: امتداد تلخیها...ورق نهم...
مسعود و شراره که رسیدن شراره شوکه شده بود...(سپیده من دارم خواب میبینم؟؟؟؟)خندیدم...مهردادگفت(منو سپیده میخواستیم یه جشن دونفره بگیریم...دلمون نیومد شراره جونم دعوت نکنیم...آخه سپیده میگه شراره خیلی چتره...)(خــــف بابا مهرداد...سپیده یادش رفته بود بهت بگه من خیلی بد دهنم یا نه؟؟؟)همه خندیدیم...مسعود از تو یه مشماع مشکی چند تا قوطی در آورد گذاشت رو میز...مهرداد نیشش باز شد...(اینا چیه مسعود؟؟؟بابا دمت گرم...نکنه میدونستی امشب جشنه؟؟؟)مسعود خندید و گفت(امشب جشن نامزدی داداشمه...امشب یه روز به یاد موندنی واسه منه مهرداد...روزیکه هیچوقت فراموشش نمیکنم...آرزوم خوشبختی تو بود که دیدم...)بعدشم منو نگاه کرد...(مبارک باشه سپیده خانوم...)اینو گفت و سرشو انداخت پایین...(ممنون آقا مسعود...)شراره هم رفت سور و سات مهمونی رو ردیف کنه...رفتم تو آشپزخونه پیش شراره...(شراره...تو هم میخوای بخوری؟؟؟)(آره...لابد تو نمیخوری؟؟؟)(نه...من دوست ندارم...)(وقتی میگم اُملـــی میگی نه...)شراره همیشه با این حرفش منو ناراحت میکرد...اومدم بیرون و نشستم...مهرداد که رفت تو اتاق یه نگاهی به مسعود کردم...حلقه تو دستمو نگاه کرد و بهم لبخند زد...نمیدونم چرا مسعود ناراحت بود...کاملا مشخص بود از چیزی ناراحته...اون شب کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم...مسعود همونطوری نشسته بودو گاه گاهی یه نگاهی به من میکرد...ساعت حدود 11بود که مسعود پاشد...دست شراره رو گرفت و مانتوشو بهش داد که برن...شراره اصلا روبراه نبود...من کمکش کردم لباساشو پوشید...مهردادم دراز کشیده بود...اومدم کنارش...(مهرداد...میخوای من با شراره اینا برم؟؟؟)مسعودم برگشت به مهرداد گفت(آره...من میرسونمشون...)مهرداد به زور چشماشو باز کرد(نه...من خوبم...نیم ساعت دیگه خودم میرسونمش...شما برین...)بچه ها رفتن...تا مسعود شراره رو برسونه هزار بار بهشون زنگ زدم...وقتی رسیدن خیالم راحت شد...مهرداد رو تختش خوابیده بود...ساعت نزدیک 1بود...(مهرداد...زنگ بزن واسم ماشین بگیر خودم میرم...تو بخواب...)جواب نداد...(مهرداد...میشه واسم یه ماشین بگیری؟؟؟)بلند شد منو خوابوند رو زمین...بوی الکل از دهنش میومد...خیلی ترسیدم...تا حالا مهردادو اینجوری ندیده بودم...(مهرداد جان...واسم یه ماشین بگیر...خودم میرم خونه...)لبامو بوسید...(مهرداد خواهش میکنم...)بازم همون کارو کرد...(سپیده...هیچ میدونی چقدر خوشگلی؟؟؟؟)(ممنون...اما من دیرم شده مهرداد...بذار برم...)(میخوام بمونی سپیده...باید امشب اینجا بمونی...میفهمی؟؟؟)(خواهش میکنم...تو که میدونی باید برم...به خدا نمیتونم...)(من میگم میمونـــی تو هم باید بگی چشــــــــــم...)شروع کرد بوسیدن گردنم...حس بدی داشتم...میدونستم همه اینا اثرات اون لعنتیه...میلرزیدم...تمام تنم مور مور میشد...(مهرداد...داری چیکار میکنی؟؟؟خواهش میکنم تمومش کن...بذار من برم...)انگار کر بود...(مهرداد خواهش میکنم...اینکارارو نکن...من خوشم نمیاد...بس کن دیگه...)هربار که التماس میکردم بدتر میشد...عین دیوونه ها شده بود...نه التماسام فایده ای داشت نه حرفام...موهاشو کشیدم...دستامو نگه داشتو نگام کرد...(مهرداد تو چت شده؟؟؟اینجوری دارم ازت میترسم به خدا...چرا اینجوری میکنــــــــی؟؟؟)گریم گرفته بود...(واسه چی گریه میکنی حالا؟؟؟مگه دارم چیکارت میکنم؟؟؟)(مهرداد خواهش میکنم...بذار برم...به خدا تو حالت خوب نیست...خواهش میکنم خوشی امشبو خراب نکن...)(من حالم خوب نیست سپیده...باید کمکم کنی...قول میدم زیاده روی نکنم...قول میدم...فقط یه کم...خواهش میکنم...نامردیه اگه همینجوری ولم کنی...)(مهرداد من نمیتونم...بذار برم...من بهت اطمینان کردم...اونوقت تو........)(من چـــی؟؟؟مگه نمیگی من همه زندگیتم؟؟؟مگه نه اینکه شوهرتم؟؟؟نه به اون حرفات نه به این کارات...سپیده من حواسم هست...بچه که نیستم...زیاده روی نمیکنم...باشه؟؟؟همین یه بار...سپیده خواهش میکنم...دیوونه بچه که نیستم...)نمیدونستم چیکار کنم...چقدر میترسیدم...قلبم داشت کنده میشد...آرزو میکردم یکی زنگ بزنه که به هوای جواب دادن به تلفون از اونجا فرار کنم...(سپیده همین یه بار...نذار التماست کنم.....)(آخـــه.......)تیشرتشو درآورد...موهامو ناز میکرد و گردنمو میبوسید...چشمامو بستم...نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم...دستای مهردادو رو بدنم احساس میکردم...یاد شراره افتادم...یاد کاری که دوست پسرش باهاش کرده بود...این مهرداد اون مهرداد همیشگی نبود...این یه حیوون وحشی بود که داشت با طعمش بازی میکرد...خوبم میدونست که صیدش خیلی ضعیفه...همه ضعف منم این بود که دوسش داشتم و مهرداد اینو میدونست...(سپیده نترس...من حواسم هست...به من اطمینان کن...)چشمامو بستم...تمام بدنم از ترس میلرزید...چند دقیقه بعد درد عجیبی تو تنم پیچید....دردی که مشابهشو تا حالا نکشیده بودم...چند دقیقه ای طول کشید...(سپیده...سپیده جونم...)چشمامو باز کردم...(ممنونم سپیده...ممنون...)مهرداد اینو گفت و لبخند زد...بعدشم بلند شد و رفت تو حال...آروم بلند شدم...تمام تنم درد میکرد...لباسمو برداشتم...از جام که بلند شدم سرم یه کمی گیج رفت...چراغ اتاق خاموش بود...آروم از اتاق اومدم بیرون...مهرداد رو کاناپه دراز کشیده بودو سیگار میکشید...(مهرداد...تو منو می رسونی؟؟؟)از جاش بلند شد...روبروم واستادونگام کرد...نمیدونم چش شده بود...(سپیده...من...من...من واقعا معذرت میخوام...دست خودم نبود...نمیدونم چرا اینجوری شدم یه دفعه...)(عیبی نداره...چیزی نشده...)سرم سنگین بود...ساعت حدود 2بود...(مهرداد...زنگ بزن یه ماشین بیاد...من برم دیگه...خیلی دیر شده...)(باشه...آماده شو...الان زنگ میزنم...)یه ربع بعد ماشین اومد دنبالم...هنوز گیج بودم...خونه که رسیدم رفتم لباسامو عوض کنم...وای خـــــدای مــــن...اینا چیه؟؟؟؟؟؟؟پس چرا من متوجه نشدم؟؟؟اینا که لکه های خــــونه!!!!!!حتما اتاق چون تاریک بوده من ندیدم....یعنــــــــی......؟؟؟؟؟؟یعنی مهرداد........؟؟؟وای نـــــــــه.......اما اون که قول داد......
حدود یک ساعت با وجود سردی هوا تو حیاط نشسته بودم...عین دیوونه ها زل زده بودم پایینو نگاه میکردم...این وسط گاهی هم صدای زنگ تلفون سکوت خونه رو به هم میزد...زنگهای پی در پی تلفون که بی وقفه زنگ میخورد...وقتی یه کم شرایطو درک کردم اومدم تو خونه...تمام بدنم یخ کرده بود...از سرما سر شده بودم...نمیدونستم چیکار کنم...بخندم یا گریه کنم...تلفون که زنگ خورد به خودم اومدم...(بله؟؟؟)(الو...سپیده...بابا کجایی تو؟؟؟؟؟)(شراره تویی؟؟؟)(آره بابا...خونه ای؟؟؟)(آره...میخوای بیای اینجا؟؟؟)(آره...آخه یه اتفاق مهمی افتاده...میخوام باهات حرف بزنم...)(باشه شراره...بیا...من هستم...)خیلی به شراره احتیاج داشتم...باید باهاش حرف میزدم...حدود نیم ساعت بعد شراره اومد...وقتی اومد تو بغلش کردم...اومد نشست...(سپیده...اگه گفتی چی شده؟؟؟)(چی شده؟؟؟خیره؟؟؟)(آره بابا...مسعود ازم خواستگاری کرد سپیده...باورت میشه؟؟؟)(جدی؟؟؟)(آره ارواح خاک بابام...سپیده به نظرت راست میگه؟؟؟)(حتما...تبریک شراره جون...تبریک میگم...)همدیگرو بغل کردیم...انقدر واسه شراره خوشحال بودم که درد خودم یادم رفت...بالاخره شراره هم از اون وضعیت نجات پیدا میکرد...مسعودم که پسر خوبیه...ایشالله خوشبخت بشن...اون شب شراره خیلی گریه کرد...گریش از خوشحالی این بود که بالاخره داره سروسامون میگیره...منم گریه میکردم...واسه همه چیز...تا صبح درد دل میکردیم...اما مهرداد حتی یه بارم زنگ نزد...شاید نفهمیده که چیکار کرده؟؟؟شایدم من اشتباه میکردم؟؟؟فردا جمعه بود...منو شراره حدود ساعت 11بیدار شدیم...مسعود به موبایلم زنگ زد و خواست با شراره حرف بزنه...بهش تبریک گفتم...خیلی سرد تشکر کرد...ساعت12بود...چرا مهرداد زنگ نمیزنه؟؟؟نکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟؟؟شراره بامسعود حرف زد...میخواستن برن سر خاک بابای شراره...شراره که رفت به مهرداد زنگ زدم...(جانم؟؟؟)(سلام...خوبی؟؟؟)(سلام...ممنون...تو خوبی؟؟؟)(مرسی...خواب بودی مهرداد؟؟؟)(نه...خیلی وقته بیدار شدم...)(پس چرا بهم زنگ نزدی؟؟؟)(سپیده تو رو خدا گیر نده...من زیاد حالم خوش نیست...خودم بهت زنگ میزنم...)گوشی رو گذاشت...حتما فهمیده چیکار کرده که اینجوری پکره...اون روز مهرداد بهم زنگ نزد...چندین بار بهش زنگ زدم...گوشی خونه رو برنمیداشت و موبایلش هم خاموش بود...داشتم دیوونه میشدم...خیلی نگرانش بودم...اما کاری از دستم بر نمیومد...چند روز گذشت...تو این چندروز از مهرداد بیخبر بودم...چند بار دست به دامن مسعود شدم که پیداش کنه...اما مسعودم نتونسته بود پیداش کنه...چند بارم دم خونش رفتم ولی کسی نبود...نه سر کلاس میرفتم نه درست غذا میخوردم...تلفون زنگ خورد...بابا گوشیو ورداشت و بعد از احوالپرسی منو صدا زد(سپیده جان...بیا...آقا مهرداد...)نمیدونم چه طوری پله ها رو تا پایین اومدم...انقد خوشحال بودم که نمیدونستم چیکار کنم...گوشیو از بابا گرفتمو رفتم بالا...(سلام...خوبی مهرداد؟؟؟معلوم هست کجایی؟؟؟)(سلام...دلم گرفته بود یه چند روز اومدم پیش مامانینا...خوبی؟؟؟)(آره...ممنون...نگرانت بودم...)(چیزی نیست...دلم گرفته بود...همین...)لحنش خیلی سرد بود...طوری که تنم لرزید...(مهرداد جان...کی برمیگردی؟؟؟)(نمیدونم...)(بابا چند شبه میگه باهات حرف بزنم بپرسم کی مامانتینا میخوان بیان؟؟؟)(به بابا سلام برسون...بگو تو هفته آینده...خوبه؟؟؟)داشتم پر در میوردم...(اصلا گوشیو بده به بابا خودم بهش بگم...)(نه...نمیخواد...من بهش میگم...مهرداد...)(بله؟؟؟)(دلم خیلی واست تنگ شده بی معرفت...)خندید...(منم همینطور...)(من...من خیلی دوست دارم مهرداد...)(ممنون...من دیگه برم...)(کی زنگ میزنی؟؟؟)(خودت زنگ بزن اینجا...بزن بگو گوشیو به من بدن...)(باشه...ممنون که زنگ زدی...)خداحافظی کردم و گوشیو گذاشتم...انقد خوشحال بودم که گریم گرفته بود..........
با مهرداد تلفنی در تماس بودیم...حالش خوب شده بود...دوباره مثل قبل شده بود...منم همه چی فراموش کرده بودم...اگه مهرداد اینکارو کرده بود مهم این بود که شوهرم بوده...تازه اگرم اتفاقی افتاده بود مهرداد خودش بهم میگفت...با این حرفا آروم میشدم...قرار بود چهارشنبه مهرداد با خونوادش بیان خونمونو قرار عقد و عروسی بذاریم...از خوشحالی داشتم پر در میوردم...فکر اینکه همیشه با مهردادم بهم آرامش میداد...تو این مدت خیلی بهش وابسته شده بودم...اینقدر که حتی تصور نبودنشم دیوونم میکرد...حالا تا رسیدن به آرزوم فقط یک روز فاصله داشتم...چقدر خوشحال بودم...چهارشنبه حدود ساعت 7مهرداد با مادر و خواهر و شوهر خواهرش اومدن...مینو بهم چشمک زد و مهردادو نشونم داد...چقدر تو کت و شلوار خوشگل شده بود...بابا صدام کردو گفت بشینم...کنار بابا نشستم...از مادر مهرداد خجالت میکشیدم...زن بدی به نظر نمیرسید...اما زیادم خاکی نبود...شاید علتش این بود که مهرداد بچه آخر بود و حساسیت روش بیشتر بود...بابا ازشون سوال میکرد و جواب میدادن...بحث مهریه و این داستانها رو هم گفتن...مادر مهرداد منو نگاه کرد و به بابا گفت(آقای_ا_...ما رسم داریم از عروسمون برگه ماما بگیریم...که نشون دهنده اینه که عروس دختره و سالم...)(بله...فرمایش شما صحیح و متینه خانوم_ن_...شما هم اگه اینو نمیگفتین بنده همچین کاری میکردم که شما مطمئن بشین من دخترمو صحیح و سلامت تحویلتون دادم...)چشام داشت از حدقــــه بیرون میـــزد!!!!اما مهرداد خیلی خونسرد نشسته بود و به حرفای مادرش با بابام گوش میکرد...چرا مهرداد اینقد خونســــرده؟؟؟؟؟؟؟؟نکنه یادش رفته اون شبو؟؟؟؟؟؟؟یعنی من اشتباه میکنم؟؟؟؟؟داشتم بالا میوردم...وقتی حرفا تموم شد قرار شد که یک ماه بعد ما عقد کنیم و قبلشم من برگه سلامتمو بگیرم...حرفا که تموم شد مادر مهرداد گفت(اگه اجازه میدین مهرداد با سپیده جان چند دقیقه ای تنها صحبت کنن...)بابا هم با چشم بهم اشاره کرد که با مهرداد برم اونطرفو صحبت کنم...رفتیم اونور سالون نشستیم...دستام یخ کرده بود...اما مهرداد خیلی خونسرد بود...(مهرداد...اون برگه ای که مامانت گفت چیه؟؟؟)(هیچی...اینا رسم دارن...سر زن داداشمم همینجوری بود...مگه ایرادی داره؟؟؟)(مهرداد مگه اون شبو یادت رفته؟؟؟مگه یادت رفته که.......)نذاشت حرفم تموم بشه...(سپیده تو چته؟؟؟نگران چی هستی؟؟؟بابا من که بچه نیستم...اونشب حواسم بود...الکی فکرو خیال نکن...میگم خیالت راحت باشه بگو چشم...)یعنی من اشتباه میکردم؟؟؟پس اون لکه های خون چی بود؟؟؟وای خدایا اینجا چه خبره؟؟؟مهرداد بهم لبخند زد و گفت(پاشو بریم پیش بقیه...زیادی حرفامون طول کشید عروس خانوم...)نگاهش کردم...چقدر خونسرد بود...وقتی بهم گفت عروس خانوم همه چی یادم رفت...لبخند زدیمو اومدیم پیش بقیه...مینو دست زد و گفت(مبارکــــــــــــه)....................
شراره مرتب پیشم میومد...خیلی قشنگ شده بود...ابروهاشو برداشته بود...با مسعود نامزد کرده بودن...خیلی خوشحال بود...میخندید و کلی مزخرف میگفت...اما دلم آروم نداشت...به شراره گفتم(شراره...یکی از دوستام با نامزدش ....)همه قضیه رو به شراره گفتم...اما گفتم یکی از دوستام بوده...(سپیده جدی میگی؟؟؟)(آره...خودش واسم تعریف کرد...مگه چیه؟؟؟)(نمیدونم چی بگم...من که متخصص زنان نیستم...اما نشونه ها درسته...احتمالا...)مخم سوت کشید...(جدی میگی؟؟؟)(آره...نمیدونم...باید دکتر بره ببینه چی شده...)فکر خوبی بود...بد نبود یه دکتر برم...اینجوری خیالمم راحت میشد...شراره که ازم جدا شد سوار ماشین شدم...دائم خیابونو نگاه میکردم که یه دکتر پیدا کنم...(دکتر مینا_ص_...متخصص زنان و زایمان...آقا لطفا نگه دارید...)پیاده شدمو کرایه رو حساب کردم...تو راهرو چند بار منصرف شدم...اما بالاخره تصمیم گرفتم برم بالا...مطب نسبتا خلوت بود...دوتا خانوم قبل من اومده بودن و منتظر بودن...منشی دکتر نگاهی بهم کرد و گفت(وقت داشتین؟؟؟)(نه.....)(پرونده چی؟؟؟)(نه....بار اولمه اینجا میام...)یه نگاهی بهم کرد و گفت(یه نیم ساعتی باید صبر کنید...)(باشه...موردی نداره...)سرمو تکیه دادم به مبلو چشامو بستم...موبایل زنگ خورد...مهرداد بود(سپیده کجایی؟؟؟)(هیچ جا...اومدم با شراره یه سر خرید کنیم...زود میرم خونه...)خداحافظی کرد...خدایا خودت کمکم کن....بالاخره نوبتم شد...منشی صدام کرد و مشخصاتم رو گرفت...بعد پرونده رو داد بهمو گفت برم تو...در زدمو رفتم تو...یه زن میانه اندام با صورت خیلی ملیح و مهربون که عینک به چشمش بود...من که سلام دادم سرشو بلند کرد و جوابمو داد...اشاره کرد که بشینم...(خوب...مشکلتون چیه؟؟؟)(راستش......)خجالت میکشیدم...(خجالت نداره عزیزم...بگو...راحت باش...)(من دو ماهه عقد کردم...یک ماه دیگه عروسیمه...میخوام ببینم هنوز دخترم یا....)یه نگاهی بهم کرد و حلقه تو دستمو دید...(بلند شو بخواب رو تخت...)وقتی معاینه کرد عینکشو از چشمش برداشت...(شما که زناشویی داشتین!)(زناشویی نه خانوم دکتر...فقط یه دفعه...اونم زیاد نبود...)خندید و گفت(پاشو...همون یه بار بسه...به تعداد دفعات که نیست...اگه مشکل دیگه ای هست بگو...اگرم نیست که کارت تموم شد...)چشام از حدقه در اومد!!!!!!(شما مطمئنید خانوم دکتـــــــــر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)(آره عزیزم...من کارم اینه.....)(یعنــــی.........)(یعنی اینکه عروسی....اونم از نوع خیلی بانمکش...)باورم نمیشد...ازش تشکر کردمو اومدم بیرون...دنیا دور سرم میچرخید...دلم میخواست بمیرم...حالا جواب بابا با مامان مهردادو چی میدادم؟؟؟؟؟؟؟شب تو خونه حالم خوب نبود...بازم تب کرده بودم...مهرداد یه بار زنگ زد...نتونستم پای تلفون باهاش حرف بزنم...مریضیمو بهونه کردمو خوابیدم...شماره خونه مسعودو داشتم...شراره دیگه دائم پیش مسعود بود...شماره رو گرفتمو با شراره حرف زدم...(شراره...میخوام فردا ببینمت...)(باشه...کجا؟؟؟)(همون جای همیشگی...ساعت 4...)(باشه...میبینمت...)دیازپام خوردمو خوابیدم..............
فردا که شراره اومد من رو نیمکت جای همیشگیمون نشسته بودم...دست دادیمو نشست...(سپیده چیزی شده؟؟؟)(نه...خواستم واسه آخرین بار مجردی بیایم اینجا...)(آخ گفتی...انگار همین دیروز بود سپیده...یادته؟؟؟)(آره...اما امروز وضع خیلی فرق کرده شراره....)(منظورت چیه؟؟؟)(امروز.......)گریه امونم نداد....شراره سرمو گرفت تو سینش(چی شده نازنازی من...چته تو؟؟؟)همه چیو واسش گفتم...(مهرداد میدونه؟؟؟قضیه دکتر رفتنتو؟؟؟)(نه.....بهش نگفتم...شراره دارم دیوونه میشم....)(دیوونه عیبی نداره که...مهم اینه مهرداد میدونه چیکار کرده...مگه غیر اینه؟؟؟حالا پاشو بریم یه دکتر دیگه که مطمئن بشیم...)اما هیچ فایده ای نداشت...همه حرفشون یکی بود...شمـــا دختــــر نیستـــی....داشتم دیوونه میشدم...با شراره سه تا دکتر رفتیم...همه همین حرفو میزدن...(سپیده...به نظر من به مهرداد بگو...اون خودش میدونه چیکار کنه...)آره...این بهترین کار بود...حتما مهرداد یه کاری میکنه.....به مهرداد زنگ زدمو گفتم میخوام ببینمش...دفتر بود...گفت امروز سرش شلوغه...بذاریم واسه فردا...(مهرداد کار مهمیه...)(خوب بگو...)(پای تلفون نمیتونم...باید ببینمت...)(سپیده امروز سرم شلوغه...نمیتونم...)گوشیو قطع کردم...یه ماشین گرفتمو رفتم دفترش...سرایدار ازم پرسید(کجا خانوم؟؟؟)(میرم دفتر آقای_ن_...)بعدشم اومدم بالا...زنگ درو زدم...چند دقیقه بعد یه خانومی از پشت در گفت(کیه؟؟؟)(من_ا_ هستم...لطفا باز کنید...)(یه لحظه...الان باز میکنم...)بعد چند دقیقه در باز شد...به دختر حدودا 24یا25ساله بود...خیلی معمولی...سلام دادمو اومدم تو...هیشکی تو دفتر نبود...لابد منظور مهرداد از شلوغ بودن سرش همین صندلی خالیا بودن!!!منشی تعارف کرد که بشینم...(بگم شما؟؟؟)(من خانومشون هستم...)یه ابروشو بالا گرفت و رفت سمت در اتاق مهرداد...در زد و رفت تو...بعد از یک دقیقه با مهرداد اومد بیرون...بلند شدمو به مهرداد سلام کردم...(واسه چی اومدی اینجا سپیده؟؟؟)(گفتم که...کار مهمی باهات دارم...)(بیا.......)خودش جلو رفت و من دنبالش...رفتیم تو اتاقو درو بست...(باید با من هماهنگ میکردی میومدی...از اینکارت خوشم نیومد...)سیگارشو روشن کرد...(تو که گفتی سرت شلوغه؟؟؟)(آره...حوصله نداشتم...همه قرارامو کنسل کردم...)(پس اینطور...)(حالا کار مهمت چیه؟؟؟)(راستش من امروز دکتر بودم مهرداد...)(دکتر؟؟؟واسه چی؟؟؟مگه سرما خوردگیت شدیده؟؟؟)(نه.......دکتر زنان بودم...)به صندلیش تکیه داد(خوب...واسه چی دکتر زنان؟؟؟)(چون من زنم مهرداد...)(خوب کور نیستم...میبینم زنی...)(نه...زنم...من زنم نه دختر...میفهمی؟؟؟)دستام آشکارا میلرزید...(من نمیفهمم چی میگی سپیده...)(مهرداد من دختر نیستم...حالا میفهمی؟؟؟)خندید...(اینو که خودم میدونستم...اون شب که خونمون بودی فهمیدم...منتظر بودم خودت بگی...که نگفتی...)به سیگارش پک زد...(یعنی چی؟؟؟چی میگی مهرداد؟؟؟)(اون شب من فهمیدم دختر نیستی خانوم_ا_....همون شب میخواستم همه چیو بهم بزنم...اما دلم نیومد وسط راه همه چیو خراب کنم...سپیده تو فکر کردی من یه هالــــــو هستم؟؟؟)نمیفهمیدم چی میگه...گیج شده بودم...(منظورتو نمیفهمم مهرداد...یعنی چی؟؟؟)(یعنی اینکه شما خرتر از من گیر نیوردی که بیفتی گردنش...یعنی اینکه شما خودتو به من قالــب کردی...من خر گول سادگیو نجابتتو خوردم...اما تو خیلی زرنگ تر از این حرفا بودی..........)دیگه هیچی نمیشنیدم...سرم داغ شده بود...چیزی که میشنیدمو باور نمیکردم...چند بار چشامو بستمو باز کردم...نه......خواب نمیدیدم...(تو داری به من تهمت میزنی مهرداد...تو خودت این کارو با من کردی...خودت اینکارو کردی...تو که یادته؟؟؟؟؟؟)اومد نشست روبروم...(سپیده...من اگه اراده کنم میتونم باهات کاری کنم که حالا حالا ها از تو زندان بیرون نیای...من خیلی راحت میتونم آبروتو ببرم...خیلی راحت تر از اونی که فکرشو کنی...)(چی میگی؟؟؟؟)(بین من و تو همه چی از اون شب تموم شد سپیده...الانم من زیرش نمیزنم...من هستم...اما باید واسه مادرم برگه دختر بودنتو ببری...به صلاحته که خودت این بازی مسخره رو تموم کنی...)(من ازت شکایت میکنم...)خندید...(باشه...حرفی نیست...اما اگه کاری کردم دلخور نشو...از من گفتن...من خیلی راحت میتونم باهات بازی کنم سپیده خانوم...میتونم به جرم اینکه فریبم دادی بندازمت زندان...آبروتو ببرم...و هزار تا کار دیگه...نکنه باباتم میدونه که وقتی شهرستان بودن دخترشون پسر آورده خونه؟؟؟هان؟؟؟بابات میدونه؟؟؟اینارو میدونه سپیده؟؟؟)از جام بلند شدم...نگاهش کردم...تو صورتش تف کردمو گفتم(ازت متنفــــــــــــــرم...)خندید...خنده ای که هنوز از خاطرش تنم میلرزه...کیفمو برداشتمو دویدم بیرون.....
نوشته شده توسط سپیـده در روز سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1385 ساعت 9:20 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[39]
: امتداد تلخیها...ورق هشتم...
مهرداد ساعت 2اومد دنبالم...کلی به خودش رسیده بود...خیلی خوشحال بود...کاملا از قیافش معلوم بود...انقد ادکلن زده بود که حالم داشت بهم میخورد...باوجود اینکه هوا سرد بود شیشه ماشینو دادم پایین...(سپیده سرما میخوری...چرا شیشه رو دادی پایین؟؟؟)(سرما بخورم بهتره تا خفه بشم...با ادکلن دوش گرفتی مهرداد؟؟؟)خندید...(چه کنیم دیگه...ما اینیم خانوم...)(چرا از اینور میری؟؟؟مگه نمیریم دربند؟؟؟)(دربند سرده عزیزم...آخه این موقع کی میره دربند؟؟؟بعدشم مگه من تا حالا تو رو جای بد بردم؟؟؟بشین حرفم نزن...الان میرسیم...)میدون رو که رد کردیم فهمیدم داره میره خونه خودش...(مهرداد مشکلی پیش نیاد؟؟؟)(نترس بابا...با منی در یمنی...جز مسعود تا حالا هیشکی خونه من نیومده...تازه کلی رو من حساب میکنن...همه منو قبول دارن الا تو...تو یکی منو بیچاره کردی...)(خودتو لوس نکن...)رسیدیم خونه مهرداد...نگهبان بلوک کلی تحویلش گرفت...با منم کلی احوالپرسی کرد...با مهرداد رفتیم بالا...خونش طبقه پنجم بود...درو باز کرد...رفتیم تو...خونه نقلی قشنگی بود...یه خواب داشت...با یه سالون وحموم و دستشویی و آشپزخونه...یه قالیچه کوچیک وسط حال بود...زمینش پارکت بود...یه کاناپه تو سالون بود...با یه ضبط و یه تلویزیون...(خوش اومدی عزیزم...راحت باش...من الان میام...)بعدشم از خونه رفت بیرون...مانتومو در آوردم...آویزون کردم...چند تا تابلو نقاشی رو دیوار بود...تو اتاق خوابش یه تخت بود...یه زیر سیگاری هم کنار تخت...یه عالمه کتابم تو کتابخونش...یه سری پوشه هم کنار تختش بود...بعد نیم ساعت برگشت...(ببخشید دیر شد...جوجه کباب که دوست داری؟؟؟)(آره...ممنون...)رفت تو آشپزخونه...(شرمنده که اینجا یکم بهم ریختی...مجردیه و هزار دردسر...)(نه...خوبه...خونه قشنگیه...)از اتاقش اومدم بیرون...(الان گرسنته بیارم غذا رو؟؟؟)(نه...حالا بعدا میخوریم...)(باشه...هر طور راحتی...چایی که دیگه میخوری نه؟؟؟)با سر جوابشو دادم...زیر گازو روشن کردو اومد نشست رو زمین روبروم...(خوب...من منتظرم...جواب من چی شد؟؟؟)زانوهاشو بغل کرده بود و نیگام میکرد...(اه...بابا چقدر تو عجولی...بذار نفسم جا بیاد حالا...)خندید...رفت تو اتاقش...(سپیده...اگه لباس راحت میخوای بهت بدم...)(نه من راحتم...)از اتاق اومد بیرون...تلویزیونو روشن کردم...بین دیوار آشپزخونه و حال شیشه بود...واسه همین میشد ببینمش...داشت سوت میزد...یه کمی گرسنم بود...از آشپزخونه اومد بیرون و ضبطو روشن کرد...(خوبه؟؟؟)(آره...خوبه...)اومد نشست کنارم...یهو سرشو گذاشت رو پام...(ااااا...مهرداد بلند شو...پر رو...)(چیه خوب...نخوردمت که...)هلش دادم...عین سریش چسبیده بود...(مهرداد بلند شو گفتم...)(اگه نشم چی؟؟؟)(به زور بلندت میکنم...)(اگه نتونستی چی؟؟؟)(مهرداد جیغ میکشم...)(خوب خوب...بابا تسلیم...)اومد بلند شه...(حالا چون گناه داری میتونی پنج دقیقه سرتو بذاری رو پام...فقط پنج دقیقه ها!!!!!!)(باشه چشــــــم...)سرش رو پام بود...چشماشو بسته بود...آروم نازش میکردم...موهاش قشنگ بود...مشکی و مجعد...(سپیده...)(بله؟؟؟)(تو چرا انقدر مهربونی؟؟؟)خندیدم...(لوس نشو...زبون نریز...)(به روح بابام راست میگم...به خدا زبون بازی نیست...نمیدونم به تو که میرسم زبونم قفل میشه...نمیتونم هیچی بهت بگم...)این احساسو نسبت به مهرداد منم داشتم...واسه همین دقیقا میدونستم چی میگه...(سپیده...من تنها کمبود زندگیم تویی...میفهمی؟؟؟دیگه خسته شدم...نمیتونم اینجوری زندگی کنم...به خدا هزار بار خواستم با بابات حرف بزنم...اما گفتم تو ناراحت میشی...سپیده به نظرت بابات از من خوشش میاد؟؟؟)(نمیدونم....)(یعنی دخترشو به من میده؟؟؟)(من نمیدونم.......)(تو چی؟؟؟منو قبول میکنی؟؟؟دوسم داری؟؟؟حاضری همیشه من کنارت باشم؟؟؟)جوابشو ندادم...بلند شد دستمو گرفت...(بیا میخوام یه چیزی نشونت بدم...)رفتیم تو اتاقش...در کمدشو باز کردو یه دفتر از توش در آورد...(این چیه؟؟؟)(اینا رو از روز اولی که باهات آشنا شدم نوشتم...ببرش خونه...میخوام بخونیشون...)(باشه....)اومد کنارمو دستمو گرفت...بعد سرمو گرفت تو دستاش و گفت(سپیده...خدا رو شاهد میگیرم عشق من پاکه...من دوست دارم...هر کاری که بگی حاضرم بکنم...)........
ناهار که خوردیم مهرداد داشت ظرف میشست...خیلی قیافش مسخره شده بود...عین زنا پیشبند بسته بود...دستکشم دستش کرده بود...من که بهش میخندیدم اونم میخندید...(واستا کارم تموم شه حالتو میگیرم سپیده...)(غلط میکنی......)بازم میخندیدم...از آشپزخونه اومد بیرون...(الان بهت میگم......)دویدم پشت کاناپه...(خاله مهرداد نکن....)این حرفو که میزدم بیشتر حرص میخورد...(سپیده خودت تسلیم شو...بیا به خاله بگو معذرت میخوای...)(عمـــراااااااااااااااا...)(من اگه بگیرمت به خدا میکشمتــــااااا...پس خودت تسلیم شو.....)بهش زبون درازی کردم...دوید پشت کاناپه و دستمو گرفت...از رو زمین بلندم کردوگرفت تو هوا...(اااا...دیوونه...الان میوفتم...منو بذار پایین خاله مهرداد.......)حرصش در اومده بود...همونجوری که بغلم کرده بود خوابوندم رو زمین...کاملا بدنش رو بدنم بود...اولین بار بود که نفساش به صورتم میخورد...گرمای بدنشو کاملا حس میکردم...(میگی غلط کردم یا..........)(اگه نگم چیکار میکنی؟؟؟)(سپیده کل کل نکن...)(کل کل نیست...چرا کم میاری؟؟؟)(میگی یا نه؟؟؟)(نه نه نه....مهرداد استخونام شکست...بلند شو...)(تا نگی شکست خوردی پا نمیشم...)(آیییییی کمرم شکست...)(من گول نمیخورم...دلمم اینجوری واست نمیسوزه...یالا...بگو غلط کردم...)همون موقع موبایلم زنگ خورد...(مهرداد بلند شو ببینم کیه...)(ولش کن.........)(مهرداد پاشو...یه وقت باباس...پاشو دیگه...)(نمیخوام....)(بهت میگم پاشو مهرداددددد...)داد کشیدم...پاشد رفت تو آشپزخونه...گوشی رو برداشتم...(بله؟؟؟)(سپیده...بابا...چرا گوشیو ورنمیداری؟؟؟)(سلام بابا...پشت خطم بودی...خوبی؟؟؟)(سپیده جان امشب نمیای بریم باغ؟؟؟)(نه بابا...شما برین...من میخوام درس بخونم...)(باشه...مواظب خودت باش...کاری داشتی زنگ بزن...)گوشیو قطع کردم...مهرداد قیافه گرفته بود...(چیه؟؟؟باز تو لکی خاله؟؟؟)جواب نداد...رفتم تو آشپزخونه...(هو...با توام...چیه؟؟؟بغ کردی؟؟؟)(هیچی.....)(به درک....)اومدم بیرون...دلم واسش سوخته بود...اگه اون اینکارو کرده بود الان روزگارشو سیاه کرده بودم...اما خودم که اینکارو کرده بودم عین خیالم نبود...شراره راست میگفت که بعضی وقتا خودخواه میشم...اومدم تو آشپز خونه...در یخچالو باز کردم...(اگه چیزی میخوای برم بگیرم...)(نخیرم...نمیخـــوام.............)در یخچالو بستمو اومدم تو حال...ساعت حدود 6 بعدازظهربود...مهرداد ورق آورد(حکم بلدی؟؟؟)(آره...)با شراره زیاد بازی میکردیم...بازیم خوب بود...تقریبا همیشه برنده بودم...مهرداد ورقا رو بر زد...نشست روبروم...(سر چی بازی کنیم؟؟؟)(نمیدونم...)(سر شام امشب...قبول؟؟؟)(من شام باید برم خونه مهرداد...)(سر شام امشب...قبول؟؟؟)(باشه...قبول...)اون شب دست اولو من بردم...کلی بهش خندیدم...(تازه دست اول بود سپیده خانوم...صبر کن بهت میگم...این دست سر چی؟؟؟)(ما که میبریم...سر هر چی طالبی داداش...)دست دومم سر بستنی بازی کردیم...مهرداد برد...بلند شده بود مسخره بازی در میورد...(خوب بابا...حالا یه دست بردیــــااااااا...)زبون درازی کرد...همون موقع تلفنش زنگ زد...پاشد گوشیو ورداشت...(جانم؟....سلام...حال شما...نه مزاحم نیستین...خوبین؟؟؟)رفت تو اتاقش...دنبالش رفتم...یه پوشه از کنار تختش برداشت...داشت از توش یه سری چیزا رو واسه اونی که بهش تلفون کرده بود میخوند...اومدم نشستم کنارش...صدای یه زن بود...ظاهرا مربوط به کار مهرداد بود...وقتی تلفنش تموم شد نگاهم کرد...(کی بود؟؟؟)(هیشکی...یکی از آشناها بود...تازه کارشو گرفتم...داشتم واسه شنبه باهاش قرار میذاشتم...)بعد گفت(سپیده...جوابمو ندادیا؟؟؟)(جواب چی؟؟؟)(ای بابا...اینکه منو میخوای یا نه؟؟؟)(عروس رفته گل بچینه...)خندید و دستمو گرفت...(جوابتو خودم فهمیدم دیوونه...اگه جوابت منفی بود امروز نمیومدی اینجا...سپیده ممنونم...ممنونــــم....).........
اون شب تا ساعت 10با مهرداد بودم...رفتیم شام بیرون...بعدشم رفتیم بستنی خوردیم...خیلی خوش گذشت...مهرداد مرتب از آینده میگفت...از اینکه چقدر خوشبخت میشیم...اصرار داشت با بابا صحبت کنم...میگفت بگم که از آشناهای شراره هستمو شراره منو معرفی کرده...که اینجوری بابا شاکی نشه و قضیه جنبه بهتری پیدا کنه...خلاصه انقد اصرار کرد که قبول کردم بابا که برگشت باهاش حرف بزنم...اون شب یکی از بهترین شبای عمرم بود...شبی که هنوزم خاطرش به یادمه....وقتی رفتم خونه به شراره زنگ زدم...همه چیو واسش گفتم...خیلی خوشحال شد...بهم تبریک گفت...میگفت مهرداد پسر خوبیه...سالمه...کاریه...میگفت که بهترین انتخاب مهرداده...کلی ازش تعریف کرد...بعد تلفون شراره به مهرداد زنگ زدم...ازش بابت امروز تشکر کردم...(سپیده...یادت نره هـــاااااا...با بابا حتما حرف بزن...باشه؟؟؟)(باشه...فردا که بیاد همه چیو بهش میگم...)اون شب تا صبح خوابای جورواجور میدیدم...همش خواب مهردادو میدیدم...هنوز بوی ادکلنش تو دماغم بود...جمعه ظهر بابا اومد...رامبد حالا یک سالش بود...خیلی بانمک بود...هم من اونو خیلی دوست داشتم هم اون منو...عصر که شد به بابا گفتم کارش دارم...اومد تو اتاقم...(چی شده دخترم؟؟؟)خجالت میکشیدم تو چشاش نگاه کنم...سرمو انداخته بودم پایین...(بابا...اگه من یه روزی بخوام ازدواج کنم......)(خوب همه دخترا و پسرا یه روز ازدواج میکنن...مگه خبری شده؟؟؟)(نه......راستش یکی بهم این پیشنهادو داده....خواستم نظر شما رو هم بدونم...)بابا یه نگاهی بهم کرد....(پسره کیه؟؟؟)(راستش.....)(بگو بیاد خونه...من باید ببینمش...نظر تو چیه سپیده؟میدونی که حالا حالاها واسه ازدواج فرصت داری...تازه دانشگاه باید بری...من نمیدونم اما من نظرم اینه که الان زوده...ولی اگه تو میخوای من پسره رو ببینم باشه...به هر حال جنایت که نکرده...بگو فردا بیاد اینجا...ساعت 8...باشه؟؟؟)(باشه...ممنون بابا...)شب به مهرداد زنگ زدمو همه چیو بهش گفتم...خیلی ذوق زده شده بود...همش پای تلفن قربون صدقم میرفت...دائمم ازم میپرسید که با بابام چطوری حرف بزنه که بیشتر خوشش بیاد...اون شب گذشت...
شنبه که مهرداد میخواست بیاد خونمون من کلاس داشتم...روم نمیشد به بابا نگاه کنم...همیشه باهاش رودرواسی داشتم...نیشو کنایه های زن بابا بیشتر از قبل شده بود...اما به روی خودم نمیوردم...جالب این بود که جلوی بابا هیچ حرفی نمیزد...اما وقتی بابا نبود حسابی کرم میریخت...از کلاس برگشتمو رفتم تو اتاقم...خیلی دلهره داشتم...همش میترسیدم که میخواد چی بشه...بابا ساعت 7 اومد خونه...دوش گرفت و یه کمی به خودش رسید...ساعت 8 که شد زنگ درخونه رو زدن...دلم از دل شوره داشت میترکید...از بالا صدای بابا رو شنیدم که اف افو برداشتو مهردادو دعوت کرد بالا...زن بابا اومد صدام کرد و گفت بشین تو اتاق...گفتم باشه...صدای سلامو احوال پرسی مهرداد از پایین اومد...قلبم داشت تاپ تاپ میکرد...حدودا یک ساعت مهرداد خونه ما بود...من از اتاق بیرون نرفتم...بابا هم صدام نکرد...وقتی مهرداد رفت بابا اومد بالا...(خوب...چی میگی؟؟؟)بابا بهم نیگاه کردو این سوالو ازم پرسید...(من.......نمیدونم....)(پسر بدی نبود...هم ظاهر خوبی داشت هم کارو بارش خوب بود...تحصیلکرده هم که هست...سنشم خوبه...بچه نیست...من ازش بدم نیومد...اما بازم تو تصمیم گیرنده هستی...)خجالت میکشیدم به بابا نگاه کنم...بابا گفت(فعلا جوابی بهش ندادم...گفتم خبر میدیم...اونم گفت هروقت بگین با خوانوادش میاد...)اینارو گفت و بلند شد(بابا...ممنونم...)لبخند زد و از اتاق رفت بیرون......اون شب کلی مهرداد خوشحالی کردو دائم میپرسید که بابا راجع بهش چی گفته...منم میگفتم ازت خوشش نیومده و حرصش میدادم...اما معلوم بود بابا هم از مهرداد بدش نیومده...نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت...اما حال عجیبی داشتم...چقدر دلم میخواست مامان الان بود...
مهرداد به مناسبت این موفقیت(به قول خودش)یه جشن دونفره گرفت...قرار بود بیرون بریم اما انقد اصرار کرد که قبول کردم برم خونش...حالا دیگه وضعیت فرق داشت...من نامزد مهرداد بودم...یه نشونم برام آورده بود...مهرداد خیلی مهربون شده بود...تمام وقتشو با من میگذروند...به هر بهونه ای واسم کادو میخریدوظاهرا زندگی به کامم شیرین شده بود...شدیدا واسه کنکور درس میخوندم...اون روز مهرداد منو برد خونش...رفتیمو کلی مسخره بازی درآورد...دیگه من اون سپیده نبودم...منم مهردادو دوست داشتم...حتی خیلی بیشتر از اونچه فکرشو میکردم...اون شب بابا اینا بازم رفته بودن باغ...مهرداد اصرار میکرد که تا دیروقت پیشش بمونم...(سپیده نگو نه دیگه...خودم آخر شب میبرم میرسونمت...)(اگه بابا زنگ بزنه چی؟؟؟بد میشه ببینه خونه نیستم مهرداد...)(اه...خوب بهش بگو میخوای بخوابی...چمیدونم...یه چیزی بگو...)(نه.......نمیتونم شب بیرون بمونم...حتی اگه بابا هم نفهمه خودم دوست ندارم...)(باشه...هر جور راحتی.......)بعدشم به حالت قهر رفت تو اتاق...قرار بود بعد امتحانام با مادرش بیاد خونمون...میخواست عقد کنیم...قرار شده بودچند ماهه دیگه بیان...رفتم دم در اتاقش...(مهرداد...چرا ناراحت شدی؟؟؟من مگه حرف بدی زدم؟؟؟)(نه........)(پس چرا قهر کردی؟؟؟چرا روتو برگردوندی؟؟؟)(هیچی...یه کم بیحالم...)(میخوای واست قرص بیارم؟؟؟شاید سرما خورده باشی؟؟؟)(نه...نمیخواد...فقط خستم...)اومدم کنارش نشستم...(مهرداد به خدا نمیخواستم ناراحت شی...باور کن راست میگم...من نمی تونم شب بیرون بمونم...دست خودم نیست...)(سپیده من کیم؟؟؟)روشو سمت من کرد و این سوالو ازم پرسید...(خوب مهردادی دیگه...)(منظورم اینه که چه نسبتی با تو دارم؟؟؟)(این چه سوالیه مهرداد....؟؟؟)(مگه من قرار نیست شوهرت بشم؟؟؟هان؟؟؟)(خوب آره........)(ایرادی داره امشب اینجا بمونی؟؟؟نکنه میترسی؟؟؟)(بترسم؟از چی؟؟؟)(هیچی بابا...بیخیال...)بعد روشو اونطرف کرد...مهرداد فهمیده بود من دوسش دارم...واسه همین اینکارارو میکرد...(مهرداد.....مهرداد جونم...قهر نکن دیگه...)(سپیده بی خیال...من که بچه نیستم قهر کنم...)(پس بلند شو بریم اونطرف...)(حوصله ندارم...)(ااااااا...ببین چی کار میکنی...خیلی لوسی...)بلند شدم اومدم از اتاق بیرون...موبایلم زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سپیده سلام...خوبی؟؟؟)(سلام شراره جون...مرسی...تو خوبی؟؟؟)(ممنون...کجایی؟؟؟)یهو یه فکری به سرم زد...(شراره با مسعودی؟؟؟)(آره...چطور؟؟؟)(هیچی...من الان بهت زنگ میزنم...)اومدم تو اتاق مهرداد...(مهرداد...میخوای زنگ بزنم شراره و مسعود بیان دور هم باشیم؟؟؟آخر شب میرم...خوبه؟؟؟)برگشت نگام کرد...(جدی؟؟؟)(آره بابا...خوش میگذره...زنگ بزنم؟؟؟)(آبروت جلو دوستت نره یه وقت؟؟؟)(گم شو...مگه تو شوهرم نیستی؟؟؟این مگه آبروریزیه؟؟؟)بلند شد نشست...(سپیده جدی اینو میگی؟؟؟)(آره به خدا...زنگ بزنم؟؟؟)(بابا دمت گرم...الان خودم به مسعود زنگ میزنم...مرسی سپیده...)رفت سمت تلفون...منم رفتم دست و صورتمو بشورم.....
نوشته شده توسط سپیـده در روز شنبه 12 فروردین ماه سال 1385 ساعت 11:07 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[9]
: امتداد تلخیها...ورق هفتم...
کلی با مهرداد حرف زدم...تقریبا موضوعو فراموش کرده بودیم...بعد خداحافظی کردمو رفتم کارامو انجام بدم...دلم واسه بابا تنگ شده بود...ضبطو روشن کردمو مشغول شدم...میخواستم شام ماکارونی درست کنم...شراره گفته بود شام بر میگرده...میخواستم غافلگیر بشه...بابا زنگ زدو حرف زدیم...اونم دلتنگم بود...اما فعلا چاره ای نداشت.ساعت حدود 8بود...شراره هنوز نیومده بود...به موبایل مسعود زنگ زدم...اما خاموش بود...ده دقیقه بعد شراره زنگ زد...(الو...سپیده...خوبی؟من امشب نمیام...میخوام با مسعود برم جایی...یه کاری پیش اومده...)(ااااا...بابا پس مدرسه چی؟؟؟فردا مدرسه داریمـــا...)(صبح میام...خیالی نیست...مانتومم آوردم...)(ای کثافت...پس از قبل میخواستی بمونی و به من نگفتی...شراره خانوم شدیم 2هیچ...یادت باشه ها...)خندید و کلی زبون بازی کرد و قطع کرد...یه کمی دلخور شدم...احساس میکردم مسعود داره شراره رو ازم میگیره...رفتم زیر غذا رو خاموش کردم...داشتم درس میخوندم...مهرداد زنگ زد و گفتم که شراره با مسعود رفته...(ای مسعود نامرد...منو پیچوند عوضی...)(عیب نداره...شراره هم منو پیچوند...)هر دو خندیدیم...(مهمون نمیخوای؟؟؟)با یه لحن با مزه اینو گفت...(راستــش...........)(باشه...اصلا تقصیر منه که گفتم...بی خیال...مواظب خودت باش...من دارم میرم خونه...بهت زنگ میزنم...باشه؟؟؟)(مهرداد.....)(جون مهرداد؟؟؟)(اگه حوصله داری بیا اینجا...)پشت تلفون ماچم کرد...معلوم بود کلی خوشحال شده...نمیدونم چرا نمیتونستم بهش نه بگم...انگار این آدم منو جادو کرده بود...گوشی رو گذاشتمو رفتم لباسمو عوض کنم...نیم ساعت بعد مهرداد اومد...(اینا چیه؟؟؟واسه چی خرید کردی مهرداد؟؟؟)(چیپس و نوشابه و پفک و.....بابا ناسلامتی میخوایم گپ بزنیما...گپ بدون تنقلات حال نمیده سپیده جونم...)بعدشم همه چیزایی که خریده بود گذاشت رو اپن آشپز خونه...اومد جلو و از گونم یه ماچ پر صدا کرد...بعدشم رفت نشست...(کی شام میخوری؟؟؟)یه نگاه متعجب کرد و گفت(مگه شامم پختی؟؟؟)یه لبخند فاتحانه زدمو گفتم(حالا کجاشو دیدی...)پاشود اومد دم گاز...در دیگو باز کردو با دستش چند تا ماکارونی رو برداشت خورد...(ااا...بابا چته؟؟؟الان میارم بخور...پسره دله...)(سپیده خدایی خیلی توپ شده...بابا کار درست...ا...راستی...من امشب واسه آشتی کنون اومدم...)رفت از تو جیب کتش یه بسته کوچیک آورد گذاشت رو میز...(این چیه؟؟؟)(بیا بشین بازش کن...قابل شما رو نداره...)یه زنجیر نقره بود با یه تو گردنی که یه نگین کوچولو بود...(ممنونم.....)(بذار بندازم گردنت...)موهامو بلند کردمو زنجیرو انداخت گردنم...(مهرداد ممنونم...)(قابلی نداره خانوم قشنگم...راستی سپیده...تو چیزی نمیخوری؟؟؟)(نه......دوست ندارم...)(اااا...من واسه جشن امشب میخواستم با هم بخوریم...)(نه....من نمیخورم...)بعدشم رفتم تو آشپزخونه...ناراحت شده بودم...پس بگو...آقا بساطشم آورده...چقدر من خرم...(سپیده...چته؟؟؟)(هیچی.......)(از من دلخوری؟؟؟)(نه........)اومد کنارم...دستمو گرفت...(سپیده نکنه فکر میکنی من یه پسر خیابونیم؟؟؟یا فکر میکنی یه آدم بی قیدو بندم؟؟؟باور کن اینجوری نیست...فقط میخواستم امشب جشن بگیریم...همین...آخه این که عیبی نداره...)دستشو کنار زدمو رفتم بالا...اومد دنبالم...(سپیده تو فکر میکنی من واسه چی باهات دوست شدم؟؟؟واسه خوشگلیت؟؟؟واسه بابای پولدارت؟؟؟یا واسه هوسم؟؟؟)(نمیدونم...شاید همش...)(جدی این فکرو میکنی؟؟؟)(تقریبا آره.....)بلند شد رفت پایین...بعد از چند دقیقه صدای در اومد...مهرداد رفته بود.......
اونشب اصلا زنگ نزد...منم زنگ نزدم...شامو گذاشتم تو یخچال...رفتم بالا و چراغو خاموش کردم...من که چیز بدی نگفته بودم...فقط نظرمو گفتم...اون بی جنبس که قهر کرد...اصلا به درک...دیگه بهش زنگ نمیزنم...پسره پررو...صبح که رفتم مدرسه شراره اومده بود...رفتیم سر کلاس...هنوزم ناراحت بودم...(سپیده چته؟؟؟)(هیچی...خستم....همین....)(مهرداد کاری کرده؟؟؟بازم حرفی زده؟؟؟)(نه.......)بعد مدرسه با شراره رفتیم خونه...اصلا حرف نمیزدم...خونه که رسیدیم رفتم لباسامو عوض کنم...وقتی اومدم پایین شراره داشت با تلفون حرف میزد...با اشاره گفتم کیه؟؟؟اونم اشاره کرد مهرداد...رفتم از یخچال غذای دیشبو برداشتم...شراره با تلفون رفت بالا...داشتم از فضولی میمردم...انقد طولش داد که رفتم بالا...رو تخت دراز کشیده بود...(شراره ناهار آمادس...نمیخوری؟؟؟)بلند شد نشست(سپیده مهرداد گفت دیگه بهش زنگ نزنی....گفت کارش از اولم اشتباه بوده...از قول خودش از طرف من باهات خداحافظی کرد...سپیده چیزی شده مگه؟؟؟)بدنم یخ کرده بود...مگه من چیکار کرده بودم؟؟؟خودش نظرمو پرسید...یعنی حقیقت انقد تلخه؟؟؟(به درک...شراره من نمیخوام با کسی دوست باشم...زوره مگــــــــه؟؟؟؟؟؟)تقریبا داد کشیدم...(نه...چه زوری...بیخیالش...پاشو بریم که مردم از گشنگی...)شب که شراره خوابید هزار بار دستم رفت سمت تلفون که به مهرداد زنگ بزنم...اما اون غرورمو شکسته بود...از یه طرفم باور نمیکردم این حرفارو زده باشه...یعنی راسته هر آتیشی که زود شعله ور بشه به همون سرعتم خاموش میشه؟؟؟اینم آقا مهرداد...همون که میگفت همیشه کنارتم...همون که میگفت هیچوقت تنهات نمیذارم...همش دروغ بود...
روزها گذشت...اما از مهرداد خبری نشد...زن بابا بچش دنیا اومد...یه پسر...اسمشم رامبد گذاشتن...اونروز عصر بابا رسید...بچه نازی بود...تو بغل بابا بود...وقتی رسیدن بچه رو از بغل بابا گرفتم...بوسیدمش...خیلی ناز بود...زن بابا رو هم بوسیدمو بهش تبریک گفتم...بابا میگفت شبیه خودش شده...زن بابا هم چپ چپ نیگاش میکردو میگفت بچه شبیه برادرش شده...شب که رفتم بخوابم بابا اومد تو اتاقم...بغلش کردمو گریه کردم...دلم خیلی گرفته بود...(سپیده....دخترم...پاشو بریم یه دوری بزنیم...یه هوایی بخوریم...پاشو حاضر شو باباجون...)(امشب تازه رسیدی بابا...خسته ای...فردا میریم...)(من میرم ماشینو روشن کنم...زود بیا پایین...)اونشب با بابا رفتیم بیرون...کلی باهام حرف زد...اونشب بود که فهمیدم مادرم ازدواج کرده...دیگه هم برنمیگرده ایران...بابا کلی گریه کرد...میگفت همش تقصیر اونه که الان من این وضعیتو دارم...منم گریه میکردم...اون شب واسه اولین بار از خدا خواستم منو بکشه که راحت بشم...
دوباره زندگیم به حالت اول برگشته بود...زن بابا انقد مشغول بچش بود که دیگه حتی به زور منو میدید...البته این زیاد بد نبود...روزا مدرسه میرفتم و شدیدا درس میخوندم...امتحانا تموم شد و من وارد سال سوم شدم...تمام سعیم این بود که فقط درس بخونم...عصرها هم کلاس زبان میرفتم...تو کلاس زبان با کسی دوست نبودم...با چند تا از بچه ها فقط در حد سلام و احوالپرسی دوست بودم...تنها دوستم شراره بود...کلاس زبان هفته ای سه روز بود...اما من به بابا گفته بودم که هفته ای سه روز کلاس زبان میرمو هفته ای سه روزم کلاس کنکور...به جاش هفته ای سه روز که وقتم آزاد بودو با شراره میرفتیم بیرون...در حقیقت اون سه روز وقتم فقط مال شراره بود...شراره هنوز با مسعود بود...اما هیچ حرفی از مهرداد نمیزد...چند باری هم که مسعود رو دیدم فقط در حد سلام علیک بود...اما هنوزم گاه گاهی به مهرداد فکر میکردم...بابا واسم موبایل گرفته بود...اینجوری به قول خودش خیالش راحت تر بود...تازه متوجه نگاهای پسرا به خودم میشدم...گاه گاهی هم متلک...هرازگاهی هم یکیشون دنبالم میومد و به زور میخواست مخ زنی کنه...که صد البته در این امر خطیر شدیدا ناکام میموند...اون روز از کلاس زبان که اومدم بیرون رفتم که نمونه تست های کنکور رو بگیرم...موبایلم زنگ خورد...گوشی رو برداشتم...(بله؟؟؟)(سلام....ببخشید سپیده خانوم؟؟؟)(شما؟؟؟)(من....من.....)(گفتم شما؟؟؟)(یه آشنا...)(لطفا خودتونو معرفی کنین...وگرنه قطع میکنم....)(باشه...میگم کیم...به شرطی که قطع نکنی....باشه؟؟؟)(گفتم شمـــاااااااااا؟؟؟)(من.....من.....من مهرداد هستم...)شوکه شدم...بعد از یک سال؟؟؟یعنی چی میخواد؟؟؟از کجا شماره منو پیدا کرده؟؟؟به چه حقی به من زنگ زده؟؟؟گوشی رو قطع کردم...بعدشم موبایلو خاموش کردم...کتاب هارو که خریدم راه افتادم سمت خونه...تو ماشین موبایلم زنگ خورد...شراره بود...باهاش تو پارک قرار گذاشتم...همون جای همیشگی...وقتی دیدمش قضیه رو واسش گفتم...یه کم من من کرد...(راستش من شمارتو به مهرداد دادم سپیده...)(واسه چی؟؟؟چرا از من اجازه نگرفتی؟؟؟هان؟؟؟)(آخه دلم سوخت واسش...سپیده غلط کردم...به خدا وقتی شماره رو بهش دادم عین سگ پشیمون شدم...)هیچی نگفتم...کاری بود که شده بود...اما اگه میخواست میتونست شماره خونه رو بگیره...اون که شماره خونه رو داشت...باشراره که خداحافظی کردم رفتم سمت خونه...پاییز بود...هوا داشت سرد میشد...حدود یک سال از قضیه مهرداد میگذشت...اما هنوز لاشه های خاطراتش تو مغزم بود...موبایل زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سلام..........)(چرا به من زنگ میزنی؟؟؟چی میخوای؟؟؟؟من خیلی وقته فراموشت کردم...میفهمی؟؟؟تو حالا حتی تو خاطراتمم نیستی...میفهمی؟؟؟دیگه به من زنگ نزنید آقای_ن_...)(یعنی انقد از من متنفری که حتی اسمم صدا نمیکنی؟؟؟)گوشی رو قطع کردم...رسیدم سر کوچه...وای خدای من...مهرداد بود...تو ماشینش...سرمو انداختم پایین...قدمامو تند کردم...(ببخشید خانوم...میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟؟؟)برگشتم عقب...یه پسر 18یا 19 ساله بود...این دیگه از کجا پیداش شد!!!(لطفا مزاحم نشید...من شوهر دارم....)(عیبی نداره خوب...منم یه شوهرت...)برگشتمو زدم تو دهنش...همون موقع مهرداد از ماشین پیاده شد...(هوی پسر...با این خانوم چیکار داری؟؟؟)(به تو چه ربطی داره سوپر من...مگه مفتشی؟؟؟)مهرداد یقه پسره رو گرفت...با هم گلاویز شدن...من سریع رفتم...تقریبا میدویدم...خیلی ترسیده بودم...سریع در خونه رو باز کردم و رفتم تو حیاط...چقدر بد شانس بودم...
اونشب تا صبح نتونستم بخوابم...مرتب کابوس میدیدم...موبایلو خاموش کرده بودم...بابا با زن بابام خونه نبودن...بابا چند ماه بود یه باغ خریده بود...من فقط یه بار رفته بودم...جای قشنگی بود...من خونه مونده بودم...خوبیش این بود که فردا جمعه بود...ساعت حدود 4 صبح بود...خیلی با خودم کلنجار رفتم...دلم طاقت نیورد...تلفونو برداشتمو به مهرداد زنگ زدم...چند تا زنگ که خورد گوشی برداشته شد.(جانم؟؟؟)(سلام.....ببخشید مزاحم شدم...خواب بودین؟؟؟)(سلام...نه...بیدار بودم...امرتون؟؟؟)باز دوباره جدی حرف زد...(خواستم بگم بابت قضیه امروز متاسفم...)(چیزی نیست...من کار خاصی نکردم...)(به هر حال لطف کردید...خواستم تشکر کنم...شرمنده مزاحم شدم...شب بخیر...)بعد گوشیو گذاشتم...کلاس زبان که تموم شد با مریم یکی از بچه ها تا سر خیابون اومدیم و اون از من خداحافظی کرد...موبایل زنگ خورد...فکر کردم باباس...(بله؟؟؟)(سلام...)ای بابا...بازم مهرداد بود...(بفرمایید؟؟؟)(میشه پشت سرتونو نگاه کنین؟؟؟)برگشتم عقب...تو ماشینش نشسته بود...واسم دست تکون داد...(خوب که چی؟؟؟)(بابا بیمعرفت...نمیخوای حالمو بپرسی؟؟؟نا سلامتی من مجروحم سنگدل...)(ایشالله زودتر خوب میشین...)(سپیده...من کار مهمی باهات دارم...خدا شاهده که نمیخوام مزاحمت بشم...من همه چیو واست میگم...اگه قانع نشدی واسه همیشه میرم...دیگه هم هیچوقت مزاحمت نمیشم...قول میدم...به روح بابام راست میگم...)(تو حرفاتو یکسال پیش به شراره زدی...دیگه حرفی نمونده...)(سپیده التماس میکنم...به خدا من نیتم بد نبود...الانم نیست...خواهش میکنم...اگه دلایلم قانعت نکرد واسه همیشه میرم....سپیده خواهش میکنم...بابا لامصب کارم مهمه.........)(فردا ساعت 4همینجا...این آخرین باریه که باهات حرف میزنم...)بعدشم گوشیو قطع کردم...مطمئن بودم دلایلش قانع کننده نیست...اینجوری بهتر بود...یه قرار که منو نمیکشت...شب به شراره زنگ زدمو گفتم فردا کار دارم...نمیتونم ببینمش...یه کم دلخور شد...اما قبول کرد...به هوای کلاس از خونه زدم بیرون...چهار و ده دقیقه رسیدم...مهرداد وایساده بود...اما تنها نبود...یه خانوم جوون تو ماشینش بود...وقتی منو دید پیاده شد...(سلام...)سلامشو جواب دادم...با تعجب اون خانومو نگاه کردم...(ایشون سپیده خانوم هستن...ایشون هم خواهرم مینو...)مینو از ماشین پیاده شد و باهام دست داد...بعدشم در عقبو باز کردو نشست...هر چی اصرار کردم نیومد بشینه جلو...مینو بچه وسط خوانواده بود...بچه اول برادر مهرداد بود که ایران نبود...بعد مینو بود که ازدواج کرده بود...بچه آخرم مهرداد بود...تو راه ساکت بودم...مینو دختر قشنگی بود...مدام ازم تعریف میکرد و قربون صدقه داداشش میرفت که انقد خوش سلیقه بوده!!!!!مهرداد هم لبخند میزد...رفتیم مینو رو رسوندیم خونه مهرداد و با هم رفتیم...شوهر مینو واسه کاری اومده بود...واسه همینم مینو باهاش اومده بود که هم مهردادو ببینه هم یه سیاحتی کنه و به قول خودش با من آشنا بشه...مینو رو که رسوندیم من هنوز ساکت بودم(سپیده...چرا ساکتی؟؟؟)(چی باید بگم؟؟؟)نگاهش کردم...زیر چشمش یه کم کبود شده بود...نسبت به پارسال لاغرتر شده بود...اما هنوزم خیلی جذاب بود...(بابت اون روز شرمنده...نمیخواستم اونطوری بشه...)(فدای سرت عزیزم...پسره خوب آدم شد...سپیده چقدر عوض شدی...)(چیم عوض شده؟؟؟)(بزرگتر شدی...قدتم بلندتر شده...خیلی خوشگل شدی....)(خوب...نمیخوای کارتو بگی؟؟؟راستی واسه چی با خواهرت اومدی؟؟؟از این کارت اصلا خوشم نیومد...)کنار خیابون واستاد...نیگام کرد...بعد راه افتاد...(تا کی میتونی بیرون باشی؟؟؟)(تا ساعت 7...چطور؟؟؟)(خوبه...)(کجا داریم میریم؟؟؟)(عجله نکن خانوم خانوما...من که جای بد نمیبرمت....)
کنار یه ساختمون شیک واستاد...یه ساختمون ده طبقه بود....نسبتا برج بود...معلوم بود مسکونی نیست...چون پر از تابلو بود...(مهرداد...اینجا کجاس؟؟؟)خندید...(صبر کن...الان میفهمی...بیا پایین...)با آسانسور رفتیم طبقه هشتم...کلیدشو در آوردو در یکی از پنج واحدی که اونجا بود رو باز کرد...(بفرمائید...خوش اومدین...)رفتم تو...یه دفتر کار بود...چراغو روشن کرد و رفت تو آشپزخونه...(چایی که میخوری؟؟؟)با سر اشاره کردم آره...دفتر نسبتا شیکی بود...وقتی خوب به درو دیوار نگاه کردم تازه فهمیدم اینجا دفتر خود مهرداده...دوتا خواب داشت...با یه سالون که گوشش یه میز بود...معلوم بود میز منشی باید باشه...آشپزخونه درست روبروی در ورودی بود...جای دنجی بود...(چرا همینجور واستادی؟؟؟بیا تو این اتاق...اینجا دفتر منه...اون اتاق اونوری هم دفتر همکارمه...البته الانمسافرته...بیا...بیا اینجا...)رفتیم تو اتاق مهرداد...4تا صندلی داشت که دو به دو کنار و روبروی هم بودن...با یه میز وسطشون...درست روبروش هم میز کار مهرداد بود...با چند تا کتاب...نشستم...(سپیده...اونجا نشین...بیا بشین پشت میز من...)(همین جا خوبه...راحتم...)دستمو گرفتو برد پشت میزه خودش...نشستم...خودشم رفت نشست روبروم...(این کارا چیه؟؟؟نیازی نبود اینجا بیایم...تو ماشینم میتونستی کارتو بگی...)نگاهم کرد...(تو ماشین نمیشد...راستش اینجا هم جای مناسبی نیست...اما چاره ای نیست...تو که میدونی من چقدر کم طاقتم سپیده...)(مهرداد حاشیه نرو...من کار دارم...باید برم خونه...کارت چی بود؟؟؟)سرشو انداخت پایین...یه نگاهی منو کردو بعد گفت(سپیده...با من ازدواج میکنی؟؟؟)...نمیدونستم چی بگم...شوکه شده بودم...این اولین باری بود که اینجوری غافلگیر میشدم...(این همه راه منو آوردی اینجا اینو بگی؟؟؟واقعا که تو مریضی مهرداد...)(آره...مریضم...مگه گناه کردم؟؟؟اون روز تو خونتون بهم گفتی من واسه خاطر قیافت و پول بابات یا شایدم هوس باهات دوست شدم...سپیده توقع داشتی من چیکار کنم؟؟؟واستم برات کف بزنم؟؟؟تو جای من بودی و این حرفو ازم میشنیدی چیکار میکردی؟؟؟)(تو بی جنبه بازی در آوردی مهرداد...قبول کن...تو از من پرسیدی منم جواب دادم...میتونستی منو قانع کنی...اما تو ساده ترین راهو انتخاب کردی...اونم این بود که بری...مگه غیر اینه؟)خندید...(سپیده بعضی وقتا بهت شک میکنم...به اینکه واقعا تو مخت کار میکنه؟؟؟دیوونه...آخه من تو اون موقعیت باید چیکار میکردم؟؟؟آخه یه دختر به سنو سال تو به چه درد من میخورد؟؟؟فکر میکنی دختر کمه؟؟؟یا من بی عرضم؟؟؟من سه ماه بود دنبالت بودم...خودت که دیدی چقدر با خودم کلنجار رفتم که بیام جلو...نه اینکه فکر کنی تا حالا از این کارا نکرده بودم...نه...اما تو فرق داشتی...تو یه جور دیگه بودی...من 27سالمه سپیده...بچه نیستم...این سن سنی نیست که تازه بخوام دختر بازی کنم...اونم با دختری مثل تو...فکر کردی یادم رفته واسم چیکار کردی؟؟؟اون شب که گذاشتی بیام خونتون؟؟؟اگه من تو رو واسه هوسم میخواستم هزار بار موقعیتشو داشتم...اما تو اینو نفهمیدی...تو حتی یه بارم به من زنگ نزدی...)(مگه تو زدی؟؟؟)(نه...نزدم...اما خودت روزی که شماره خونتونو بهم میدادی اینو ازم خواستی؟؟؟مگه یادت رفته؟؟؟)خندیدم(میتونستی به شراره پیغام بدی...نمیتونستی؟؟؟)(من اینجا نبودم...بابام فوت کرد...چند ماه رفتم شهرستان...درگیر کارای بابا بودم...مامانمم حالو روز خوشی نداشت...وقتی برگشتم یه بار شراره رو دیدم...البته تو شرکت مسعود...از تو سوال کردم...گفت که میخوای ازدواج کنی...داشتم دیوونه میشدم سپیده...هرشب یه فکری میکردم...فکرای احمقانه...چند بار زنگ زدم خونتون...اما تو گوشیو بر نداشتی...نمیدونستم چیکار کنم...تو تنها دختری بودی که تونستی با من اینکارو کنی سپیده...تا اینکه یه روز شراره رو دیدم...انقد التماسش کردم که بالاخره شماره موبایلتو ازش گرفتم...سپیده من تو رو واسه خودت میخوام...میفهمی؟؟؟من واسه تو غرورمو شکستم...اونم هزار بار...من که یه پسر بچه 16ساله نیستم که واسه مخ زنی حاضر بشم همه جوره به پای دختر بیوفتم...تو که باید اینو خوب بدونی؟؟؟اما تو فرق داشتی...من میرم چایی بیارم...)بلند شد از اتاق رفت بیرون...هنوز گیج بودم...هم از حرفای مهرداد هم از کار شراره...البته خودم به شراره گفته بودم از مهرداد متنفرم...خودم گفته بودم اگه یه وقتی سراغمو گرفت بهش بگه که من دارم ازدواج میکنم...اما چرا شراره این موضوع رو به من نگفته بود؟!!!
مهرداد با سینی چایی برگشت...قیافش تو هم بود...سینی رو جلوم گرفت...(بفرمایید...)چایی برداشتم...رفت نشست...سیگارشو روشن کرد و سرشو تکیه داد به مبل...معلوم بود خیلی پریشونه...هنوزم چشماش قشنگ بودن...ته ریش گذاشته بود...شاید به خاطر باباش بود...چون هنوزم لباس مشکی تنش بود...لاغرترم شده بود...اما هنوزم جذاب بود...حداقل از نظر من...اصلا توجهش به من نبود که داشتم نگاهش میکردم...پکای غلیظ به سیگارش میزد...(من فعلا شرایط ازدواج ندارم مهرداد...دارم درس میخونم...خودت که میدونی سال آخرم...بعدشم میخوام برم دانشگاه......)پرید وسط حرفم(من خودم همه اینارو میدونم...سپیده نامزد میکنیم...تو که دانشگاه قبول شدی عروسی میکنیم...خوبه؟؟؟من که مخالف دانشگاه رفتن تو نیستم...باشه؟؟؟)(نه...من الان شرایطشو ندارم...خواهش میکنم مهرداد...)(سپیده من بازم صبر میکنم...خوبه؟؟؟تا هر وقت که تو بخوای...تا هر وقت که تو بگی...اما باید قول بدی که فقط مال من باشی...قبوله؟؟؟)(این حرفا چیه؟؟؟)اومد روبروم...(سپیده...تو منو واسه چی میخوای؟؟؟هان؟؟؟واسه شغلم؟؟؟واسه موقعیتم؟؟؟واسه قیافم؟؟؟یا واسه پولم؟؟؟جواب بده؟؟؟)(واسه هیچکدوم...)چونمو با دستش گرفت بالا...(سپیده جوابمو بده...تو منو واسه چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟)(خوب...خوب...نمیدونم...شاید بهت عادت کردم...نمیدونم....)دستاشو رو سرش گذاشت...(عادت چیه؟؟؟اگه عادت بود که انقد ساده ازم نمیگذشتی...سپیده دست از غد بازیت بردار...)(تو چرا همش دوست داری اون جوابیو از آدم بشنوی که خودت میخوای؟؟؟)دوباره سیگار روشن کرد...(تو هم به همون دلیلی که دلیل منه میخوای باهام باشی سپیده...سپیده تو هم منو دوست داری...مگه نه؟؟؟)(من باید برم مهرداد...داری اذیتم میکنی...)بلند شدم که برم...اومد جلوم واستاد...(مهرداد خواهش میکنم...از جلوم برو کنار...میخوام برم...)(سپیده من دوست دارم...خودتو...میفهمی؟؟؟من میخوام واسه همیشه کنارم باشی...میفهمی؟؟؟)سرم داغ شده بود...بدنم یخ کرده بود...(سپیده...خانومم...خواهش میکنم به پیشنهادم فکر کن...همینجوری نگو نه...خواهش میکنم...)دستمو گرفت تو دستش...دستمو بوسید...(اگه اینم یه بازی باشه چی؟؟؟اگه باز به شراره پیغام بدی که اشتباه کردی چی؟؟؟اگه......)نذاشت حرفم تموم بشه...(بابا لعنتی خواهرم از اون سر ایران پاشده بیاد تو رو ببینه...میگی الکیه؟؟؟باشه برو...حرفی نیست...برو فکراتو بکن...من منتظر زنگتم...دلم میخواد خودت جوابمو بدی...میفهمی؟؟؟به کسی پیغام نمیدی...باشه؟؟؟)(باشه.....)کیفمو برداشتم...دم در واستادم...(سپیده اگه تو دوسم نداشتی پس چرا گردنبندی که واست گرفتم هنوز گردنته؟؟؟)(خداحافظ....)درو باز کردمو اومدم بیرون...باد که تو صورتم زد حالم یه کم بهتر شد...تو این هوا اصلا احساس سرما نمیکردم...صدای مهرداد تو سرم بود...حرفاش ولم نمیکرد...نمیدونستم چیکار کنم...بازم اون برنده شده بود...بازم اون اومده بود تو زندگیم...اما اینبار خودش...نه شبحش......
اون شب تا صبح به حرفاش فکر میکردم...یه حس عجیبی داشتم...بعد از رفتن مهرداد خیلی پیشنهادای دوستی بهم شده بود...موقعیت هایی به مراتب بهتر از مهرداد...حتی چند بارم واسم خواستگار اومده بود...اما نمیدونم چرا همه اونا رو با مهرداد مقایسه میکردم...به اون دروغ میگفتم...اما به خودم که نمیتونستم دروغ بگم...سر خودمو که دیگه نمیتونستم شیره بمالم...من هنوزم مهرداد رو دوست داشتم...اما نمیدونستم چیکار کنم...آرامش فکریم با اومدنش بازم بهم خورده بود...سال آخر بودمو فشار درسا زیاد بود...نمیخواستم تو درسام کم بیارم...تمام وقتم صرف درس خوندن میشد...اما نمیتونستم مهردادو ندیده بگیرم...نمیدونم چرا احساسم بعد از یک سال هنوز نسبت بهش عوض نشده بود...حدود یک هفته از اون روز گذشت...مهرداد تو این مدت حتی یک بارم بهم زنگ نزده بود...البته قرار شده بود من زنگ بزنم...واسه همین تعجب نمیکردم که زنگ نزده...شراره رفته بود شهرستان...با مادرش...رفته بودن خونه پدربزرگ شراره...ظاهرا بد حال بود...بعد از کلاس زبان با مریم تا سر خیابون اومدیم...از هم جدا شدیم و خداحافظی کردیم...موبایلم زنگ خورد(بله؟؟؟)(سلام...سپیده خانوم؟)(شما؟؟؟)(من مسعود هستم...)(سلام آقا مسعود...خوبین؟؟؟)(ممنون...شرمنده مزاحم شدم...راستش میخواستم باهاتون حرف بزنم...)(راجع به چی؟؟؟)(اگه اشکالی نداره حضوری بگم...)تقریبا وقت داشتم...(چیزی شده آقا مسعود؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟)(نه...چیز مهمی نیست...شما کجا هستین؟؟؟)باهاش قرار گذاشتم...اومد دنبالم...(شرمنده سپیده خانوم...مزاحمتون شدم...)(خواهش میکنم....چی شده؟؟؟)(هیچی...میخوام راجع به مهرداد باهاتون صحبت کنم...)(مهرداد؟اتفاقی افتاده؟؟؟)(نه...ببینید سپیده خانوم...من نمیخوام تو زندگی شما دخالت کنم...خودم میدونم که قضیه مهرداد و شما به خودتون مربوطه...اما باور کنید مهرداد داره اذیت میشه...من نمیدونم شما چه تصمیمی راجع به مهرداد گرفتین...اما هرچی هست زودتر بهش بگین...به خدا مهرداد داره اذیت میشه...)کلی حرف زد...کلی از مهرداد تعریف کرد...از اینکه مهرداد چقدر پسر خوبیه...طبیعی بود...مسعود دوست صمیمی مهرداد بود...بایدم ازش تعریف میکرد...بعدشم منو تا نزدیکی های خیابونمون رسوند...باهاش خداحافظی کردم...وقتی اومدم خونه بابا اینا نبودن...واسم یادداشت گذاشته بودن...گفته بودن که شبم نمیان...لباسامو عوض کردم...رفتم بالا تو اتاقم...نمیدونم کی بود که خوابم برد...با صدای تلفون بیدار شدم...بابا بود...گفت که لوله اینجا ترکیده ساختمونو آب برداشته...واسه همین اومده که لوله ها رو درست کنه...بعدشم خداحافظی کرد...شام خوردم...داشتم تست میزدم...ساعت حدود 11 شد...تلفونو برداشتم...شماره مهردادو گرفتم...(جانم؟؟؟)(سلام...خوبی؟؟؟مزاحم شدم؟؟؟)(سلام...این حرفا چیه...چطوری؟یاد ما کردی...)(هیچی...زنگ زدم حالتو بپرسم...ناراحتی قطع کنم؟)(لوس نشو سپیده...تنهایی؟)(آره...)(خوب...پس اینطور...دیگه چه خبرا؟؟؟)صدای آهنگ ضعیفی میومد...اما نمیتونستم تشخیص بدم خوانندش کیه...(سلامتی...تنهایی مهرداد؟)(آره...من مرد تنهای شبم...من همیشه تنهام خانوم خانوما...)خندیدم...مسعود سفارش کرده بود از قضیه چیزی به مهرداد نگم...(خوب...من برم...کاری نداری؟؟؟)(همین؟؟؟جواب من چی شد سپیده؟؟؟بازم باید صبر کنم؟؟؟)(جوابتو حضوری میدم...)(کی؟؟؟)(بعدا باهات هماهنگ میکنم...کاری نداری؟؟؟)(نه.......مواظب خودت باش...)(تو هم همینطور...فعلا...)(سپیده...)(بله؟؟؟)(من دوست دارم سپیده...)(مرسی...خداحافظ...)گوشی رو گذاشتم...منم دوسش داشتم...اون شب مهرداد دوبار دیگه زنگ زد...(مهرداد...قرارمون باشه واسه پنجشنبه دیگه...نگو نه...)(ای بابا...چه فرقی داره؟؟؟من یه هفته دیگه واستم سپیده؟؟؟)(مهرداد خواهش میکنم...آخه آخر هفته ها من راحت ترم...اگه میخوای فردا هم میتونم قرار بذارم...اما به خدا کلاس دارم...بذاری آخر هفته بهتره...)(باشه...حرفی نیست...)فردا کلاس زبان داشتم...شراره از مسافرت برگشت...قضیه مهردادو واسش گفتم...کلی ازم معذرت خواهی کرد که اینجوری به مهرداد گفته بود...(سپیده به خدا نمیخواستم اذیت بشی...دلیلش همین بود...)(بی خیال...عیب نداره...)تو کل هفته فقط یه بار مهرداد زنگ زده بود...اونم واسه یادآوری قرار آخر هفتمون...قرار شد پنجشنبه ظهر با هم بریم بیرون...تو خونه اوضاع بهتر شده بود...بابا حسابی بهم اطمینان داشت...البته منم از اطمینانش سوء استفاده نمیکردم...جز مواردی که با شراره میرفتم بیرون...بابا شراره رو خیلی دوست داشت...هنوزم شراره خونمون میومد...اما زن بابا معلوم بود زیاد از شراره خوشش نمیاد...شاید به شراره هم حسودی میکرد...پنجشنبه ساعت 2 با مهرداد قرار داشتم...دل تو دلم نبود...شراره کثافت همش واسم آهنگ عروسی میزد...این کارش حرصمو در میوورد...نمیدونم چرا حس بدی داشتم...شراره میگفت طبیعیه...اما به نظر خودم عادی نبود...یه حس غریب بود...حسی که چند سال پیش وقتی با مامان خداحافظی کردمم داشتم.....
نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 2 فروردین ماه سال 1385 ساعت 03:00 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[8]
آخرین مطالب
|