خاطـرات سپـیـده




: امتداد تلخیها...ورق هفدهم...



چند روزی بود مونا شدیدا واسه رفتن به آرایشگاه میترا نقشه کشیده بود...از اونجایی که شیوا خانوم استعداد فوق العاده و مادر زادی در آوردن دلیل و پیچوندن داشت رفتن با مونا پیش میترا خانوم گردن من بدبخت افتاد(!)منم انقد این مونای توله سگ زبون ریخت که دلم به رحم اومد و بازم جلوی اون زبون که مارو از ناکجا آباد از تو سوراخش میکشه بیرون کم آوردم و با یه ماچ آبدار که ضمیمه این زبون بازی مونا خانوم بود دوباره پشت گوشام مخملی شد(!!!)اتفاقا ضررم نداشت...حداقل صدقه سر مونا یه دستی به سر و صورتمم میکشیدم!با مونا کلی شیک و پیک کردیم و سانتال مانتال راه افتادیم به مقصد میترا خانوم...وقتی دم در آرایشگاه رسیدیم یه سوت بلند کشیدم و به مونا گفتم(اوووووو...لالا.....فکر کنم از اون آرایشگاهایی باشه که یه ابرو بالا پایین کنن باید لباساتم جا بذاری بری...)یه آرایشگاه توپ بود که اصلا به گروه خونی ما نمیخورد!...میترا کلی تحویلمون گرفت و واسمون دو تا شربت دبش یخ پهلو درست کرد و آورد...مونا که عین ندید بدیدا داشت مدلای مو رو نگاه میکرد...میترا اومد نشست پیشمون...جدا زن باکلاسی بود...خیلی دلم میخواد منم تو سن اون همینطوری بگردم...وقتی فهمید میخوام ابروهامو درست کنم اشاره کرد برم بشینم رو صندلی...یکی از شاگرداش اومد بالاسرم که میترا بهش گفت خودش کار منو انجام میده...چه کلاسی واسمون گذاشت!!!بابا پارتی بازی چی میگه؟؟؟!!!میترا که داشت ابروهامو صفا میداد مونا یه ریز و بدون هواگیری از میترا سوال میکرد...بابا خدایی من اگه جای مسئولین فدراسیون وراجی جهانی بودم به مونا کاپ طلا میدادم!!!کارم که تموم شد میترا یه آینه داد دستم...بابا ایول!خودمم خودمو نشناختم...جدا که مدل ابرو حسابی قیافه آدمو عوض میکنه....بهنام زنگ زد و بهم گفت که بریم بیرون...خیلی حرفه ای پیچوندمش...تولد حمید بود...واسش یه کراوات سرمه ای که خطای طوسی داشت گرفته بودم...من آدم خسیسی نبودم اما حمید بیشتر از این لیاقت نداشت...به حمید زنگ زدمو واسه شب باهاش قرار گذاشتم...جدیدا اومده بود تو مرکز شهر یه خونه مجردی دست و پا کرده بود...خدایی دیگه از اتوبان کرج اوغم میگرفت!!!دو سه ساعتی اونجا بودیم...حمید اومد دم آرایشگاه دنبالمو رفتیم...تا سوار شدم خندید و ابروهاشو بالا پایین کرد و گفت(مبارکه...خیلی بهت میاد...)(ممنون...)خونه حمید یه آپارتمان نقلی قشنگ بود...(سپیده راستی از نتیجه کنکور چه خبر؟؟؟)(هیچی...حدود چند هفته دیگه باید اعلام کنن...)تف به اون ذاتت حمید...بازم یاد دانشگاه افتادم...خونه حمید رسیدیم و رفتیم تو...به روی خودم نیوردم که امشب تولدشه...وقتی رفت تو اتاق لباسشو عوض کنه کادوشو گذاشتم رو میز...اومد بیرون و چشمش به کادو افتاد(این چیه سپیده؟؟؟)(این...خوب معلومه دیگه...کادو...تولدت مبارک حمید خان...)(وای...سپیده ممنون...چرا خجالت دادی؟؟؟)(خوبه خوبه...چرا خجالت دادی_اینو با دهن کجی گفتم_بازش کن ببین خوشت میاد؟؟؟)گونمو بوسید و کادو رو باز کرد...(وای...دستت درد نکنه سپیده...خیلی قشنگه...)لبخند زدم...رفت تو آشپزخونه و واسم شیرینی و چایی آورد...بعدشم نشست کنارم...دوباره نگاهم کرد و گفت(خیلی خوشگل شدی سپیده...)(گم شو...مال ابروهامه...)(نه به خدا...نسبت به چند ماهه پیش خیلی عوض شدی...)حمید راست میگفت...انگار بزرگتر شده بودم!!!خندیدم و گفتم(مچکرم...)حمید خندید...اما دوباره رفت تو فکر...چند وقتی بود که اینجوری بود...یکی دوبار ازش پرسیدم چته؟؟؟اما طفره رفت...منم دیگه ازش چیزی نپرسیدم...(ای بابا حمید...جون مادرت باز قیافه نگیر...ناسلامتی امشب تولده هااااااااااا...)دوباره نگاهم کرد...(تو چته حمید؟؟؟چیزی شده؟؟؟)(نه.....)(پس واسه چی ناراحتی؟؟؟)(هیچی....یه کم دلم گرفته سپیده....)(دلت؟!واسه چی؟؟؟نکنه عاشق شدی مارمولک؟؟؟)بعدشم خندیدم...دوباره نگاهم کرد و گفت(آره...شدم...بدجوری....)بعدشم پاشد رفت تو اتاقش...این کارش همیشه حرصمو در میورد...یه کم که گذشت صدام کرد...رفتم تو اتاق...اشاره کرد بشینم کنارش...(سپیده...تا حالا عاشق شدی؟؟؟)(نه.....)(میدونی...من تا حالا زیاد عاشق شدم...اما همیشه بعد یه مدت خسته میشدم...اما این دفعه این لامصب ولکن نیست...سپیده دارم خل میشم به خدا...کارم شده سیگار...سیگار...سیگار...همش فکر میکنم...دائم به خودم میگم حمید...خر...بابا اون مال تو نیست...اما فایده نداره...سپیده چیکار کنم؟؟؟به خدا اگه همینجوری پیش بره میترسم دیوونه بشم...)منظورشو نمیفهمیدم...اولین بار بود که حمید راجع به این موضوعات باهام حرف میزد...گیج شده بودم...(منظورتو واضح بگو ببینم حمید؟؟؟مشکلت چیه؟؟؟کیو دوست داری؟؟؟)دوباره خفه خون گرفت...(سپیده...میخوام تکلیفمو معلوم کنی...دیگه از این قایم موشک بازی خسته شدم به خدا...)(چه تکلیفی؟؟؟قایم موشک بازی چیه؟؟؟)(سپیده من میخوام تو مال من باشی...فقط مال من...میفهمی؟؟؟میخوام زنم باشی...میفهمی؟؟؟)(نه...)(بابا من میخوام ازت خواستگاری کنم...)(من موقعیتشو ندارم حمید...الان اصلا نمیخوام به این مسائل فکر کنم...)(یعنی چی؟؟؟خوب بالاخره که چی؟؟؟من میخوام تکلیفم روشن بشه...سپیده بابا من دارم دیوونه میشم....)(واسه چی دیوونه میشی؟؟؟لابد از عشق من؟!!!)(بابا چرا مسخره بازی در میاری...سپیده جوابمو رک بده...تو حاضری با من ازدواج کنی؟؟؟)(حمید میشه بحثو عوض کنی؟؟؟)دستمو گرفت و گفت(سپیده با توام...میگم جوابمو بده...)تقریبا داد زد...دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم(تو انگار عادت کردی همیشه هر چیزی که دوست داریو با زور بدست بیاری...بار آخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی حمید...)بعدشم از اتاق اومدم بیرون...مانتومو برداشتم که برم...این حمید دیگه شورشو در آورده بود...با خودم قسم خوردم دیگه باهاش کاری نداشته باشم...(سپیده کجا؟؟؟باز که ناراحت شدی؟؟؟)(میبینی که...دارم میرم...دیگه هم نه به من زنگ بزن نه کاری باهام داشته باش...)(سپیده اینکارو نکن...به جون مادرم یهو دیدی کار دادم دستتا...)(خفه شو در دهنتو بذار بابا...هیچ کاری نمیتونی بکنی...درو باز کن برم...)درو همیشه قفل میکرد...(سپیده بیا بشین عین بچه آدم با هم حرف بزنیم...)(من حرفی با کسی که مرودونگیو فقط تو هرکول بازی و داد و بیداد و قلدری میبینه ندارم...بیا درو باز کن تا داد نزدم همه همسایه ها رو نکشیدم اینجا...)خندید...یه خنده وحشتناک و بلند...یه لحظه ازش ترسیدم...اما اگه میفهمید ترسیدم بدتر بود...(حمید این درو باز کن برم...خواهش میکنم...)(سپیده گفتم بیا بشین اینجا...)(درو باز کن میخوام برمممممممم...)داد کشیدم...اما انگار از دست و پا زدن من خیلی خوشش میومد...اومد طرفم و عین یه کاه از زمین بلندم کرد و منو برد تو اتاقش....درم بست و تکیه داد بهش...تنم از ترس میلرزید...میدونستم حمید دست بزن داره...اما این دفعه قیافش فرق داشت...(حمید خواهش میکنم بذار برم...)(سپیده من دوست دارم میفهمی؟؟؟؟؟؟)بازم داد کشید....دستامو رو گوشام گذاشتم و چشمامو بستم....اومد طرفم و دستامو از رو گوشام کنار کشید...(سپیده من دوست دارم...میفهمی؟؟؟؟؟)داد میزد...داد میزد...داد میزد...(من میخوام برم حمید...داری اذیتم میکنی....)دستام داشت میشکست...حتی نمیتونستم دستامو از تو دستاش در بیارم...گریم گرفته بود...کاش پاهام میشکست و اونجا نمیومدم...(سپیده جوابمو بده...منو میخوای یا نه؟؟؟به عنوان دوست نمیگم...به عنوان شوهرت؟؟؟)نمیدونستم چیکار کنم...اگه میگفتم آره دست از سرم برنمیداشت...اگرم میگفتم نه که....وای خدا....موهامو گرفت...جوری که گردنم کج شد...(حمید ولم کن...گردنمو شکستی...)(جواب بده سپیده...به خدا قسم اگه جواب ندی اینقدر میزنمت که بمیری....)(نه...نه...نه...من نمیخوامت حمید...)خوابوند تو گوشم...جوری که گوشه لبم خون اومد...یه لحظه شوکه شدم...نمیدونم چرا؟؟؟(سپیده من دوست دارم...به خدا دارم دیوونه میشم...تو با من چیکار کردی....)اینو گفت و گریه کرد....(حمید ازت متنفرم...ازت متنفرم...حیوون وحشی...تف به اون غیرتت...)از جام بلند شدم و در اتاقو باز کردم...دیگه واسم مهم نبود میخواد باهام چیکار کنه...رفتم تو دستشویی...درو بستم و قفلش کردم...لبم ورم کرده بود و زخم شده بود...یه آب به دست و صورتم زدم...موبایلو از جیبم در آوردمو شماره شیوا رو گرفتم(دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...)لعنت به این شانس...موبایل مونا هم قطع بود...کارت میترا هم بیرون تو کیفم بود...نمیدونستم چیکار کنم...(سپیده...داری چیکار میکنی اون تو؟؟؟بیا بیرون میخوام باهات حرف بزنم....)(نمیام...گم شو...)کوبید به در...(بالاخره که چی؟؟؟تا کی میخوای اون تو بمونی؟؟؟)سیفون رو کشیدم...مغزم داشت میترکید....یه دفعه یاد مسعود افتادم...نمیدونم چرا؟؟!!!شمارشو حفظ بودم...شیر دستشویی رو باز کردم که صدام نره بیرون...شمارشو گرفتم(بفرمایید؟؟؟)(الو...مسعود من سپیده ام...)(سلام...خوبی؟؟؟)(مسعود من خونه حمیدم...همین الان بیا اینجا...خواهش میکنم زود خودتو برسون....)(چی شده سپیده؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟)دوباره حمید کوبید به در...(مسعود همین الان بیا...خواهش میکنم...)بعدشم قطع کردم....

میدونستم مسعود خونه حمیدو بلده....صدای گریه حمید رو از بیرون میشنیدم....التماس میکرد بیام بیرون...اما میدونستم اگه برم بیرون بازم میخواد کتکم بزنه...اصلا فکرشم نمیکردم حمید یه روزی باهام اینکارو بکنه....دلم میخواست تیکه تیکش کنم...اما زورم نمیرسید...خندیدم...اینم همون آقا حمیدی که میگفت دوسم داره...عین یه حیوون منو کتک زد...سپیده خاک تو سرت...گذاشتی حمید هر کاری دلش خواست باهات بکنه بعدشم عین یه حیوون کتکت بزنه...اینم حال و روز الانت...اگه موبایل پیشت نبود چی؟؟؟اونوقت میخواستی چه غلطی کنی؟؟؟اگه یه وقت میزد ناقصت میکرد چی؟؟؟تف به روت حمید...تف به اون مردونگی که ازش دم میزدی...بازم گریم گرفت...تنم درد نمیکرد...دلم بود که داشت میترکید......صدای زنگ خونه که اومد دلم آروم شد...میدونستم مسعوده...داشتم از خوشحالی پر در میووردم...مطمئن بودم حمید فکر این رکبمو نخورده...حمید جون ایندفعه ری...!!!حمید اف افو برداشت و جواب داد...بعدشم صدای کوبیده شدن درو شنیدم....از خونه رفت بیرون....آروم در دستشویی رو باز کردمو اومدم بیرون....کیفمو بر داشتم....کفشامم دستم گرفتمو دستگیره درو چرخوندم...اما در قفل بود!!!درو قفل کرده بود...انگار راس راسی میخواست نقش عزرائیلو بازی کنه....نمیدونستم چیکار کنم...اگه حمید مسعودو میپیچوند چی؟؟؟اگه نمیذاشت مسعود بیاد بالا چی؟؟؟اگه مسعود فکر میکرد من دروغ گفتم و سر کارش گذاشتم چی؟؟؟وای...داشتم دیوونه میشدم....رفتم تو آشپزخونه و یه چاقو برداشتم...گذاشتم تو کیفمو نشستم....موبایلمو روشن کردم و شماره مسعودو گرفتم...جواب نمیداد...دوباره گرفتم...(بله؟؟؟)(مسعود...پس چرا نمیای بالا...این درو رو من قفل کرده...)(من باهاتون تماس میگیرم آقای رحیمی...)بعدشم گوشیو قطع کرد....این دیگه چه کاری بود؟!!!آقای رحیمی چیه؟؟؟دوباره شمارشو گرفتم...موبایلش خاموش بود!!!داشتم دیوونه میشدم....نیم ساعتی گذشت و خبری نشد...انقدر به در زل زده بودم که چشمام داشت از حدقه در میومد....یه دفعه صدای پیچیدن کلید تو در اومد....قلبم از ترس واستاد...دستمو تو کیفم کردمو دسته چاقو رو تو دستم فشار دادم.....در باز شد...مسعود بود....دویدم طرفشو دست انداختم گردنشو گریه کردم...هیچ وقت اندازه اینبار از دیدن مسعود خوشحال نشده بودم....(وسائلتو بر دار سپیده....)اینو گفت و منتظر شد....کفشامو پوشیدم و راه افتادیم...مسعود ساکت بود...تو راه پله پایین که رسیدیم حمیدو دیدم که نشسته بود رو پله و سرشو گرفته بود تو دستاش.....چقدر ازش بدم میومد....وقتی از کنارش رد شدم گوشه کیفمو گرفت و گفت(سپیده...چرا؟؟؟چرا؟؟؟چرا با من؟؟؟)کیفمو کشیدمو رفتم....مسعود کلید خونه رو گذاشت رو پله....با هم اومدیم بیرون....سوار ماشینش که شدم نفس راحتی کشیدم....(سپیده...میخوای ببرمت درمونگاهی جایی؟؟؟)(نه....حالم خوبه...ممنونم مسعود....)نگاهم کرد و لبخند زد...(بریم یه جایی قدم بزنیم؟؟؟)نگاهم کرد و منتظر جوابم شد.....(بدم نمیاد...بریم....)اگه هر زمان دیگه ای بود عمرا با مسعود اینجوری حرف میزدم...اما امشب فرق داشت...اون واقعا رابین هود بود و میخواستم یه جوری جبران کنم....نمیدونستم چرا هروقت به کمک احتیاج داشتم سر و کله مسعود پیدا میشد؟؟؟همیشه تو این مواقع یادش میوفتادم....یه لحظه احساس سر گیجه کردم و تهوع......

وقتی چشممو باز کردم مسعود بالا سرم بود....چند تا مهتابی هم بالای سقف اتاق روشن بود...مسعود لبخند زد...تا اومدم بلند شم جلومو گرفت و گفت(نگران نباش...یه کمی ضعف داشتی....حالت بهم خورد...یه سرم بهت زدن که بهتر بشی....)سرم هنوز درد میکرد....دوباره چشمامو بستم....هنوز کار حمید جلو چشمم بود...(من باید به خونه زنگ بزنم...الان بچه ها نگران میشن...)مسعود نگام کرد و گفت(من به شیوا زنگ زدم...گفتم با منی...نگران نباش...)دوباره چشمامو بستم......دکتر معاینم کرد و گفت که میتونم برم....بعدشم آروم تو گوشم گفت(قدرشو بدون...خیلی نگرانت بود...)لبخند زدمو گفتم(ممنون آقای دکتر....)مسعود دستمو گرفت...سوار ماشین شدیم و رفتیم...چشمامو بستم و خوابم برد...وقتی صدای ترمز ماشینو شنیدم چشمامو باز کردم....دم خونه مسعود بودیم...(سپیده.....)نذاشتم حرفش تموم بشه...درو باز کردم و پیاده شدم....سرم درد میکرد...خوب یا بد...درست یا غلط فعلا بهترین راه این بود که شب اینجا بمونم...اینقدر ضعف داشتم که میخواستم بالا بیارم....مسعود کمکم کرد تا بالا رفتیم....خونش دوباره منو یاد خاطرات گذشته انداخت...خصوصا شراره....خیلی دلم گرفت......بعد از اینکه حسابی اشک ریختمو به زمین و زمان دری وری گفتم سرمو گذاشتم رو مبل و چشمامو بستم...مسعود ساکت بود...هیچی نمیگفت....دلم میخواست برم خونه پیش بچه ها...اما میدونستم باید همه چیو از اول واسشون بگم...واسه همین اصلا حال توضیح دادن نداشتم و همونجا موندم....مسعود یه لیوان آب پرتقال واسم آورد و داد بهم...(نمیخورم....)(بخور سپیده...بد نیست..جلوی ضعفتو میگیره...)لیوانو از دستش گرفتم...(مسعود بابت امشب هم شرمنده هم ممنون....اگه تو نمیومدی نمیدونم چه اتفاقی میوفتاد....)لبخند زد...(وظیفه بود...دیگه راجع بهش حرف نزن...)بازم بغضم گرفت...خیلی واسم سخت بود با این کار حمید کنار بیام....(سپیده بسه تو رو خدا....اینجوری که ناراحت میشی به خدا بغضم میگیره...)اشکام از صورتم افتاد پایین....دیگه واسم مهم نبود جلو مسعود گریه کنم...کار من از این حرفا گذشته بود....(سپیده بیخیال...قوی باش...اینو بذار رو حساب بد شانسی....به خدا چند بار خواستم بهت بگم با حمید تموم کنی اما ترسیدم...ترسیدم بهم بتوپی...ترسیدم فکر کنی رو منظور خاصی اینو بهت گفتم...)(مسعود چرا حمید اینکارو کرد؟؟؟آخه چرا؟؟؟)یه نفس بلند کشید و گفت(نمیدونم سپیده...به خدا خودمم گیج شدم...حمید پسر بدی نیست...تو هم اولین دوست دخترش نبودی...اما نمیدونم چرا اینباربا تو اینکارو کرد؟!!!)(مسعود به خدا من کاریش نداشتم...من فقط اومده بودم تولدشو تبریک بگم...همین...اما.....)بغضمو قورت دادم....(سپیده من یه اشتباهی کردم.....)نگاش کردم...(منظورت چیه مسعود؟!)(من...من یه دروغ گفتم...راجع به تو....)(دروغ؟؟؟چه دروغی؟؟؟)(من واسه خاطر خودت اینکارو کردم سپیده...به جون مادرم به خاطر خودت اینکارو کردم.....)(چه کاری مسعود؟!!)(من....من.....من مجبور شدم به حمید بگم....بگم که من و تو با هم دوست بودیم...سپیده به خدا اگه اینکارو نمیکردم نمیذاشت بیام بالا....)(تو چیکار کردی؟؟؟)سرشو انداخت پایین...(مسعود واسم مهم نیست چرا به حمید این حرفو زدی...اما واسه چی اینجوری گفتی؟؟؟)میدونستم حمید اگه این موضوع رو باور میکرد حتما مسعودو تا حالا کشته بود...(راستش وقتی حمید اومد پایین اول چیزی بهش نگفتم...مثل همیشه باهاش احوال پرسی کردم...از قیافش معلوم بود پکره...بهش گفتم میخوام بیام بالا یه گپی باهم بزنیم...اما نذاشت...گفت خواهرش بالاس با شوهرو بچش...میدونستم داره دروغ میگه...چون خواهر حمید کوچیکه...بهش گفتم بشینه بریم یه دوری بزنیم...اونم نشست....تو یه کوچه پارک کردمو نگاش کردم...معلوم بود عصبیه...مدام سیگار میکشید....از تو ازش پرسیدم....حرفی نزد....گفت ازش خبر ندارم....وقتی فهمید میدونم دروغ میگه قضیه دوست داشتنتو بهم گفت....گفت اگه سپیده قبول نکنه به زورم شده مجبورش میکنم...بهش گفتم زورکی که نمیشه حمید...منطقی باش....اما انگار خیلی عصبی بود...گفت انقدر اذیتش میکنم که راضی بشه....منم هیچی نگفتم....میدونستم حمید داره جدی میگه سپیده...من و حمید خیلی ساله با هم رفیقیم...خوب میشناسمش...میدونستم یا کاریو شروع نمیکنه یا اگه شروع کرد تا تمومش نکنه دست ور نمیداره...بهش گفتم سپیده به درد تو نمیخوره حمید...اون دختری نیست که بتونه تو رو خوشبخت کنه...گفت منظورت چیه؟؟؟دلمو زدم به دریا...گفتم سپیده با منم دوست بوده...هنوزم گه گاهی بهم زنگ میزنه...)باورم نمیشد مسعود این حرفو به حمید زده!!!نه اینکه چرا گفته...اما مگه میشه حمید این حرفو شنیده باشه و چیزی نگفته باشه؟؟؟به مسعود گفتم(اون چی گفت؟؟؟)گفت(راستش وقتی این حرفو زدم مطمئن بودم الانه که حمید دعوا رو شروع کنه....آماده بودم مشت اول بیاد سمتم...اما اون فقط سکوت کرد....هیچی نمیگفت...بعد یه مدتی که ساکت بود از تو جیبش کلید خونه رو در آورد و بهم داد...خودمم باور نمیکردم حمید همچین عکس العملی نشون بده....باقیشم که خودت میدونی....)خندم گرفته بود...خیلی دلم میخواست قیافه حمیدو تو اون لحظه ببینم...وقتی قیافشو تصور میکردم دلم خنک میشد....(سپیده من میدونم کارم درست نبود....اما تنها راه همین بود...مجبور شدم این دروغو بگم...والا حمید دست از سرت بر نمیداشت...)(عیبی نداره...دیگه اسم اون حیوونو جلوم نیار...)(چشم...)مسعودو نگاه کردمو گفتم(اگه بازم بیاد سراغم چی؟؟؟)(نه...دیگه نمیاد...چون ذهنیتش روت عوض شد...مطمئنم...اون همون سپیده رو میخواست...نه این سپیده نامرد خائنو...)بعدشم لبخند زد...(مسعود ممنونم.....)......

صبح که بیدار شدم مسعود خونه نبود...دست و صورتمو شستم و حاضر شدم...یه یادداشت خیلی تشکرآمیز واسه مسعود نوشتم و اومدم بیرون...هواهمچنان گرم بود...یه ماشین گرفتمو رفتم...تو ماشین موبایلو روشن کردم...لبم درد میکرد...نزدیکای خونه بودم که مسعود زنگ زد...(سپیده کجا رفتی؟؟؟)(رفتم خونه...برات یادداشت گذاشتم...)(آره دیدم...چرا نموندی؟؟؟)(کار دارم...باید برم شرکت...همین چند وقتی هم که نرفتم کلی شرمنده شیوا و شهرام شدم...دیگه سوءاستفاده هم حدی داره...من دیگه دارم شورشو در میارم...)هیچی نگفت...(مسعود بازم ممنون...خیلی لطف کردی...)(خواهش میکنم...من کاری نکردم...وظیفه بود...)(خوب...فعلا خداحافظ...)بعدشم گوشیو قطع کردم...خوشبختانه بچه ها خونه نبودن...شیوا رو که میدونستم شرکته...مونا هم حتما رفته بود دانشگاه...رفتم تو اتاق و دراز کشیدم...تمام دیشب عین یه فیلم از جلوی چشمام رد شد...خیلی بد شد که بازم من مدیون مسعود شدم...دلم میخواست یه جوری دینمو نسبت بهش ادا کنم...اما چه جوری؟؟؟چشمامو بستمو پتو رو کشیدم رو سرم.....نمیدونم چند ساعت بود خوابیده بودم...شب قبل اصلا نتونسته بودم بخوابم...با صدای بسته شدن در بیدار شدم...اما اصلا حال بلند شدن نداشتم...ساعت کنار تختو نگاه کردم...ساعت حدود 7 بعد از ظهر بود!!!!وای چقدر من خوابیده بودم...شیوا آروم اومد تو اتاق(ا...سلام...تو بیداری سپیده؟؟؟)(آره...تازه بیدار شدم...)اومد نزدیکم...(صورتت چی شده؟؟؟!!!!!)(هیچی...چیز مهمی نیست...)(چی چی مهم نیست...بغل لبت کبود شده...)شیوا اینو گفت و چونمو آورد بالا و صورتمو نگاه کرد...(سپیده مسعود اینکارو کرده؟؟؟)(مسعود؟؟؟چرا مسعود؟؟؟)(خودش دیشب زنگ زد و گفت با هم هستین...)خندیدم...(نه بابا...مسعودو چه به این غلطااااااااا...)(پس چی شده؟؟؟)(حمید....)(حمید چی سپیده؟؟؟)(حمید اینکارو کرد شیوا...اگه مسعود به دادم نرسیده بود الان....)بغضم ترکید...شیوا بغلم کرد...همه چیو واسش تعریف کردم....از قیافش معلوم بود اونم باور نکرده....(الهی مادرش به عزاش بشینه...بیجا کرده رو تو دست بلند کرده...)بعدشم از اتاق اومد بیرون...پاشدم رفتم دنبالش...(شیوا میخوای چیکار کنی؟؟؟)(میخوام بهش زنگ بزنم ببینم چه جوری به خودش جرات داده همچین کاری باهات بکنه...بعدشم میخوام به اون شهرام زنگ بزنم ببینه رفیقش چه دسته گلی آب داده...)موبایلو از دستش گرفتم...(شیوا جون سپیده بیخیال شو...عیبی نداره...کاریه که شده...به اون دیگه زنگ نزن...)(بده من به شهرام زنگ بزنم...)(نه...مرگ سپیده نکن شیوا...به خدا شهرام بفهمه آبروم میره...دیگه روم نمیشه شرکتم بیام...)ساکت شد...(شیواجونم...خوشگلم...یه کاری واسم میکنی؟؟؟)نگام کرد...(شیوا به شهرام بگو من آخر هفته میام شرکت...نمیخوام با این قیافه منو ببینن...)(باشه...)ماچش کردم...اونم لبخند زد......

شبی که فرداش نتایج کنکورو میدادن تا صبح دلهره داشتم....از دلهره دائم میرفتم دستشویی...یا دستشویی میرفتم یا عین دیوونه ها مدام در یخچالو باز میکردم و یه نگاه توش میکردمو میبستم....چه عادت بدیه این اخلاق باز کردن در یخچال بدون اینکه آدم بخواد چیزی برداره یا بخوره...متاسفانه من این عادتو دارم...اونم در شدیدترین دزه ممکن(!)قرار بود صبح با بچه ها بریم نتیجه کنکورو بگیریم...دل و جیگرم داشت بالا میومد...خوبیش این بود که اول فامیلی من _الف_بود و اولین اسامی الف بودن...ساعت حدود 6 صبح بود که مونا و شیوا رو بیدار کردم...تفلکیا سریع حاضر شدن و رفتیم...از دلهره چیزی نمونده بود سکته کنم...نیم ساعتی بود کنار روزنامه فروشی نشسته بودیم...یه عالمه بچه های دیگه هم اونجا بودن...اینقدر استرس داشتم که شیوا و مونا عصبی شده بودن...وقتی روزنامه ها رسید دیگه قلبم داشت وامیستاد...الانم که دارم اون لحظه رو مینویسم بازم هیجان زدم...انگار همین الان میخوام نتیجه رو بگیرم!!!شیوا سریع دوید و با یارو حرف زد...بلند شدم رفتم اونطرف تر و تکیه دادم به ماشین...مونا هم اومد کنارم...(سپیده بابا بیخیال...اینجوری یهو پس میوفتیا...بی جنبه...)شیوا روزنامه رو آورد و با مونا پهنش کردن رو زمین...دوتایی نشستن رو زمین و شروع کردن به گشتن...داشتم دق میکردم...همون موقع موبایل زنگ خورد...یعنی کی بود این موقع صبح؟؟؟گوشیو بر داشتم...(بله؟؟؟)(مبارکه...تبریک میگم سپیده...قبول شدی...)مسعود بود!!!(چی داری میگی مسعود؟؟؟)(سپیده الان اسمت تو دستمه...قبول شدی به خدا...)همون موقع مونا و شیوا هم روزنامه رو گرفتن بالا و جیغ کشیدن...شوکه شده بودم...(الو...سپیده...الو...)گوشی تو دستم مونده بود...اشک تو چشمام جمع شده بود...مونا روزنامه رو گرفت جلومو گفت(ببین...قبول شدی سپیده...قبول شدی....)بعدشم بغلم کرد و زد زیر گریه....شیوا هم که همونطوری که نشسته بود رو زمین منو نگاه میکرد و اشک میریخت...چه روزی بود اونروز...تا قبل از اعلام نتایج بدترین روز عمرم بود و الان شیرین ترین لحظه زندگیم...نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم...فقط آسمونو نگاه کردم و تو دلم گفت(خدایاااااااااااااااا...ممنونم....ممنونممممممممممممممممممم...)بعدشم اشکام جلوی چشمامو گرفت.........اونشب بهترین شب عمرم بود...شبی که شیرینی اون هنوزم تو خاطرم مونده...شبی که تا زنده ام فراموشش نمیکنم...اون شب تازه فهمیدم خدا منو فراموش نکرده...هنوزم منو دوست داشت و کمکم میکرد...به پیشنهاد شیوا خانوم رفتیم یه رستوران فوق العاده شیک...حسابی خودکشی کردن و منو پیاده کردن...وقتی هم گارسون صورت حسابیو که معلوم نبود چند تا صفر جلو یه عدد داره گذاشت جلوم فکم افتاد پایین!!!...شیوا و مونا اینقد خندیده بودن که اشکشون در اومده بود....اون شب بعد از شام حسابی به ریش بنده خندیدن و بعدشم ازم خواستن ببرمشون بستنی بخورن...به عنوان دسر!!!!بی انصافا اصلا فکر جیب بیچاره منو نمیکردن...عین زنای حامله هر دقیقه سفارش یه چیزو میدادن...انگار جدا ویار داشتن!!!بعد از نوش جان کردن بستنی هم شیوا حسابی مارو گردوند و کلی مرام کشمون کرد...بابا شیوا دهمت گرم!!!خسته و کوفته رسیدیم خونه...شیوا و مونا هنوز داشتم منو مسخره میکردن و میخندیدن...شیوا مرتب دهنشو باز میکرد و مونا هم قش قش میخندید...وای چه شبی بود.......بالاخره هم با غر غرای من ظاهرا نیششونو جمع کردن و ساکت شدن...اما زیر چشمی میدیدم که ریز ریز میخندنو منو نگاه میکنن...رفتم تو اتاق و دوباره روزنامه رو باز کردم...چقدر احساس غرور میکردم...دوباره اسممو نگاه کردم...سپیده_ا_...باورم نمیشد قبول شدم...اونم تو رشته ای که خوابشم نمیدیدم بتونم قبول بشم...لباسامو عوض کردمو رفتم پیش بچه ها...اونشب تا نزدیکی صبح سه تایی بیدار بودیم و میخندیدیم...وقتی میخواستیم بخوابیم همش به تاریخ ثبت نام دانشگاه فکر میکردم...دلم میخواست زودتر کلاسا شروع بشه و منم به اون چیزی که میخوام برسم....فقط یه چیزی میدونستم...من باید موفق بشم...من باید یه روزی یه آدم قدرتمند بشم....

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران

وای به حال دگران......



نوشته شده توسط سپیـده در روز سه شنبه 23 خرداد ماه سال 1385 ساعت 11:08 PM

پیوند | چاپ | نظرات [21]





: امتداد تلخیها...ورق شانزدهم...



تویه کتابخونه نزدیک خونه عضو شدم...کتابخونه کوچیکی بود...اما دنج و ساکت بود...یک ماهی بود که اونجا میرفتم...درحقیقت کتابخونه مسجد بود...ساده میرفتم و ساده میومدم...چون نزدیک کنکور بود دیگه سر کار نمیرفتم...با شهرام صحبت کرده بودم و اونم متقاعد شده بود که اگه میخوام درس بخونم نمیشه بیام سر کار...البته تو شرکت من کار خاصی نمیکردم...شیوا هم به شهرام گفته بود که تا برگشتن باشکوه و پیروزمندانه من به شرکت وظایف سنگین و دشوار این حقیرو انجام میده!!!بنابر این دیگه فقط حسابی چسبیده بودم به درس...تنها وقتی از خونه بیرون میومدم که میخواستم بیام کتابخونه...همه چی کماکان خوب پیش میرفت جز این درس عربی که با توجه به رشته ای که میخواستم تو دانشگاه انتخاب کنم ضریب خیلی بالایی داشت...نمیدونم چرا تو مخم نمیرفت؟؟؟بازم گلی به گوشه جمال مونا که مدام باهام عربی میخوند...تو کتابخونه با کسی کاری نداشتم...حتی در حد سلام و علیک...یادم نمیره...قیافم درست عین عملیا شده بود...رنگم حسابی پریده بود و کلی هم تو این مدت وزن کم کرده بودم...جز یکی دو مورد با بچه ها حتی بیرون هم نمیرفتم...احساس میکردم اگه دانشگاه قبول نشم دیگه فاتحهههههههه...اون روز که خونه اومدم دوست مونا خونمون بود...دختر خوبی بود...البته اگه لوس بودنشو فاکتور میگرفتیم!!!البته هم رشته ای مونا نبود...اما هر دو تو یه دانشکده بودن...رسیدم خونه و به هردوشون سلام دادم...بعدشم یه راست رفتم تو اتاقم...با همون مانتو و دم و دستگاه دراز کشیدم رو تختم...مونا اومد تو اتاق(سپیده...اااا...چرا اینجوری دراز کشیدی؟؟؟پاشو لباساتو در بیار...)(مونایی خیلی خستم جون سپیده...اصلا نای بلند شدن ندارم...)اومد کنارمو مقنعمو از سرم در آورد...(پاشو پاشو...من کمکت میکنم...)بعدشم مانتومو از تنم در آورد...(سپیده چی بیارم بخوری؟؟؟)(هیچی...اشتها ندارم....)(لوس نشو...من کتلت درست کردما...)خندیدم...(چیکار کنم بی بی...گشنم نیست به خدا....)(بشین بابا...من تا غذا رو بکشم پاشو بیا بیرون...)بعدشم از اتاق رفت بیرون...میدونستم اگه نرم شاکی میشه...پاشدم رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم نشستم...سارا مشکوک نگاه میکرد...حوصله نداشتم حتی یه کلمه باهاش حرف بزنم...احساس خوشگلی شدید میکرد...همیشه هم ناز و عشوه چاشنی اون قیافه و صدای مسخرش میکرد...(سپیده جون...ببین با خودت چیکار کردی...یه کم به خودت برس...)مثلا میخواست بگه سلامتی من واسش خیلی مهمه!!!مونا غذا رو آورد و گفت(سارا جون سپیده داره خودکشی میکنه...جون و عمرش بسته به این دانشگاه شده...خیال کرده توش خیرات پخش میکنن...)اینقد خسته بودم که نای جواب دادن نداشتم...موبایل زنگ خورد و رفتم تو اتاق(بله؟؟؟)(سلام خانوم...ببخشید مزاحم شدم...میتونم وقتتونو بگیرم؟؟؟!!!)بهنام بود...از روزی که از شمال برگشته بودیم همش پیچونده بودمش...(سلام...چطوری بانمک؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟)(ممنون...چه خبرا؟؟؟)(سلامتی...خانواده خوبن؟؟؟)بعد از کلی احوال پرسی و روده درازی باز بحثو کشید به اینکه چرا همدیگرو نمیبینیم؟؟؟...یارو رو تو ده را نمیدادن سراغ خونه کدخدا رو میگرفت(!)پسره پر رو...تقریبا هر روز زنگ میزد و همین درخواست مسخرشو مطرح میکرد و بازم ناکام میموند!!!جالب این بود که اینقد پر رو بود که دوباره زنگ میزد و همون حرفارو تکرار میکرد...اتفاقا بدمم نمیومد یه سر بیرون برم هوا بخورم...دیگه انقد خونه مونده بودم کپک زده بودم...(سپیده...چیکار میکنی؟؟؟میای بیرون؟؟؟)(آخه میخوام با خالم برم بیرون...)(ای بابا...سپیده چرا هی منو میپیچونی؟؟؟خر که نیستم...خوب بگو بهنام دیگه زنگ نزن...چرا میپیچونی؟؟؟)خندیدم و گفتم(کی بریم بیرون؟؟؟)گل از گلش شکفت!!!(هروقت تو بگی...من میام دنبالت سپیده...فقط بگو چه ساعتی و کجا؟؟؟)باهاش ساعت 6بعد از ظهر قرار گذاشتم...به مونا سپردم منو ساعت 4 بیدار کنه و رفتم خوابیدم.....

هوا حسابی گرم شده بود...با بهنام رفتیم درکه...وای که چقدر شلوغ بود...کلی گشتیم تا تونستیم یه جای پارک پیدا کنیم...این اولین قرارمون بعد از شمال بود...بهنام موهاشو کوتاه کرده بود و یه تیشرت سفید با یه شلوار جین تنگ پوشیده بود...اینقد شلوارش تنگ بود که احساس میکردم همین الانه که صدای جر خوردنش بیاد!!!اینقد به کلش کتیرا زده بود که اگه طوفان تورنادو هم میومد عمرا یه تار موش تکون میخورد(!)خدایی هنوزم من نفهمیدم چه جوری بعضی از پسرا اینقد با ظرافت موهاشونو آرایش میکنن!!!رفتیم نشستیم...بهنام نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت(تو چقد لاغر شدی سپیده!!!معلوم هست داری چیکار میکنی با خودت؟؟؟)(چیزی نیست...یه مدت زیاد اشتها ندارم....)(خوب طبیعیه...عاشق شدی عزیزم...)(من؟؟؟!!!عاشق؟؟؟)بعدشم خندیدم...نگام کرد و با بیخیالی گفت(چرا تو انقد غدی سپیده؟؟؟من که از نگاهت میفهمم عاشق من شدی...)بعدم موذیانه نگام کرد...(برو بابا...آدم قحطه عاشق تو بشم نکبت...مردشور ترکیبتو ببرن...)قش قش خندید و منو رو گرفت جلوم...(چی میخوری؟؟؟)(فرقی نداره....)(خوب بگو...مگه میشه فرقی نکنه؟؟؟)(هرچی خودت میخوای سفارش بده...)بلند شد رفت سمت صندوق...به پشتی تکیه دادمو پاهامو جمع کردم تو بغلم...بهنام برگشت و نشست...(راستی بهروز کجاس بهنام؟؟؟)(رفته خونه بیتا خواهرم...مامان و بابا رفتن شمال...بهروزم رفت کرج خونه خواهرم...)(ا...پس فعلا تو و بهروز تنهایین...چرا شما نرفتین شمال؟؟؟)(حسش نبود...آره...ما تنهاییم...)بابا ایول...چه پسر خوبی!!!خونشون خالی بود اونوقت اومده بود با دوست دخترش گردش...بابا چقدر این بچه با جنبه بود!!!(زرشک!!!)سفارش جیگر داده بود...اونم 20سیخ!!!وقتی جیگرارو آوردن عین کسی که تا حالا غذا نخورده ذوق کرد...(سپیده بخور...)(تو بخور یه وقت از گشنگی ناکام از دنیا نری...)انقد با اشتها غذا میخورد که آدمو وسوسه میکرد...چند سیخ خالی خوردم...جدا خیلی چسبید...بعدشم سفارش چایی و قلیون داد...وقتی قلیونو آوردن یاد مازیار افتادم...(راستی...از مازیار چه خبر بهنام؟؟؟)(اونم خوبه...چند ماه دیگه عروسیشه...حتما دعوتت میکنم...)(پس اینطور...)خیلی دلم میخواست مازیارو لو بدم که دیگه بهنام اینقد ازش تعریف نکنه...اما وقتی یاد نگاه و لحن التماس آمیزش میوفتادم منصرف میشدم...مهم شکستن غروره مازیار بود که شده بود...دیگه لزومی نداشت حاشیه برم...بعد از قلیون بهنام حساب کرد و رفتیم...پیشنهاد داد یه کمی بریم بالا...اومدیم به سمت کوه و رفتیم...اوایل راه تک و توک آدم بود...اما وقتی وارد کوه شدیم نسبتا خیلی خلوت بود...بهنام دستمو گرفته بود و طبق معمول داشت از اون جک های عتیقش تعریف میکرد...منم واسه اینکه ضایع نشه هرازگاهی یه خنده تحویلش میدادم...رفتیم کنار رودخونه نشستیم...هوا با اینکه گرم بود اما خنکای رودخونه مانع این میشد آدم زیاد گرمای هوا رو احساس کنه...هوا تاریک شده بود...انقد رودخونه آرامش دهنده بود که دلم نمیخواست از اونجا برم...کفشامو در آوردمو پاهامو تو آب کردم...بهنام کنارم نشسته بود...دستشو رو شونم انداخته بود و رودخونه رو نگاه میکرد...برخلاف چند دقیقه پیش که مدام عین مسلسل حرف میزد حالا ساکت بود...(بهنام چته؟؟؟ساکتی؟؟؟)(هیچی...دارم به آب گوش میدم...)(بابا مگه کدو حلوایی هم احساس داره؟؟؟خدایی بهنام تو بلدی جز دری وری گفتن کار دیگه ای هم کنی؟؟؟چه برسه به اینکه بخوای به صدای رودخونه گوش کنی...)بعدشم پقی زدم زیر خنده...یه نیشگون از دستم گرفت و سیگارشو در آورد...(یه سیگارم به من بده بهنام...)چپ چپ نگاهم کرد و گفت(مگه سیگار میکشی؟؟؟)(ای...گه گداری...ایراد داره؟؟؟)(آره که داره...خانوم که نباید سیگار بکشه...مگه بچه بازیه؟؟؟)بعدشم اخم کرد...(لوس نشو بهنام...رد کن بیاد ببینم...)دست تو جیبش کرد و یه شکلات در آورد و داد بهم...(جدا دیگه داری شورشو در میاری بهنام...)بعدم رومو کردم اونور...(چرا ناراحت میشی سپیده؟؟؟من واسه خاطر خودت میگم...)(حرف نزن بابا...)نمیدونم چرا با اینکه بهنام پسر خوب و قشنگی بود اصلا ازش خوشم نمیومد...همش دلم میخواست حالشو بگیرم...دستشو انداخت رو شونم...دستشو پس زدم و دوباره رومو اونور کردم...(سپیده شبمونو خراب نکن دیگه...بابا من دلم نمیخواد تو سیگار بکشی...همین...)(غلط میکنی...مگه من بزرگتر ندارم تو واسم تصمیم میگیری؟؟؟به تو چه ربطی داره؟؟؟وکیل وصی منی مگه؟؟؟)سیگارشو گرفت جلوم...(بیا...راست میگی...به من ربطی نداره...مگه من کیم؟؟؟بیا بگیر...)بعدشم بسته سیگارو گرفت جلوم(بگیر همشو بکش...به درک...به من چه...)(لازم نکرده...)(سپیده بچه نشو دیگه...بابا من یه حرفی زدم...تو بیخیال شو...)(بهنام میشه حرف نزنی؟؟؟)ساکت شد...سیگارو انداخت تو رودخونه و بلند شد واستاد...کیفمو برداشتمو راه افتادم...(سپیده کجا؟؟؟ااا...کجاااااااا؟؟؟با توام؟؟؟)(میخوام برم خونه...دیرم شده...)دوید دنبالم...خواست دستمو بگیره که نذاشتم...(سپیده من غلط کردم...باشه؟؟؟)(تو همون بهنامی بودی که تو شمال بهم گفت من عمرا واسه خاطر دختر به التماس نمیوفتم؟؟؟آره؟؟؟)هیچی نگفت...(شما همتون لنگه همین...فقط ادعا دارین...مردشود همتونو ببره...)بعدشم راه افتادم...حرفی نمیزد اما پشت سرم میومد...چند بار اومد جلو دستمو بگیره که نذاشتم...رسیدیم پایین و سوار ماشین شدیم...تو راه حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدیم...رسیدیم...اومدم پیاده بشم که دستمو گرفت(سپیده...من معذرت میخوام...)دستمو کشیدم و گفتم(شب بخیر...)......

هفته دیگه کنکور داشتم...دیگه دقیقه نود بود...همه نیرومو گذاشته بودم واسه تست زدن...فقط تست میزدم...شبا انقدر استرس و اظطراب داشتم که یا خوابم نمیبرد یا کابوس میدیدم و بیدار میشدم...روز کنکور شیوا و مونا باهام اومدن...شیوا منو رسوند...مونا دستمو گرفت تو دستشو و گفت(سپیده نگران هیچی نباش...من مطمئنم تو قبول میشی...فقط یادت باشه برگه ها رو که دادن یه دفعه همه سوالارو نگاه نکنی که قاطی کنی...دونه دونه تستارو بزن برو جلو...)بعدشم لبخند زد...دستشو فشار دادم...شیوا هم از تو کیفش یه انگشتر در آورد و داد بهم(سپیده بیا...این انگشترو دستت کن...مال مادرم بوده..._بغضشو قورت داد_میدونم کمکت میکنه...مطمئنم موفق میشی...)اشک تو چشمام حلقه زده بود...نمیدونستم تو جواب محبت این دوتا دختر چی بگم؟؟؟از ماشین پیاده شدمو رفتم سمت حوزه...وقتی برگشتم عقبو نگاه کردم هردوشون واسم دست تکون دادن...دلم میخواست گریه کنم...نمیتونم احساس اون لحظه رو بگم...اما فقط میدونم خیلی مونا و شیوا دوسم داشتن.....سر جلسه از ته دلم از خدا خواستم کمکم کنه...میدونستم انقدر گناه کارم که اگه کمکمم نکنه حق داره...اما از ته دل ازش کمک خواستم...سوالا برام سخت نبود...نسبتا بیشتر سوالاروجواب دادم...اما مطمئن نبودم درست باشه...بالاخره امتحان تموم شد و اومدم بیرون...شیوا اومده بود دنبالم...مونا هم بود...لبخند زدم...مونا تا منو دید گفت(چی شد؟؟؟شیری یا روباه؟؟؟)(نمیدونم...فقط عربی اختصاصی رو زیاد خوب نزدم...)بغلم کرد و گونمو بوسید...(پس قبولی دیگه...)نشستم تو ماشین...شیوا گفت(خوب دیگه...فعلا تا نتیجه کنکور حرف زدن راجع به درس و کتابو اینجور چیزا ممنوع...امشبم میخوام ببرمتون یه مهمونی توپ...)من گفتم(من حوصله ندارم شیوا...به خدا خیلی خستم...)(اه ه ه...لوس نشو سپیده...بابا یه مهمونی خودمونیه...یکی از دوستای قدیمم گرفته...خوش میگذره...)گفتم(من که کسیو نمیشناسم...تازه اونا هم منو نمیشناسن...واسه چی باید بیام شیوا؟؟؟)مونا هم گفت(شیوا جون تو برو...من و سپیده میریم بیرون...)شیوا آینه ماشینو چرخوند سمت خودشو از توش منو نگاه کرد و گفت(سپیده...این مهمونی یه مهمونی فوق العاده اس...چند تا آدم درست و حسابی و کله گنده هم تو مهمونین...به هر حال شما از طرف من دعوتین...خود دانید...)خونه که رسیدیم رفتم دوش گرفتم...انقدر مزه داد که همه خستگیمو از بین برد...قرار شد که مهمونی شبو همه با هم بریم...مونا داشت لباساشو مرتب میکرد...از بهنام چند روزی بود که خبر نداشتم...بهتر!!!...تنها کسی که از قضیه کنکور دادن من خبر داشت حمید بود...اونم چون دوست صمیمی شهرام بود این قضیه رو مجبور شده بودم بهش بگم...وقتی زنگ زد و دعوتم کرد که شب باهم باشیم گفتم که با بچه ها قراره بریم بیرون...اینقد واسش لالایی گفتم که دست از سرم برداشت...شب هر سه تاییمون کلی خودکشی کرده بودیمو به خودمون رسیده بودیم...مونا یه پیرهن بلند و مشکی پوشیده بود که توش دونه های نقره ای داشت...خیلی بهش میومد...شیوا هم یه کت و دامن پوشیده بود...منم یه پیرهن تا زانوم پوشیده بودم که زرشکی بود...البته چون لاغرتر شده بودم زیاد برام تنگ نبود...رسیدیم خونه ای که مهمونی بود...فوق العاده بود!!!!یه خونه که دقیقا مثل فیلما بود...ستونای بزرگی از پایین تا سقف خونه داشت...باغ خونه هم که دیگه فوق العاده...وارد خونه شدیم...لوکس ترین لوازمی که تا حالا تو عمرم دیده بودم همه اونجا جمع بود....اشیاء لوکس خونه با عتیقه های خونه هماهنگی خاصی داشت که خونه رو شکل یه خونه اشرافی کرده بود...از طرز چیده شدن لوازم معلوم بود که کار کار یه دکوراتوره مجربه...مطمئن بودم صاحب این خونه لوکس و اشرافی باید یکی از پولدارترین آدمای شهر باشه...وقتی شیوا مارو به صاحب خونه آقای_ت_معرفی کرد یه لحظه شوکه شدم...یه مرد حدودا پنجاه ساله که موهای جو گندمیشو از پشت دمب اسبی کرده بود و سبیلای خیلی بلند که دقیقا همرنگ موهاش بود...قیافه خیلی شیکی داشت که با کت و شلوار طوسی خوشرنگش ست میشد...جالب این بود که صاحب این خونه مجلل تاجر چرم بود و مجرد!!!یه پیر پسر پولدار که خیلی هم خوش برخورد بود...باهاش دست دادیم و تعارف کرد که بشینیم...شیوا چون قبلا هم اونجا رفته بود واسش عادی بود...اما من و مونا خیلی جلو خودمونو گرفتیم که اینور و اونورو نگاه نکنیم که آبرو ریزی بشه...مونا صورتشو آورد نزدیک گوشمو گفت(سپیده...به نظرت این خونه چقدر می ارزه؟؟؟)(نمیدونم...میلیاردها تومن...البته منهای عتیقه هاش...)(عجب...بابا این یارو دیگه کیه...پدر پول بسوزه...)(مونا کثافت آبروریزی نکن...تابلووو...)اونم خندید و تکیه داد...منو مونا نشسته بودیم و شیوا هم داشت با مهمونا خوش و بش میکرد...تقریبا همه مهمونا اومده بودن...حدودا هفتاد نفری میشدیم...رده سنی از 25 به بالا بود...یه مهمونی لوکس و باکلاس بود که تا حالا مشابهشو ندیده بودم...اونجا بود که با مزدک آشنا شدم...من و مونا داشتیم با میترا که یه خانوم حدود 42ساله بود صحبت میکردیم...از مدل مو و آریش حرف میزد...یه آرایشگاه تو یه قسمت از بالای شهر داشت که با توجه به ظاهر خودش باید آرایشگر قابلی بود...موهاشو خیلی ساده اما فوق العاده زیبا شینیون کرده بود...با یه لباس فوق العاده شیک که به کارشناسی مونا حدود دویست هزار تومنی آب میخورد...روی لباسش خیلی ماهرانه سنگ دوزی شده بود...میترا یه زن فوق العاده جذاب بود که هر مردی رو به تحسین وادار میکرد...ما که خانوم بودیم این نظرو راجع بهش داشتیم وای به حال مردا(!)از اونجایی که مونا شدیدا به مقوله آرایشگری علاقه داشت تقریبا تو حرفای میترا غرق شده بود...من حوصله ام سر رفت و رفتم پیش شیوا...(شیوا من خیلی تشنمه...)آروم اینو به شیوا گفتم...شیوا هم نامردی نکرد و با صدای بلند گفت(تشنته سپیده؟؟؟الان میگم واست آب خوردن بیارن...)از خجالت آب شدم...دختره بی حیا انقد بلند اینو گفت که چند نفر همچین نگاهم کردن انگار گناه کبیره کرده بودم تشنم بود!!!رفتم نشستم نزدیک پنجره...نمای باغ فوق العاده بود...از بیرون از ساختمون به نظر نمیرسید که اصلا باغی در کار باشه...شیوا واسم یه لیوان شربت آورد و رفت...شربت پرتقال بود...همینطور که لیوان رو تکون میدادم و با یخاش بازی میکردم یکی گفت(سلام...من مزدک هستم...اجازه هست اینجا بشینم؟؟؟)یه پسر قد بلند بود با یه هیکل معمولی...چشمای قهوهای روشن معمولی داشت...تنها فاکتور زیبای صورتش لبای بزرگ و برجسته اش بود...یه کت و شلوار نوک مدادی پوشیده بود با یه کراوات دقیقا همرنگ کت و شلوارش...دستشو آورد جلو...(منم سپیده هستم...)بعد باهاش دست دادم...نشست روبروی من و ورندازم کرد...بهش لبخند زدم و دوباره از پنجره بیرون رو نگاه کردم...(اگه اشتباه نکنم شما ساز میزنید درسته؟؟؟)برگشتم و نگاهش کردم...(من؟؟؟ساز؟؟؟)(منظورم اینه که موسیقی خاصی میزنید؟؟؟چطور بگم مثلا گیتار...پیانو...)(متوجه شدم...نه...من موسیقی کار نمیکنم...)از طرز حرف زدنش معلوم بود که باید حدود 30سال رو داشته باشه...اما چهرش کمتر از اینو نشون میداد...آدم زیرکی به نظر میرسید...پسر خوشگلی نبود...اما جذاب بود...میدونستم اومده تو این چند ساعت مهمونی یه لاسی بزنه و بره...به اون قیافه جدی و مودب نمیخورد که اهل دوستی های ساده و بچه گونه باشه...دوباره نگاهی بیرونو کرد و گفت(موافقید بریم بیرون یه قدمی بزنیم؟؟؟)(بدم نمیاد...اما بد نباشه؟؟؟)(بد؟؟؟!!!چرا بد؟؟؟معلومه شما تو این جمع تازه وارد هستین...)(بله...من اولین باره اینجا اومدم...)لبخند زد و بلند شد...کنار ایستاد تا اول من برم...بابا موءدب(!)...مونا هنوز با میترا حرف میزد و شیوا هم احتمالا تو آشپزخونه بود چون ندیدمش.......

باغ معرکه بود...قسمت غربی باغ یه استخر فوق العاده شیک داشت که کفشو با چراغای رنگی ترئین کرده بودن...فواره های استخر هم روشن بود...نسیم خنکی میومد...کنار استخر یه میز با چهار تا صندلی بود که از حصیر درست شده بود...به صندلی ها اشاره کرد و نشستیم...یه نگاهی دور و برشو کرد و گفت(قشنگه؟؟؟)(فوق العاده اس...)(خوب...پس گفتین که اهل موسیقی نیستین؟؟؟)(نه...راستش فقط گوش میدم...)(علاقه به نواختن نداری؟؟؟)(بهش تا حالا فکر نکردم...نمیدونم...)از تو جیب داخل کتش یه کارت در آورد و داد بهم...(این کارت منه...من موسیقی تدریس میکنم...صبحها دانشگاه درس میدم...بعد از ظهرها هم تدریس خصوصی دارم...)(ممنون....)معلوم بود تو گلوش گیر کردم چون نگاهشو ازم نمیگرفت...(شما دانشجو باید باشید درسته؟؟؟)(بله....)(میتونم بپرسم چه رشته ای؟؟؟)(رشته....)(عالیه...براوو...)(ممنون...)یه کمی بیرون نشستیم که شیوا واسه شام صدام کرد...بلند شدیم بریم...مزدک دقیقه کنارم راه میرفت...دستشو رو پشتم گذاشته بود...اما خیلی معمولی رفتار میکرد...داخل ساختمون شدیم...قضیه رو به مونا گفتم...یه نگاهی مزدکو که اونطرف ایستاده بود و اصلا توجهی به ما نمیکرد کرد و گفت(بدک نیست...فکر کنم از اون پولدارا باشه...اما به گروه خونیش نمیخوره اهل این داستانا باشه...شاید داره واسه تبلیغ کارش مشتری جمع میکنه؟؟؟)با مونا هم عقیده بودم...خصوصا اینکه از وقتی که از حیاط برگشته بودیم رفته بود پیش دوستاشو با اونا بود...نمیدونم چرا ازش خوشم اومده بود؟؟؟شاید چون احساس میکردم خیلی مغرور و مودبه...مونا با آرنج بهم زد و گفت(تو فکری؟؟؟)(نه بابا...)(نکنه این آق معلم چشتو گرفته هان؟؟؟)(گم شو مونا...دیوونه...)بعدشم خندیدیم...مونا گفت(میخوای آمارشو واست بگیرم؟؟؟)(چطوری؟؟؟)(سپیده خدایی خنگ شدیا...خوب میرم میگم سلام آقا مزدک...میشه بگین شما با چه انگیزه ای به دوست من شماره دادین؟؟؟؟)با تعجب نگاهش کردم...زد زیر خنده و گفت(شوخی کردم...از میترا آمارشو میگیرم...بسپورش به من...)خندیدم و دستشو نیشگون گرفتم...مهمونی که تموم شد با مهمونا خداحافظی کردیم...با مزدک دست دادم...لبخند زد و گفت(موفق باشید...)همین!!!سوار ماشین شدیم و رفتیم...با آمارهایی که مونا گرفته بود مطمئن شدم که قضیه فقط در حد یه مهمونی بوده و نه بیشتر!!!به درک...



نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 17 خرداد ماه سال 1385 ساعت 01:02 AM

پیوند | چاپ | نظرات [12]





: امتداد تلخیها...ورق پانزدهم...



حامد با مونا دوست شد و بهروز با شیوا...بچه های بدی نبودن...به قول شیوا خیلی خوره نبودن!!!چند بارم اومدن ویلای ما...البته با محسن و هادی...مازیار که اصلا از خونه بیرون نمیومد...بهنامم بعد از اون روز دیگه ندیدم...شیوا از بهروز پرسید(چرا بهنام نمیاد؟؟؟)بهروز یه نگاهی به من کرد و گفت(چیزی نیست...بهنام اخلاقش اینطوریه...زیاد اجتماعی نیست...)خندم گرفت...گفتم(تازه اجتماعی نیست اینه!!!اگه بود چی؟؟؟!!!)شیوا و مونا هم خندیدن...اما میدونستم به خاطر من نمیاد...اینو شیوا و مونا هم میدونستن...تو این مدت حمید هزار بار زنگ زد...انگار این پسر کار دیگه ای جز زنگ زدن به من نداشت...به محض اینکه موبایلو روشن میکردم به فاصله چند دقیقه بعد زنگ میزد...اون روز قرار شد بچه ها برن بیرون...چون دو به دو با هم بودن من معذب بودم...یه چند باری باهاشون رفتم و بعد میپیچوندم...خیلی دلم میخواست بهنام رو اذیت کنم و سر به سرش بذارم...اما خودشو آفتابی نمیکرد...بچه ها هم ترجیح میدادن که بهروز و حامد بیان اینجا تا ما بریم اونجا...اینجوری اونا هم راحت تر بودن...عصر بهروز و حامد اومدن پیش ما...به بهروز گفتم(بهروز...کاش قلیونتونم میوردی...خیلی هوس قلیون کردم...)اونم گفت(برو دم در از بچه ها بگیر...)رفتم دم ویلا و زنگ زدم...مازیار از دم در ورودی گفت(کیه؟؟؟)(منم...سپیده...میشه یه لحظه تشریف بیارین دم در؟؟؟)(سپیده خانوم شما بفرمائید بالا...)(نه مزاحم نمیشم...)(مزاحم چیه...تشریف بیارین بالا...)(آقا مازیار...اگه قلیونو لازم ندارین میشه من ببرم؟؟؟)(چشم...شما تشریف بیارین بالا الان میارم...)اومدم تو حیاط و رفتم دم در ورودی ویلاشون...در زدم و سلام دادم...(آقا مازیار تو رو خدا شرمنده...)(خواهش میکنم...بفرمایید الان میارم...)بعد رفت بالا...کسی پایین نبود...معلوم بود همشون بالان...مازیار با قلیون برگشت...هادی از پله سرک کشید...سلام داد و جوابشو دادم...الحق که خیلی هیز بود...(شما دوتا فقط خونه این؟؟؟)(نه...بهنامم هست...بالاس...محسن رفته کنار دریا...یکی دوتا از دوستاش اومدن دنبالشو بردنش...)محسن داداش هادی بود...اما خدایی اون کجا و هادی کجا!!!عجیب بود...بهنام حتی پایینم نیومده بود...پسره...به درک...مردشور قیافشو ببره...قلیونو از مازیار گرفتم و تشکر کردم و اومدم بیرون...رفتم تو آشپزخونه و قلیونو گذاشتم رو میز...بعدشم رفتم تو اتاق...از کار بهنام خیلی دلخور بودم...بهم بر خورده بود...باید میومد بهم سلام میکرد...پسره خودخواه...من به هوای قلیون گرفتن رفته بودم بهنامو دست بندازم اما تیرم به سنگ خورده بود!!!مونا صدام زد و گفت(سپیده...آبجی...این قلیون چی شد؟؟؟)اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه...(الان آماده میشه ارباب...)اونم خندید و گفت(چاکرتیم دربست...)به من خوش نمیگذشت...اما خوش حال بودم که به بچه ها داره خوش میگذره...یک ساعتی گذشت...زنگ در رو زدن...من جواب دادم...(کیه؟؟؟)(بهنامم...بی زحمت اگه قلیونو نمیخواین بیارین دم در من ببرم...)(به من چه...هر کی میخواد خودش بیاد ببره...)بعدشم گوشیو گذاشتم...بچه ها زدن زیر خنده...دوباره زنگ زد(بله؟؟؟)(لااقل درو باز کنین خودم بیام تو ببرم...)درو باز کردم...اومد تو و سلام داد...شیوا گفت(به به...آقا بهنام گل...چه عجب ما شما رو زیارت کردیم...)(کم سعادتی از ماست...خواستم مزاحم نشم...)من گفتم(بیا ورش دار...)اخم کرد و قلیونو بر داشت...بعدشم خداحافظی کرد...اومدم تو حیاط و گفتم(یه وقت تعارف نکنیااااا...بی نزاکت میمردی از من اجازه میگرفتی قلیونو بر داری؟؟؟شاید میخواستم بکشم!!!)(هر کی قلیون میخواد میاد اونور...)(برو بابا...بیام بین شماها که چی بشه؟؟؟سه تانره خر...)(سپیده مودب باش لطفا...)(نباشم چی میشه مثلا؟؟؟)(هیچی...)بعدشم رفت...همینطور که داشت میرفت گفت(ساعت 12شب تنهایی میری بیرون نمیترسی اونوقت از سه تا نره خر میترسی؟؟؟)(هیس بابا...هری...)خندید و رفت.............

فردا عصر بچه ها رفتن جنگل...من موندم خونه...البته به بهانه اینکه حمید میخواد زنگ بزنه...بچه ها که رفتن ضبطو روشن کردم...داریوش میخوند...عاشق داریوشم...رفتم واسه خودم چایی گذاشتم و اومدم تو سالون دراز کشیدم...چقدر این ویلا کسل کننده بود...نه به دریا راه داشت نه به جنگل!!!آخر موقعیت توریستی بود!!!خدا نصیب نکنه...موبایل زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سلام...چطوری؟؟؟)(شما؟؟؟)(یه بنده خداااااااا...)(گفتم شما؟؟؟)(خوب بابا...نزن...یه دوست قدیمی...)(من حوصله مسخره بازی ندارم...خودتو معرفی کن وگرنه قطع میکنم...)(منو نشناختی سپیده؟؟؟)(نه..........)(بابا ایول...)نمیدونستم کیه...(نه...یادم نمیاد...شما؟؟؟)(من محمدم...)حالا یادم افتاده بود...تو شهرک بهم شماره داده بود...یکی دوبارم با هم حرف زده بودیم...اما حدود سه ماهی از قضیه میگذشت...(آهان...یادم افتاد...خوبی محمد؟؟؟)(ای...بدک نیستم...به مرحمت شما...)محمد حدودا 28ساله بود...جز هیکل قشنگش با تیپ خیلی خوبش از نظر قیافه یه پسر خیلی معمولی بود...تو یه موسسه زبان تدریس میکرد...باهاش برخوردی نداشتم...جز چند مورد تلفنی حرف زدن...(سپیده مزاحم که نیستم؟؟؟)(نه...)(خوب چه خبرا؟؟؟مگه نمیخواستی موسسه بیای واسه ثبت نام؟؟؟)(راستش نشد...)(عیبی نداره...انشاالله امسال...خونه ای؟؟؟)(نه...شمالم...)(جدی؟؟؟)(آره...)(با مامانینا اومدی؟؟؟)(نه....با دوستام...)(very good...کجای شمال رفتین؟؟؟)(رامسر...)(عالیه...خوش بگذره...)(ممنون...)بعد خداحافظی کرد...حوصله ام اساسی سر رفته بود...اومدم تو حیاط...هوا ابری بود اما بارون نمیومد...تصمیم گرفتم برم لب دریا...حداقل از خونه موندن بهتر بود...حاضر شدم...از خونه اومدم و راه افتادم...گه گداری یه ماشین از تو کوچه رد میشد...رسیدم کنار دریا...نسبت به چند روز پیش آروم تر شده بود...اما هنوزم مواج بود...نشستم رو یه تیکه سنگ...شماره شیوا رو گرفتم(مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد...)لعنتی...این موبایلا هم حکایتی داره!!!یه کمی که نشستم تقریبا سردم شد...اما از خونه بهتر بود...حس خونه رفتن نبود...سه چهار تا پسر علاف از کنارم رد شدن...یکیشون گفت(اینجارو بچه ها...آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم...)بقیه هم زدن زیر خنده...رومو اونطرف کردم...(ا...خانوم خوشگله...چرا ناراحت شدی...مگه حرف بدی زدم؟؟؟خوب ما هم جوونیم دیگه...دل داریم...)(خفه شو...برو رد کارت...)(چه خشن...من عاشق دخترای خشنم...)(میری یا دادو بیداد کنم؟؟؟)(فراری ای؟؟؟)جواب ندادم...(ببین...اگه مکان میخوای ما داریما...)لحنش چندش آور بود...گفتم(من HIV دارم...نمیترسی؟؟؟)(نه...خیالی نیست...)(بهت گفتم گم شو برو...)یکیشون گفت(بابا آرش ولش کن...از این کارتون خواباس...بیا بریم...)گفتم(کارتون خواب اون ننته....حروم زاده دهنتو ببند تا جرش ندادم...)اونی که اسمش آرش بود اومد جلو و گفت(میخوای همین جا جرت بدم دوزاری خانوم؟؟؟)هیچی نگفتم...یکی دیگه دستشو گرفتو کشید و گفت(آرش بیخیال بابا...اینو خدا جر داده...تو دیگه ببخش حاجی...)پسره دست تو جیبش کرد و یه مشت پول خورد در آورد و انداخت جلوم...بلند شدم پولارو برداشتمو کوبیدم تو صورتش که یه دفعه یکی گفت(سپیده...چی شده؟؟؟)برگشتم عقب...مازیار و بهنام بودن...پسرا که دیدن این طعمه صاحاب داره دودره کردن و رفتن...با اون هیبت بهنام و مازیار هر کی دیگه هم بود دمشو میذاشت رو کولشو میرفت...حتی اینجا هم آدم نمیتونست یه لحظه آرامش داشته باشه...بهنام اومد کنارم و گفت(اونا کی بودن؟؟؟)(مزاحم...منو با ننه و آبجیشون اشتباه گرفته بودن...)بهنام اومد بره طرفشون که مازیار جلوشو گرفت...بهنام حسابی سرخ شده بود...این اولین باری بود که از دیدن بهنام خوشحال میشدم...اگه نمیرسیدن معلوم نبود چی میشد...به خیر گذشت...بهنام سیگار روشن کرد و رفت اونطرف...مازیار هم یه کم اونور تر من نشست...(آقا مازیار ممنون...)(بابت؟؟؟)(که اومدین...)(نه بابا...اتفاقا زنگتونو زدیم...میخواستیم بیایم اینجا گفتیم شما رو هم صدا کنیم...دیدیم نیستین گفتیم حتما شما هم با بقیه رفتین...)(به هر حال ممنون...)(من دارم میرم...شما کاری ندارین؟؟؟)(نه...ممنون...)بعدش رفت پیش بهنامو با اون حرف زد و رفت...یه کمی که گذشت بهنام اومد یه کم جلوتر من رو یه سنگ نشست...(آهای...آقای فردین...ممنون...)برگشت نگام کرد...(آخه یه دختر باید تنهایی بیاد اینجا؟؟؟)(من چی کار کنم خوب...مگه یه دختر حق نداره تنهایی بره بیرون؟؟؟)(سپیده اینجا فرق داره...اینجا لاشخور زیاده...من واسه خاطر خودت میگم...)(باشه بابا...)پاشد رفت سمت بوفه...با دوتا آب پرتقال برگشت...خدا رو شکر کردم که مازیار با بهنام بود...وگرنه حسابی شر میشد...(بیا...بخور...)(نمیخوام...)(چیز دیگه ای میخوای واست بگیرم؟؟؟)(نه...)با نی آبمیوه رو باز کرد و داد بهم...هوا تاریک شده بود...سردمم بود...بهنام اومد کنارم نشست و کاپشنشو داد بهم...(سپیده...تو منو یاد یکی از دوستام میندازی...)(دوست دخترت بود؟؟؟)(آره...از همون لحظه ای که دیدمت منو یاد اون انداختی...)(الان کجاس؟؟؟)(از ایران رفت...البته بی خبر...)(متاسفم که شبیه اونم...)سیگارشو روشن کرد...(تو حتی حرف زدنتم مثل اونه سپیده...)هیچی نگفتم...پس چون شکل دوست دخترش بودم دنبالمه...(بیخیال...مهم اینه که الان داره واسه خودش زندگی میکنه...)هیچی نگفتم...(دوسش داشتی؟؟؟)ساکت شد...(تو همه خاطرات اونو واسم زنده کردی...واسه همین دیگه نخواستم ببینمت...)(من فکر کردم باهام قهر کردی...)خندید...(مگه بچم...)(بیخیال...اگه دوست داشت میموند...ک...لقش که رفت...)خندید و نگاهم کرد..............

بهنام واسه این از من خوشش اومد که من اونو یاد یه خاطره مینداختم...فقط یه خاطره...بهنام هم منو واسه خودم نمیخواست...منو واسه قیافم میخواست...قیافه ای که خاطره هاشو واسش زنده کنه...بهنامم لنگه همه بود...اونم هیچ فرقی با بقیه نداشت...چقدرم فکر میکرد که من باورش کردم...اما نمیدونست که حتی بازیگر خوبی هم نیست...شایدم فکر نمیکرد دختری به سن و سال من اینقدر ختم باشه...به هر حال بهنامم تو این امتحان رد شد...هر چند نیازی به امتحان کردن نبود...چون من نتیجه امتحانو میدونستم...چقدر دلم میخواست به حماقتش بخندم...اما زود بود...الان همه چی خراب میشد...اون شب بهنام کلی درد دل کرد...حتی گریه کرد!!!چقدر مسخره بود برام...اما نقش یه دختر مهربونو واسش بازی کردم...درست مثل کارتون پسر شجاع نقش خانوم کوچولوی مهربونو بازی کردم...وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه بهنام دستمو گرفت...بعدشم یه لبخند زد...منم چیزی نگفتم...رسیدیم...هنوز بچه ها نیومده بودن...از بهنام خداحافظی کردم و اومدم تو خونه...لباسامو عوض کردمو رفتم یه چیزی بخورم...داشتم فال ورق میگرفتم که زنگ در رو زدن...(کیه؟؟؟)(منم سپیده...)بهنام بود...لابد از فرصت استفاده کرده بود و اومده بود یه دلی از عزا در بیاره...درو باز کردم...اومد تو و سلام کرد...یه سری خرت و پرت دسش بود با قلیون...(دیدم تنهایی گقتم تو که نمیای اونور...قلیونو واست آوردم...)(مرسی...بذارش تو آشپزخونه...)(داری فال میگیری؟؟؟)(ای...تقریبا...)رفت تو آشپزخونه...گفتم(اگه چایی میخوری بریز واسه خودت...)(نه...ممنون...)(پس واسه من بریز...)(چشم...)با یه لیوان چایی اومد بیرون...(تو سردت نمیشه اینجوری سپیده؟؟؟)یه شلوارک با یه تاپ تنم بود...(نه...سردم نیست...)میدونستم تو چه فکریه!!!اومد نشست رو زمین...(سپیده...تو از من خوشت میاد؟؟؟)(چطور؟؟؟)(همینطوری...آخه دیگه متلک نمیگی بهم...رفتارت عوض شده...)(نه بابا...حوصله ندارم...مال آب و هوای اینجاس...یه جوری دل آدم میگیره...)(آره...واسه اینه که هوا ابریه...جون میده یه نمه بارونم بزنه آدم بره بیرون پیاده روی...نه؟؟؟)(نه...من دوست ندارم خیس بشم...)خندید(آره یادم رفته بود...اون روزم که خیست کردم کلی شاکی شدی...)بعدشم خندید...(جای حرف زدن پاشو قلیونو را بنداز با نمک...)(باشه...الان میرم خانوم ضدحال...)پاشد رفت تو آشپزخونه...(سپیده پرتقال میکشی یا دوسیب؟؟؟)(فرقی نداره...)قلیونو ردیف کرد و اومد...موبایل شیوا رو گرفتم...گفت تا یک ساعت دیگه میان...با اینکه بهنامو نگاه نمیکردم اما کاملا نگاهاشو رو خودم احساس میکردم...میدونستم الان دلش چی میخواد...نگاهش کردم...لبخند مسخره همیشگیشو تحویلم داد...این لبخندا واسم آشنا بود...رو لب همه یکی از اینا بود...اما تو دلشون طناب داره آدمو میبستن...حالم از این فیلما بهم میخورد...تا دستشون به آدم نرسیده بود حاضر بودن همه کاری کنن...اما وقتی به اون چیزی که میخواستن میرسیدن دیگه آدم واسشون با یه دستمال کاغذی استفاده شده فرقی نداشت...عین آب خوردن آدمو مینداختن تو سطل آشغال...همیشه آخر خنده هاشون این داستان تکراری بود...قلیون که کشیدیم بهنام گفت(سپیده...کی بر میگردین؟؟؟)(چطور؟؟؟)(همینطوری...میخوام ببینم تا کی هستین؟؟؟)(نمیدونم...)(سپیده به خدا من اونطوری که فکر میکنی نیستم...نمیگم خیلی آدم حسابیم...نه...اما دختر بازم نیستم...باور میکنی؟؟؟)(نمیدونم...)(تو چند سالته سپیده؟؟؟)(چند ساله به نظر میرسم؟؟؟)(نمیدونم...اما باید زیر بیست باشی...آره؟؟؟)(تقریبا...)بعدشم یه سری سوالای تکراری کرد که منم یه مشت اراجیف تحویلش دادم...و جالب اینکه همه حرفامو باور میکرد...دقیقا مثل همه...نمیدونم رو سیاستش بود یا چیز دیگه ای اما خیلی خودشو مثبت نشون میداد...اون روز هیچ کار بدی نکرد که منو ناراحت کنه...فقط حرف زدیم و کلی چرت و پرت گفت...اما از حدش بیشتر شوخی نمیکرد...بچه ها اومدن و شب دور هم بودیم...قرار بود دو روز دیگه برگردیم...تو این مدت حسابی با بهنام ایاق شده بودم...جوری که چند بار وقتی بهش تیکه انداختم بغلم کرد و تا لب استخر برد که منو بندازه تو آب...البته دلش نیومد...شیوا و مونا هم خوشحال بودن که من یه کمی رام شدم...البته میدونستن من از بهنام خوشم نمیاد و فقط واسه تکمیل اکیپ با هم هستیم...هادی و محسن رفته بودن رامسر...پیش دوستاشون...مازیار هم شب میومد ویلاشون...احتمالا اونم میرفت ولگردی...گاهی ما میرفتیم اونور گاهی هم اونا میومدن...خاله بازیه مسخره ای شده بود...اون روز ما ویلای اونا بودیم...حسابی ولخرجی کرده بودن...سور و ساطشونم تکمیل بود...شیوا و مونا کل رقص انداخته بودن...من اصلا رقصیدنو دوست نداشتم...نمیدونم چرا این کار به نظرم مسخره بود!!!شیوا رو صدا کردم و گفتم(شیوا من یه سر میرم اونور...باید یه زنگ بزنم...مهمه...)(باشه برو...فقط زود بیا...)کلید رو گرفتم و اومدم...میدونستم حمید زنگ میزنه...حوصله نداشتم به غر غراش گوش کنمو الکی دلیل بیارم...گوشیو روشن کردم و رفتم جلو آینه...هوای شمال حسابی موهامو به گند کشیده بود...شونه کردمشون و نشستم...حمید راس ساعت زنگ زد...داشتیم حرف میزدیم که زنگ در رو زدن...(سپیده دارن زنگ میزنن؟؟؟)(آره...بچه هان...رفته بودن شام بگیرن...)(نمیخوای باز کنی؟؟؟)(یه لحظه گوشی...)رفتم کنار اف اف...(کیه؟؟؟)(منم سپیده...چرا نمیای؟؟؟)(الان میام...تو برو...)(درو باز کن بیام تو با هم بریم...)درو زدم و اومدم سمت گوشی(حمید من باید برم...بهت زنگ میزنم...)(کجا؟؟؟)(در حیاط باز نمیشه...برم بازش کنم...)(من گوشو نگه میدارم...)(نه...بهت زنگ میزنم...)بهنام به در خونه چند تا ضربه زد...(اجازه هست بیام تو؟؟؟)هول شدم...(حمید بهت زنگ میزنم...خداحافظ...)قطع کردم....بعدشم گوشیو خاموش کردم...از تو اتاق گفتم(الان میام...دارم موهامو شونه میکنم بهنام...)شونه رو برداشتم و مشغول شدم...از لای در اتاق سرک کشید تو...(بابا خوشگلی...بیخیال...)بعدشم اومد تو...(موهام به هم ریخته...)اومد پشت سرمو بغلم کرد...(نکن بهنام...)(من که کاریت ندارم...)محلش ندادمو موهامو شونه کردم...دستاش دور کمرم بود...(سپیده...تو خیلی ماهی...)(بیخیال بابا بهنام...سرت داغه داری شعر میگی...)(نه به خدا...نمیدونم شاید باورش سخت باشه برات...اما تو همین چند روزه خیلی بهت علاقه مند شدم...به خدا راست میگم...)شونه رو رو میز گذاشتمو موهامو بستم...دوباره اومد کنارم...(سپیده تو با کسی دوستی؟؟؟)(نه...)(جون بهنام ناراحت نمیشم...بگو؟؟؟)(نه...)(سپیده...تو از من خوشت میاد؟؟؟)(یعنی چی؟؟؟)نشست رو تخت و بهم اشاره کرد بشینم کنارش...دستمو گرفت و نگام کرد...(سپیده من میخوام باهام باشی...میخوام فقط با من دوست باشی...)(بهنام پاشو بریم اونور...بچه ها منتظرن...زشته...)(نه...به شیوا گفتم با سپیده میریم بیرون یه چرخ میزنیم بعد میایم...)عجب آدم مولی بود!!!فکر همه جاشو کرده بود!!!(سپیده...خواهش میکنم جوابمو درست بده...منو میخوای یا نه؟؟؟راحت بگو؟؟؟)(آخه تو که منو نمیشناسی چرا انقد راحت حرف میزنی؟؟؟اصلا شاید من دختر بدی باشم...شاید یه هرزه باشم...شاید یه فراری باشم...چمیدونم...)دهنمو گرفت...(من اگه تو اینجوری بودی از همون اول میفهمیدم...تو اینطوری نیستی سپیده...)چقدر خر بود...پس اون سپیده واقعی رو نمیخواست...اون سپیده خیالی خودشو میخواست...بهنامم یه آشغالی بود لنگه بقیه...نمیخواست حقیقتو ببینه...(اگه باشم چی؟؟؟مثلا؟؟؟)(عمرا...نیستی...من اشتباه نمیکنم...)(بابا میگم مثلا...)(سپیده با این حرفات داری اذیتم میکنی به خدا...چرا راجع به خودت از این فکرای الکی میکنی؟؟؟هان؟؟؟)(اه ه ه...بابا گفتم مثلا...)منو کشید سمت خودش...تو چشام نگاه کرد و گفت(این چشما میگه تو چقدر پاکی...چشمای آدما دروغ نمیگه سپیده خانوم...)لبخند زدم...دلم میخواست بگم بهنام تو خیلی خری...خیلی خری که تو چشمای آدما دنبال حقیقتی نه تو دلشون...همه حرفامو یه لبخند الکی کردمو تحویلش دادم...بذار اون دنبال حقیقت تو چشمهای اینو اونه باشه........

یک ساعتی با بهنام تو اتاق بودیم...واسش رل یه دختر خجالتیو به نحو احسن بازی کردم!!!اونم از اینکه حدسش درست بوده کلی به خودش افتخار میکرد و منو مسخره میکرد...مدام ادای منو در میورد و شکلک در میورد...الحق که میمون خوبی بود!!!خیلی دلم میخواست حال این پسره پر رو رو بگیرم...اما نمیدونستم چطوری...باید یه کم میدون بهش میدادم و بعد ضربه فنی!!!از خونه اومدیم بیرون و رفتیم ویلای اونا...مازیار از حامد گیتارو گرفته بود و داشت میزد و میخوند...آهنگ فرامرز اصلانی بود...(اگه یه روز بری سفر......)منو بهنامو دید اما آهنگو قطع نکرد و ادامه داد...صداش سوز داشت...قشنگ میخوند...گه گداریم بغض میکرد و نمیخوند...فقط گیتار میزد...مازیار دوست بهروز بود...اما با بهنام خیلی بیشتر از بهروز رفیق بود...اینقد همدیگه رو قبول داشتن که حاضر بودن رو اسم هم قسم بخورن!!!(زرشک...!!!)چه فکر توپی تو سرم افتاد...بهنام که حسود بود...از یه طرفم رو مازیار قسم میخورد...پس میشد یه تیر و دونشان...منم که پرچم صلح و دوستی به بهنام نشون داده بودم...پس چی بهتر از این؟؟؟بعداز تموم شدن آهنگ شیوا و مونا وبچه ها واسه مازیار کف زدن...اونم کلی حال کرد و خرکیف شد...بهنام که رفت بالا به مازیار یه نگاهی کردمو گفتم(خیلی قشنگ میخونی...البته نوازنده ماهری هم هستی...)(نه بابا...نظر لطف شماس...)(من جدی گفتم...)(ممنون...)(مازیار...میشه یه سوال خصوصی کنم؟؟؟اگه دلت نخواست جواب نده...اما اگه خواستی جواب بدی راستشو بگو...)(باشه...حتما...)(تو دوست دختر نداری؟؟؟)خندید...(این سوالت بود؟؟؟)(آره...خنده دار بود؟؟؟)(نه...راستش دوست دختر نه...اما خاطر یکیو خیلی میخوام...اگه خدا بخواد این ماه میرم خواستگاری...)(به سلامتی...مبارک باشه...)(ممنون...)(مازیار...خیلی دوسش داری؟؟؟)(آره...معلومه خوب...)(یعنی اینقد که حتی حاضر باشی خیلی کارارو که دلت میخواد انجام بدی به خاطرش انجام ندی؟؟؟)(منظورتو نمیفهمم سپیده؟؟؟!!!)(منظورم اینه که اینقدی دوسش داری که خطا نکنی؟؟؟)(آره...من نمیتونم جز اون به چیز دیگه ای حتی فکر کنم...چه برسه بخوام خطا کنم...این چه سوالیه؟؟؟)(هیچی...پس دختر خوشبختیه...امیدوارم همیشه همینطوری باشی...)بهنام اومد پایین و بهم چشمک زد...مونا اومد کنارمو گفت(سپیده...بهنام پسر خوبیه؟؟؟)(آره...بدک نیست...حداقل واسه اینجا خوبه...)خندید و رفت اونور...مازیارو نگاه کردم...داشت به بهنام کمک میکرد...چقدر از خود راضی بود...چنان حرف میزد که آدم واقعا باورش میشد پسر پیغمبره!!!رفتم تو آشپزخونه...(کمک نمیخواین؟؟؟)بهنام خندید و گفت(مگه بلدی کارم کنی؟؟؟)(بهنام تیکه ننداز...میدونی که من اگه بخوام برجکتو بیارم پایین ایکی ثانیه بیشتر طول نمیکشه...پس هیسسسسسسسسس...)مازیار خندید و از آشپزخونه اومد بیرون...(سپیده انگار از مازیار بدت نیومده ها...)به شوخی اینو گفت...منم گفتم(نه...کاش قبل از اینکه با کودنی مثل تو دوست بشم به مازیار فکر میکردم...)اخم کرد و گفت(چه غلطااااااااا...مازیار از اوناش نیست...تو هم اگه میخواستی اون اینکارو نمیکرد...)(از کجا مطمئنی؟؟؟)(من مطمئنم...مازیار از اون پسرا نیست که واسه اینجورچیزا به عشقش خیانت کنه...)(اوهوووووو...از کجا میدونی؟؟؟شاید از من خوشش میومد؟؟؟)(عمرا...من مازیارو خوب میشناسم...حاضرم هر شرطی میگی ببندم...)(شرط چی؟؟؟)(هرچی تو بگی...)(شرط پولی خوبه؟؟؟)(هر شرطی تو بگی سپیده...)(نامردی اگه ندیا بهنام؟؟؟)(نامردم اگه ندم...)(باشه...شرط یه دونه از اون تراولایی که همه بهش میگن دویست هزارتومنی...قبول؟؟؟)(قبول...من هم مازیارو خوب میشناسم هم تو رو سپیده...دیگه هم از این حرفا نزن...باشه؟؟؟)(باشه.....)اونشب بچه ها حسابی خودکشی کردن...شیوا که اصلا حالش خوب نبود...بهروز جمع و جورش میکرد...مونا بهتر از شیوا بود...من که کاملا هوشیار بودم...بهنامم که دیگه افتضاح بود...همینجوری مست بود چه برسه به اینکه بخواد چیزی بخوره...بچه ها گیر دادن بریم ویلای ما...مازیار نیومد...ما رفتیم...یه کمی که نشستیم بهنام دراز کشید...معلوم بود خیلی زیاده روی کرده...چون خوابش برد...بچه ها هم داشتن ورق بازی میکردن...شیوا رو صدا کردمو گفتم(شیوا...من یه کاری با مازیار دارم...میرم اونور...اگه بهنام بیدار شد بگو رفته یه قدمی بزنه بیاد...باشه؟؟؟)(به بچه ها چی بگم سپیده؟؟؟)(اگه اونا هم پرسیدن همینو بگو...باشه؟؟؟شیوا مرگ من سوتی ندیاااااا...کارم مهمه...بعدا واست همه چیو میگم...)(باشه...تو رو خدا زود بیا فقط...)(باشه...)رفتم ویلای بهنامینا...زنگو زدم...یه کمی طول کشید تا مازیار بیاد...(آقا مازیار شرمنده که مزاحم شدم...)(چیزی شده؟؟؟)(نه....یه کاری باهاتون داشتم...)بعدشم اومدم تو...مازیار هاجو واج منو نگاه میکرد...اومدم جلو و کشیدمش سمت خودم(مازیار...من از تو خیلی خوشم میاد...)بعدشم لباشو بوسیدم...شوکه شده بود...(سپیده...تو...تو داری چیکار میکنی؟؟؟)(مازیار خواهش میکنم...من از همون اولم ازت خوشم اومد...)(اما.....بهنام چی؟؟؟)(بهنام یه دوسته...مثل بهروز...مثل حامد...)(اما....اما....)(مازیار میدونم تو هم از من خوشت میاد...مطمئنم...)هیچی نمیگفت...رنگش پریده بود...(من نمیتونم سپیده...خواهش میکنم برو....)بعدشم رفت بالا...عجب آدم خری بود...رفتم بالا...میدونستم تو کدوم اتاقه...فکر میکردم درو بسته باشه...اما در نیمه باز بود...آروم اومدم تو...نشسته بود رو تختو با دستاش سرشو گرفته بود...(مازیار...تو از من خوشت نمیاد؟؟؟)جواب نداد...دستشو از رو سرش کشیدمو گفتم(مازیار با توام...تو از من خوشت نمیاد؟؟؟)نگاهم کرد...مطمئن بودم دو دله...(اگه نمیخوای بگو همین الان میرم...)(آخه....)(مازیار میخوای برم؟؟؟هان؟؟؟امشبو میخوای خراب کنی؟؟؟)(راستش.....من گیج شدم.....)بلند شدم برم...دستمو گرفت و کشید سمت خودش...صورتش عرق کرده بود...بدنش داغ داغ بود...بغلم کرد و.........

وقتی لباسامو میپوشیدم تازه فهمیده بود چیکار کرده...اصلا سرشو بالا نمیگرفت...اومدم درو باز کنم که گفت(سپیده....من....من واقعا متاسفم...نمیدونم چرا اینجوری شد.....)خندیدم(مازیار میخواستم بهت ثابت بشه که یه دروغ گویی...تو هم یه آشغالی مثل همه...همتون ادعا میکنین...اما تا یکیو میبینین همه چی یادتون میره...واست متاسفم...هم واسه تو هم واسه اون دختر بیچاره هم واسه بهنام که همچین رفیق توپی داره...خیلی دلم میخواست الان بهنامم اینجا بود...میدید اونی که انقد ادعا داشت همین آدمیه که نتونست جلوی خودشو بگیره...شماها از سگم کمترین...همتون لنگه همین...یه مشت عوضی...)بعدشم از اتاق اومدم بیرون...داشتم کفشامو میپوشیدم که اومد...(سپیده...میشه از این موضوع کسی چیزی نفهمه؟؟؟میشه بین خودمون بمونه؟؟؟)(نه....متاسفم....)(خواهش میکنم سپیده...خواهش میکنم...نمیخوام بهنام چیزی بفهمه سپیده...اگه بهنام بفهمه....)(مگه عیبی داره؟؟؟من که با بهنام رفیق نیستم...تازه من اومدم اینجا...تو که نیومدی...)(آخه اونیو که دوست دارم دختر خاله بهنامه...اینجوری همه چی خراب میشه...خواهش میکنم سپیده....)پس اینطور...پس واسه اینه که آقا داره التماس میکنه...خاک تو اون سرش کنن...نگاهش کردمو گفتم(تف به اون غیرتت...)بعدشم اومدم بیرون........اومدم تو حیاطو نشستم رو پله...نمیدونستم چیکار کنم...من میخواستم با اینکارم هم حال اون مازیاره عوضی پر اعا رو بگیرم هم حال بهنام رو که اینقد به رفیقش اطمینان داشت...بهنام منو واسه شباهتم به دوست دخترش انتخاب کرده بود نه خودم...مازیارم که آتیش هوسشو با من خاموش کرده بود...تو همین فکرا بودم که بهنام اومد بیرون(اااا...شیوا که گفت رفتی بیرون...تو که اینجایی؟؟؟داشتم میومدم دنبالت...)(آره...میخواستم برم اما حسش نبود...گفتم بشینم تو حیاط...)اومد نشست کنارم(سرما نخوری؟؟؟)(نه...خوبه...)(سپیده میای بریم یه سر اونور؟؟؟میخوام قلیونو بیارم...)(باشه بریم...)دم در بهنام زنگ زد(چرا زنگ میزنی؟؟؟ممکنه مازیار خواب باشه؟؟؟)(نه...خواب نیست...میخوام بدونه تنها نیستم...)مازیار صدای بهنامو که شنید چند لحظه سکوت کرد...بعد درو باز کرد....حتما فکر میکرد من به بهنام چیزی گفتم...حالشو میفهمیدم...مطمئن بودم داره سکته میکنه...همین واسم بس بود...اومدیم تو...منو با بهنام که دید رنگش پرید...بهنام گفت(مازی جون شرمنده مزاحم شدیما...اومدیم قلیون ببریم...)عین گیجا اول بهنامو نگاه کرد بعد منو....بهنام رفت قلیونو بیاره...عین مجسمه واستاده بود...بهم گفت(سپیده...ممنونم...ممنون....)بعدشم اشکاش افتاد پایین...همین که غرورش شکست واسم بس بود.......اون شب گذشت و ما صبح زود راه افتادیم...شماره بهنام تو کیفم بود...شماره رو نگاه کردمو لبخند زدم...بعدشم جاده رو نگاه کردم....



نوشته شده توسط سپیـده در روز دوشنبه 8 خرداد ماه سال 1385 ساعت 00:37 AM

پیوند | چاپ | نظرات [8]





: امتداد تلخیها...ورق چهاردهم...



دوروز مونده بود به مسافرتمون...دیگه داشتیم واقعا ثانیه شماری میکردیم!!!خوشبختانه مسعود از اون روز به بعد دیگه زنگ نزد...البته تک و توک تلفنهای قطعی داشتم...اما میدونستم مسعود نیست...به هر حال خیلی ها شمارمو داشتم...نمی شد بگم مسعوده...شیوا ماشینشو گذاشته بود تعمیرگاه...همه چی واسه سفر آماده بود...مونا هم مثل من دل تو دلش نبود...اون روز حمید زنگ زد که بریم بیرون...مونا شاکی شد(سپیده...بیخیال دیگه...خیلی از این پسره خوشم میاد هی باهاش قرارم میذاری...)(چیکار کنم مونا...خودت که میدونی چقدر گیره...)(به درک...ولش کن...اونم هر وقت کسی دور و برش نیست میاد سراغ تو...)خندیدم...مونا یه کمی زیاده روی کرده بود...اتفاقا حمید رو اگه ول میکردن شب و روز دم چله من بود...کلی میپیچوندمش اما بازم مجبور میشدم ببینمش...مونا اخماشو کرده بود تو هم...داشت پرتقال پوست میکند...(قیافشو...ننر...)نگام کرد...بعدشم واسم پشت چشم نازک کرد...اومدم کنارش نشستم...خودشو کشید اونور...عاشق این کاراش بودم...وقتی ناز میکرد خیلی با نمک میشد...دوباره خودمو چسبوندم بهش(سپیده نکن...پاشو حاضر شو الان حمید جونت معطل میشه...)(اوه..اوه..اوه...حمید از کی جون شده ما خبر نداریم مونا خانوم؟؟؟)(بی مزه...)روشو اونطرف کرد...(مونا...میگم یه فکری کردم...)محلم نداد...(میگم چطوره حمید که زنگ زد بگی این خط واگذار شده...)(گم شو سپیده...مگه خلی؟؟؟اون صدای منو میشناسه...)(خوب...پس فکرم به درد نخور بود...میگم چطوره موبایلو باطری کش کنم...خوبه؟؟؟)(من نمیدونم...به من ربطی نداره...)(ااااااا...قهر نکن دیگه...باشه نمیرم...خوبه؟؟؟)(نه...به من چه...برو...)موبایل زنگ خورد...حمید بود...(سپیده کجایی؟؟؟)(حمید من امروز نمیتونم بیام...راستش یه کاری واسم پیش اومده...)(واسه چی؟؟؟من الان سر خیابونتونم...این همه راه تا اینجا اومدم بگی نمیتونی بیای؟؟؟)(شرمنده...حالا بعدا بهت میگم چی شده...)با حالت قهر گوشی رو قطع کرد...(خوب مونا خانوم...حالا چی میگی؟؟؟حله؟؟؟)(سپیده تو دیوونه ای به خدا...گناه داره...بهش زنگ بزن...اما زود برگرد...باشه؟؟؟)(نه...بیخیال...شیوا اومد با هم میریم بیرون...اینجوری بیشتر خوش میگذره...)پرید ماچم کرد(سپیده ممنون...ممنون که موندی...)اونروز تا اومدن شیوا خونه موندیم...شب زود خوابیدیم که فرداش بتونیم صبح زود راه بیفتیم که به ترافیک جاده نخوریم...شیوا زود خوابید که فردا بتونه رانندگی کنه...مونا اونشب تو اتاق من خوابید...البته خواب که چی بگم...حدود سه ساعت به رفتنمون مونده بود که خوابیدیم...با زور مشت و لگد شیوا بلند شدیم...اثاثارو جمع و جور کردیم و راه افتادیم...دلم داشت واسه شمال تاپ تاپ میکرد...مطمئن بودم سفرمون خیلی خوب و خاطره انگیز میشه...........

بر خلاف پیش بینی های شیوا جاده خلوت نبود...اما خوشبختانه اتفاقی نیفتاد و سالم رسیدیم شمال...وقتی رسیدیم حسابی خسته و کوفته بودیم...شیوا از ماشین پیاده شد که آدرسو بپرسه...من عقب ماشین ولو بودم مونا هم جلو...اما عجب هوایی بود...شیوا اومد و حرکت کردیم...به شیوا گفتم(خیلی مونده برسیم؟؟؟من دیگه دارم میمیرم...)(نه...چند تا خیابون جلوتر باید بپیچیم تو یه کوچه...)تو تصورم یه ویلای خیلی لوکس رو مجسم کردم که جلوش جنگل و پشت سرش دریا بود...من عاشق جنگل بودم...وقتی شیوا پیچید تو کوچه قلبم داشت تاپ تاپ میکرد...از تو خیابون اصلی پیچیدیم تو یه خیابون فرعی که در حقیقت کوچه بود...داشتیم پلاک هارو میخوندیم...مونا گفت(آهان...خودشه...اینجاس...)وای نه...یه ویلای بزرگ بود...اما نه به دریا راه داشت نه به جنگل...آخر ضد حال شد!!!من گفتم(اه ه ه...شیوا اینجام شد جا؟؟؟عین خونه میمونه که...نه دریا داره نه جنگل...تو هم با این رفیقت...)شیوا پیاده شد و در حیاطو باز کرد...یه کم توی خونه رو نگاه کرد بعد اومد سمت ماشین...(بچه ها...پاشین ببینین از توی ویلا خوشتون میاد؟؟؟)بعدشم یه خنده پیروزمندانه کرد...منو مونا پیاده شدیم...اومدیم تو حیاط...بر خلاف نمای بیرون ویلا که خیلی ساده بود عجب حیاطی داشت!!!استخرومیز پینگ پونگ و یه عالمه درخت و گل...یه آلاچیق هم درست وسط حیاط بود که یه کباب پز کنارش بود...جدا قشنگ بود...شیوا ماشینو آورد تو حیاط و درو بست...داخل ویلا از بیرونش قشنگ تر بود...البته همه لوازم خونه چوبی نبود...اما خیلی قشنگ بود...ویلا سه خوابه بود...دوتا از خوابها کنار هم بود و یکی روبروی اون دوتا...در کل اگه دریا و جنگل رو فاکتور میگرفتیم ویلای شیکی بود...مونا ولو شد روی مبل...شیوا هم رفت تو آشپز خونه...منم لوازممو بردم تو آخرین خواب...دو تا از اتاق خوابها رو به حیاط بود...بوی نم ملایمی میومد...رو تخت دراز کشیدم...وای که چقدر خسته بودم...........

نمیدونم کی خوابم برد...اما با صدای شیوا بیدار شدم...داشت تو حیاط با یه نفر حرف میزد...از پنجره نگاه کردم...یه مرد نسبتا مسن بود...اومدم بیرون...مونا هنوز خواب بود...رفتم یه لیوان آب خوردم...اومدم تو بالکن...شیوا برگشت(شیوا...اون یارو کی بود؟؟؟)(ساعت خواب...باغبون بود...)(آهان...)(خیال کردی شوهر ننمه؟؟؟)(نه شیوا جون...فکر کردم دوست پسر جدیدته...)(گم شو...)بعدشم خندید...آروم اومدم کنار مونا...بعد آروم تو گوشش گفتم(مونا جونم...خانوم خانوما...نمیخوای بیدار بشی؟؟؟)گوششو خاروند و چشماشو باز کرد...یه لبخند بهم زد و دستشو انداخت گردنم...گونشو بوسیدمو نشستم کنارش...شیوا گفت(بچه ها پاشین حاضر بشین بریم خرید...ناهارم یه چیزی بگیریم بیایم...)موافق بودم شدیدا...از گرسنگی داشتم میمردم...با بچه ها رفتیم یه سری خرت و پرت گرفتیم...ویلای کناریمون یه خانواده بودن...فکر کنم حدود ده دوازده نفری میشدن...خونواده شادی بودن...چون مرتب در حال بزن و برقص بودن...خوش به حالشون!!!همسایه های روبرویی رو ندیده بودیم...سر و صدایی نداشتن...اما از ماشینی که دم درشون بود معلوم بود که کسی باید تو ویلا باشه...احتمالا اونا هم خونواده بودن...غروب که شد سه تایی رفتیم پیاده یه چرخی بزنیم...هنوز وسطای کوچه نرسیده بودیم که یه پراید با سرعت پیچید تو کوچه...کنار من که سمت چپ کوچه بودم یه چاله آب بود که چون بارون اومده بود پره آب بود...لاستیک اون ماشین لعنتی یه راست افتاد تو چاله و گند زد به لباسامون...البته بیشتر از همه به لباسای من!!!دادزدم(هووووووووو...گاری سوار...تو اون گواهینامه رانندگیت......)ماشین با همون سرعت ترمز کرد و دنده عقب اومد...شیوا گفت(سپیده خاک تو سرت...الان اگه یه چیزی بهمون بگه چی؟؟؟)گفتم(غلط کرده...مگه ندیدی چیکار کرد؟؟؟)ماشین اومد کنارمون...یه پسر 22 یا 23 ساله شیشه رو داد پایین و گفت(شما چیزی گفتین؟؟؟)گفتم(آره که گفتم...مگه کور بودی چاله رو ندیدی؟؟؟تو این یه وجب جا که جای گاز دادن نیست...مرتیکه...)سرخ شد...(معذرت میخوام...ندیدم...)(اگه چشمات ایراد داره یه چشم پزشک خوب سراغ دارم...ویزیتشم مهمون خودم...)(گفتم که...ببخشید...ندیدم...)مونا گفت(ایرادی نداره آقا...طوری نشد...شما بفرمایید...)دوباره گاز داد و رفت...مونا رو چپ چپ نگاه کردم و گفتم(چی چی ایراد نداره...مگه تو این رطوبت اگه بشورمش حالا حالا ها خشک میشه؟؟؟درشکه چی...)شیوا خندید و گفت(بیخیال سپیده...تو هم که خوب کیفورش کردی...)خدایی حالم خیلی گرفته شد...کلی به خودم رسیده بودم...اونوقت پسره ناشی تو یه لحظه گند زد به تمام لباسام...نسبتا کوچه پر شده بود از ماشینای پارک شده...ظاهرا خیلی ها واسه سال تحویل اومده بودن شمال...ملت مرفه!!!ساعت حدود 10 بود که برگشتیم...دم ویلا که رسیدیم بچه های ویلای بغلی داشتن وسطی بازی میکردن...شیوا درو باز کرد و اومدیم تو...وسایل هفت سینو چیدیم...دلم واسه خونه خودم تنگ شده بود...حتی واسه غرغرای بابا...این اولین عیدی بود که تنها بودم...رفتم تو اتاق تا لباسامو عوض کنم.............

سال تحویل هر سه تاییمون ساکت بودیم...همه تو فکر بودیم...دلم گرفته بود...دوباره یاد همه چی افتادم...سال که تحویل شد مونا و شیوا رو بوسیدم...هیچ کدوم به رومون نمیوردیم...اما اگه کسی پخ میکرد همه میزدیم زیر گریه...شیوا بلند شد و ضبطو روشن کرد...دلم گرفته بود...اون سال بدترین لحظه سال تحویل عمرم بود...هیچوقت اندازه اون لحظه احساس تنهایی نکردم...مونا دستمو گرفت و فشار داد...بهش لبخند زدم...دستاش چقدر گرم و مهربون بود...چقدر این دستا واسم آشنا بود...چند دقیقه بعد سال تحویل موبایلم زنگ خورد(بله؟؟؟)(سلام عزیزم...سال نو مبارک...خوبی؟؟؟)حمید بود...(سلام...به همچنین...خوبی حمید؟؟؟)(ممنون...بچه ها چطورن؟؟؟)(خوبن...سلام میرسونن...)(سلام برسون...از طرف منم سال نو رو بهشون تبریک بگو...)با حمید حرف زدمو گوشی رو قطع کردم...چند تا از بچه های دیگه هم زنگ زدن...شیوا و مونا از اونطرف منم از این طرف...شیوا گوشیشو گرفت سمت من و گفت(بیا سپیده...شهرامه...میخواد باهات صحبت کنه...)(سلام آقا شهرام...سال نوتون مبارک...)(سلام سپیده جان...همچنین...بابا باز که میگی آقا شهرام...)خندیدم...با شهرام حرف زدم و گوشیو دادم به شیوا...دوباره موبایل زنگ خورد(بله؟؟؟)(سلام...سال نو مبارک....)مسعود بود...بابا عجب پر رویی بود...(سلام..ممنون...)(مزاحمم؟؟؟)(تقریبا...)(شرمنده...خواستم سال نو رو تبریک بگم...)(خوب گفتی...خداحافظ...)گوشیو قطع کردم...عجب سال نویی بود!!!!!!!!!!!!!!!!

فردای سال تحویل زود ار خواب بیدار شدم...بچه ها خواب بودن...یه کم تو حیاط چرخیدم اومدم خونه...تصمیم گرفتم تا بچه ها بیدار نشدن برم لوازم صبحونه رو بگیرم...از خونه اومدم بیرون...جالب این بود که چند تا از مغازه های تو کوچه باز بودن...عجب پشت کاری!!!تو کوچه که پیچیدم یکی از پشت صدام کرد...(ببخشید خانوم....)برگشتم عقب...همون پسر پرایدیه بود که آب پاشید روم...جوابشو ندادم...(شرمنده خانوم...یه لحظه...)اومد کنارم راه رفت...(مزاحم نشو...برو رد کارت...)(من نمیخوام مزاحم بشم...راستی سلام...)چقدر پررو بود...محلش ندادم...(من بهنام هستم...)(خوب که چی؟؟؟)نیششو که تا بناگوش باز بود رو جمع کرد...(بابا خوبیت نداره روز اول عید اینقد بد اخلاقین...من خواستم دوباره عذر خواهی کنم و سال نو رو هم بهتون تبریک بگم...)چپ چپ نگاهش کردمو رفتم...دنبالم میومد...عجب زگیلی بود...واستادم و بهش گفتم(واسه چی دنبال من میای؟؟؟)(من...به خدا مسیرم اینوریه...)دم ویلا رسیدم و کلید انداختم به در...اونم دقیقا رفت تو ویلای روبروییمون...پس این پسره تو این ویلاس!!! اومدم تو...شیوا و مونا بیدار شده بودن...شیوا که دید همه چی گرفتم گفت(بابا دمت گرم...ای ول سپیده...کارت درسته...)بساط صبحونه رو ردیف کردیمو یه دلی از عزا در آوردیم...بعدشم رفتیم لب دریا...وای عجب هوایی بود...آدمو مست میکرد...برگشتنی صدای آهنگ شدیدی از ویلای روبرویی میومد...شیوا گفت(غلط نکنم اینجا پارتیه...خوش به حالشون...)گفتم(همون یارو امله هم تو این ویلاس...صبح دیدمش...)شیوا نیشش باز شد(ای ول...پس تنها نیستیم...)مونا گفت(سپیده چند نفرن؟؟؟)(من چمیدونم...من فقط همونو دیدم...)قرار شد شیوا بره آمار بگیره...خدایی این پشتکارش قابل تحسین بود!!!شیوا رفت و بعد از یه ربع برگشت...(وای عجب بچه های توپی بودن...پنج تا پسر مامانی...بدو بدو...حراجش کردم...)خندیدیم...من گفتم(حالا رفتی چی گفتی؟؟؟)شیوا گفت(رفتم گفتم ماشینمون روشن نمیشه...احتمالا باطریش ایراد داره...یکیشون گفت عیبی نداره...ماشین به ماشین روشنش میکنیم براتون...همین...بعدشم پرسید شما با کی اومدین؟؟؟منم گفتم با دو تا از دوستام...اونام شب دعوتمون کردن دور هم باشیم...)مونا خندید و گفت(شیوا عجب مارمولکی هستی به خدا...)من که اصلا حال و حوصله نداشتم...(من نمیام...شما برین...)(اه ه ه...سپیده باز گیر دادیااااااااا...بابا پوسیدیم از تنهایی...)مونا هم حرف شیوا رو تایید کرد...گفتم(حالا کو تا شب...).........