: امتداد تلخیها...ورق بیست و دوم...
اون شب وقتی رسیدم خونه خیلی فکر کردم...به همه کارایی که تا حالا کرده بودم...به همه آدمهایی که تو زندگیم اومده بودن...به همه و همه چیز...یاد مسعود افتادم...یاد حرفایی که درباره مزدک زد...یاد کمک هایی که به من میکرد...یاد ریسک هایی که تو زندگیش واسه خاطر من کرد...نمیدونستم نقش مسعود تو زندگی من چیه؟؟؟نمیدونستم چرا باید همیشه باشه؟؟؟اصلا چرا همیشه عین یه سایه دنبال منه و تو دقیقه نود عین سوپرمن یهو ظاهر بشه و مثل رابین هود به دادم برسه!!!نمیدونستم مسعود از من چی میخواد؟؟؟بارها اینو ازش پرسیده بودم...همیشه هم میگفت میخوام منو ببخشی...یعنی فقط همینو میخواست؟؟؟دوباره سر درد گرفتم...انگار این سر درد ها نمیخواستن دست از سرم بردارن...صبح مونا به هزار زحمت بیدارم کرد و رفتیم دانشگاه...حسابی کسل بودم...واسه خاطر یه درس دو واحدی باید این همه راه تا دانشگاه میرفتم...موبایل زنگ خورد...مزدک بود...(سپیده من میخوام باهات حرف بزنم...)(من کلاس دارم...)(باشه...بعد از کلاست زنگ میزنم...)واسه اینکه مونا شک نکنه دارم با کی حرف میزنم گفتم(باشه...حدود دو ساعت دیگه زنگ بزن...خداحافظ...)خوشبختانه اون واحدو روزبه نداشت...همین خیلی خوب بود...بعد از کلاس مزدک زنگ زد...(سپیده...راستش زنگ زدم بابت قضیه دیشب ازت معذرت خواهی کنم...)(نیازی نیست...)اینم اون آقا مزدکی که میگفت اگه زن داشته باشه عمرا بهش خیانت کنه!!!اینم اون آدم پر ادعا...(سپیده...میخواستم این قضیه فقط بین خودمون بمونه...آخه کسی خبر نداره...)(قضیه متاهل بودنتو میگی؟؟؟)(آره...)(دلیلی نداره بترسی...مگه خلاف کردی زن گرفتی؟؟؟)سکوت کرد...(آقا مزدک من خیلی کوچیکتر از اونم که بخوام شما رو نصیحت کنم...خودمم نه از نصیحت کردن خوشم میاد نه دوست دارم کسی نصیحتم کنه...اما این روشت روش خوبی نیست...)(سپیده تو که چیزی از زندگی من نمیدونی قضاوت نکن...من با خانومم خیلی مشکل دارم...)(خوب طلاقش بده بعد هر کاری دوست داشتی بکن...چرا بهش خیانت میکنی؟؟؟)سکوت کرد...(آقا مزدک حالا که پیش اومد بذار منم یه چیزی رو اعتراف کنم...من مجرد نیستم...)(چی؟؟؟!!!!)(من مجرد نیستم...شوهرم چند ماهی هست ایران نیست...منم.......)نذاشت حرفم تموم بشه...گوشیو قطع کرد...نمیدونم چرا این حرفو زدم!!!اما مهم این بود که مزدک پیش خودش فکر کنه رو دست خورده...شایدم همین باعث میشد عین آدم بچسبه به زندگیش...هر چند که مورد اول در مورد اون بیشتر صدق میکرد......
بالاخره کامپیوتر خریدیم!!!چقدر اوایلش دنیای چت واسم جالب بود!!!اما....قرار بود آخر هفته جمعه با بچه ها بریم کوه...کلی نقشه کشیده بودیم...اون روز با شیوا رفتیم شرکت...نزدیک ظهر بود که مسعود اومد...خیلی وقت بود ندیده بودمش...تقریبا از آخرین تماسمون حدود دو ماه میگذشت...خیلی لاغر شده بود...اومد تو و سلام داد...بعدشم رفت تو اتاق شهرام...شیوا یه نگاهی بهم کرد و گفت(این چرا این شکلی بود؟؟؟)شونه بالا انداختم و کارمو کردم...اولین بار بود که مسعود خیلی بیتفاوت بود...واسم خیلی عجیب بود...اهمیتی ندادم و کارمو کردم...بعد از حدود نیم ساعت مسعود از اتاق اومد بیرون و نشست اونطرف روی صندلی...منو شیوا همدیگرو نگاه کردیم...معلوم نبود مسعود چشه؟؟؟داشت روزنامه ها رو ورق میزد...از لحظه ای که اومده بود حتی یه نگاهم به من نکرده بود...عین یه کوه یخ نشسته بود یه گوشه و هیچی نمیگفت...شهرام در اتاقشو باز کرد و شیوا رو صدا کرد تو...بعدشم درو بست...هنوز مسعود داشت روزنامه میخوند...زیر چشمی نگاهش میکردم...خیلی دلم میخواست بدونم چه خبره؟؟؟به مسعود نگاه کردم و گفتم(چیزی شده؟؟؟)بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت(نه...)مرتیکه...اصلا تقصیر منه که پرسیدم...به فرض چیزی هم شده باشه...به من چه...نه دوستیش عین آدم نه دشمنیش...معلوم نیست از کجا دلش پره واسه من قیافه میگیره...خیلی اعصابم خورد شده بود...این اولین باری بود که احساس میکردم مسعود نسبت به من بیتفاوته...البته این خیلی خوب بود...اما نمیدونم چرا به جای اینکه خوشحال باشم ناراحت بودم!!!شیوا از اتاق شهرام اومد بیرون...خیلی پکر بود...یه نگاهی به من کرد و گفت(سپیده پاشو بریم...کارت دارم...)(چیزی شده شیوا؟؟؟)(نه...بریم بهت میگم...)(پس به شهرام بگو...)(خودش اینو ازم خواست...پاشو دیگه...)کیفمو بر داشتم و یه نگاهی به مسعود کردم و رفتم...تو راهرو به شیوا گفتم(معلوم هست شماها چتونه؟؟؟این از تو...اون از مسعود...خوب بگو چی شده؟؟؟)یه لحظه واستادو نگام کرد...(سپیده تو با حمید چیکار کردی؟؟؟)(حمید؟؟؟من باهاش چیکار کردم؟؟؟شیوا تو که تو جریان ما بودی...تو چرا این حرفو میزنی؟؟؟)دستمو گرفت و کشید که دنبالش برم...(سپیده حمید تو بیمارستانه...شهرام قضیه رو میدونه...بهم گفت بیارمت بیرون باهات حرف بزنم...اگه دلت خواست بریم بیمارستان...اگرم نخواستی که هیچی...)(حمید بیمارستانه؟؟؟چی شده مگه شیوا؟؟؟)(هیچی بابا...پسره زده به سرش...دیشب مسعود رفته خونش...دیده صدای ضبط میاد...چراغا هم روشن بوده...هرچی زنگ میزنه حمید درو باز نمیکنه...روز قبلشم حمید خیلی پکر بوده...مسعودم نگران میشه و به شهرام زنگ میزنه...)(خوب...)(خلاصه تا شهرام برسه مسعود درو باز میکنه...حالا چه جوری نمیدونم...میبینه حمید نیست...صداشم میکنه...اما حمید جواب نمیده...همه جا رو میگرده...در حمومو که باز میکنه میبینه پر خونه...حمیدم تو وان حموم بوده...رگاشو زده بوده....)(جدی میگی شیوا؟؟؟)(آره به خدا...خلاصه همون موقع هم شهرام میرسه...حمیدو میبرن درمونگاه...سریع بستری میشه...شهرام میگفت خیلی شانس آورده...)(خوب این چه ربطی به من داره شیوا جون؟؟؟قضیه ما چند وقته تموم شده...)(منم همینو به شهرام گفتم...اما مثل اینکه این حمید جون شما قبل از این کار یه نامه نوشته بوده که همه این کارا تقصیر سپیده اس...)داشتم از تعجب شاخ در میوردم!!!آش نخورده و دهن سوخته!!!بالاخره هم من مقصر بودم...خیلی جالب بود...همیشه فکر میکردم این کارا مال فیلما و قصه هاست...اما حالا راستی راستی اتفاق افتاده بود...نمیدونستم چیکار کنم...شیوا گفت(سپیده...تصمیم با تو...بریم بیمارستان یا نه؟؟؟)(من نمیدونم....)(بگو دیگه...)(من نمیتونم شیوا....)یه لحظه نگام کرد و گفت(میخوای با مسعود حرف بزنی؟؟؟)نمیدونم چرا دوباره احساس کردم به مسعود نیاز دارم...احساس میکردم باید باهاش حرف بزنم...همینطور شیوا رو نگاه میکردم...شیوا شماره مسعودو گرفت و گوشیو داد به من...(بفرمایید...)(مسعود...من میخوام باهات حرف بزنم...)یه لحظه سکوت کرد...(الان کجایی؟؟؟)(الان با شیوا تو کوچه پایین شرکتم...)(همین الان میام...)بعدشم گوشیو قطع کرد...شیوا گفت(سپیده...تو رو خدا یه تصمیم درست و حسابی بگیر...)(مثلا چه تصمیمی؟؟؟)(راجع به خودت...سپیده داری با خودت چیکار میکنی؟؟؟)هیچی نگفتم...(سپیده جون...تو میدونی من چقدر دوست دارم...به خدا اگه خواهرم داشتم اندازه تو دوسش نداشتم...سپیده به خدا با این کارایی که داری میکنی خودتو نابود میکنی...این راه درستی نیست به خدا...اون از مسعود...این از حمید...اونم از بهنام و بقیه...)نمیتونستم به شیوا جوابی بدم...این اولین باری نبود که شیوا داشت باهام راجع به این موضوع حرف میزد...اما این بار خیلی نگران بود...شاید کار حمید نگرانش کرده بود....همون موقع مسعود رسید...شیوا گفت که میره شرکت...میخواست با شهرام بره پیش حمید...منم سوار شدم و با مسعود رفتم........
(مسعود ساکتی؟؟؟)(مگه بده؟؟؟اینجوری بهتره...)چیزی نگفتم...الکی داشت تو خیابون میچرخید...(سپیده...شیوا قضیه حمیدو واست گفت؟؟؟)(آره...خدایی چه رفیقای احمقی داری مسعود...)چیزی نگفت...(لابد تو هم اومدی منو نصیحت کنی بگی من مقصرم آره؟؟؟)(نه...)(مسعود من مقصرم سر حمید؟؟؟)(نه...من همچین چیزی نگفتم...سپیده اگه یه خواهش کنم قبول میکنی؟؟؟)(تا خواهشت چی باشه...)یه نگاهی کرد و گفت(میشه با حمید حرف بزنی؟؟؟میشه بریم بیمارستان؟؟؟)اخم کردم و گفتم(من باهاش حرف بزنم؟؟؟خل شدی مسعود؟؟؟)(نه...میدونم دلت نمیخواد...اما اگه باهاش حرف بزنی فرق داره...آخه دلم واسش میسوزه سپیده...میترسم بازم مرخص بشه یه دسته گل دیگه آب بده...)یاد شراره افتادم...یاد حرفاش راجع به مسعود...مسعود دقیقا کاریو از من میخواست که خودش از ترس شراره کرده بود....(مسعود نگه دار...میخوام پیاده بشم...)(من که حرف بدی نزدم...سپیده خواهش میکنم اینکارو نکن...)در ماشینو باز کردم...(نگه دار وگرنه....)نگه داشت...(به درک...برو...تقصیر منه اینقد به فکرتم سپیده...تقصیر منه که اینقد نگرانتم...تقصیر منه که هنوز.....)حرفشو خورد...(چرا حرفتو خوردی؟؟؟که هنوز چی؟؟؟هان؟؟؟)(هیچی...)(مسعود چرا حرفتو خوردی؟؟؟مردی حرفتو بزن...چرا نصفه ول میکنی؟؟؟)(سپیده معذرت...هر کاری صلاح میدونی بکن...)(حرفو عوض نکن مسعود...من به اندازه کافی خودم مشکل دارم...تو دیگه نشو قوزه بالا قوز...شماها چی از جون من میخواین؟؟؟هان؟؟؟)(سپیده داد نکش...من که گفتم معذرت میخوام...)(مسعود تو چرا همش دنبال منی؟؟؟چی از جونم میخوای؟؟؟چرا راحتم نمیذاری؟؟؟همش تقصیر تو بود من با حمید دوست شدم...)(من؟؟؟چرامن؟؟؟)(چون ازت بدم میاد...چون میخواستم از دستت راحت بشم با حمید دوست شدم...مسعود من ازت متنفرم میفهمی؟؟؟تو هم از قماش و تیر و طایفه مهردادی...از همتون حالم بهم میخوره...میفهمی؟؟؟)(سپیده بس کن...منو جمع نبند...)خندیدم...(مسعود حنات دیگه واسه من رنگ نداره میفهمی؟؟؟تو از من چی میخوای؟؟؟میخوای آتیش هوستو خاموش کنی؟؟؟یا دلت واسم میسوزه؟؟؟هان؟؟؟دلت میسوزه مگه نه؟؟؟آخی...بابا دلسوز...)(سپیده داری تند میری...)(خفه شو...تو چی میخوای؟؟؟؟چی از من میخوای؟؟؟واسه چی از زندگیم نمیری بیرون؟؟؟واسه چی نمیذاری زندگیمو کنم؟؟؟این همه دختر...چرا به من گیر دادی؟؟؟با توام...عین بز به من نگاه نکن...چی میخوای از جونم؟؟؟)(هیچی...)(مسعود بروگم شووووووووو....حالم ازت بهم میخوره...ازت بدم میاد...)اشکاشو دیدم...از تو چشماش افتاد پایین...در ماشینو باز کرد و پیاده شد...بعدشم رفت...از ماشین پیاده شدم...(هوووووو...بیا ماشینتو وردار...)جواب نداد و رفت...(با توام...بیا ماشینتو ور دار...به خدا میرم همینجا بمونه هاااااااا...)اصلا بر نمیگشت عقبو ببینه...در ماشینو بستم و دویدم دنبالش...یقشو گرفتم و گفتم(مسعود بیا ماشینتو ور دار...من اعصاب ندارم به خدا...یه وقت دیدی...)بغضش ترکید...زار زار گریه کرد...یقشو ول کردم...یه لحظه شوکه شدم...هیچوقت گریه مسعودو ندیده بودم...از ته دل گریه میکرد...با صدای بلند...نمیتونستم چیزی بهش بگم...چند تا رهگذر که داشتن ردمیشدن نگاه کردن...دستشو گرفتم و کشیدم سمت ماشین...گریه میکرد و دنبالم میومد...خودم نشستم پشت فرمونو راه افتادم...مسعود سرشو رو پاش گذاشته بود و گریه میکرد...منگ بودم...نمیتونستم حرف بزنم...نمیدونم چرا دلم واسش سوخت...مسعود تا حالا جز خوبی کاری در حقم انجام نداده بود...اینو خودمم میدونستم...اما نمیدونستم چرا ازش بدم میومد!!!بعضی وقتا وقتی منطقی فکر میکردم میدیدم مسعود هیچ گناهی نداشته...حتی اگه از اولم بهم میگفت که منو میخواد بازم من مهردادو انتخاب میکردم...با وجود همه این حرفا نمیدونم چرا ازش بدم میومد...شاید با آزار دادنش میخواستم از مهرداد انتقام بگیرم....نمیدونم...میدونستم غرورشو شکستم...اما غرورم اجازه نمیداد بهش چیزی بگم...مسعود داشت مجازات میشد...به خاطر گناه نکرده...به خاطر عشق...دقیقا مثل من که مجازات شده بودم...منتها من بهای سنگینیو واسه عشق پرداخت کرده بودم...اما مسعود نه....من همه چیمو از دست داده بودم...دقیقا یه آدم _صفر_بودم...یه صفره واقعی....اما مسعود....
نوشته شده توسط سپیـده در روز سه شنبه 20 تیر ماه سال 1385 ساعت 3:55 PM
پیوند
|
چاپ
: امتداد تلخیها...ورق بیست و یکم...
تو دانشگاه اصلا اهل خرخونی نبودم....فقط تا حدی که درسا رو پاس کنم و مشروط نشم درس میخوندم...چند وقتی بود که یکی از پسرای کلاس حسابی توجهمو جلب کرده بود...البته نه اینکه ازش خوشم بیاد...اتفاقا بر عکس!!!احساس میکرد سقف آسمون پاره شده و همین یدونه افتاده پایین!!!اسمش روزبه بود...اولین باری هم که خریدارانه نگاهش کردم به خاطر تعریفای مدام فروغ بود...نمیدونم این پسر با اون قیافه مسخره و تیپ گندش چی داشت که اینقد دخترا واسش سرودست میشکوندن!!!همیشه لوده بازی در میورد و به استادا تیکه مینداخت...بعضی وقتا هم سوالای چرت و پرت میپرسید...نمیدونم چرا با من دشمن بود؟؟؟!!!اون روز یکمی دیر رسیدم دانشگاه...وقتی رسیدم کلاس شروع شده بود...آروم در زدمو وارد کلاس شدم...وقتی از کنار روزبه رد میشدم بلند گفت(ساعت خواب...)چند تا از بچه ها هم خندیدن...هیچی نگفتم و رفتم کنار فروغ نشستم...اولین باری بود که روزبه بهم متلک مینداخت...خیلی بهم فشار اومده بود...وقتی کلاس تموم شد گفتم(هوی...یارووووو...بار آخرت باشه خوشمزگی کردیا...این دفعه هیچی بهت نمیگم...اما دفعه دیگه میدونم باهات چیکار کنم...)هیچی نگفت و از کلاس بیرون رفت...فروغ گفت(بابا سپیده بیخیال...روزبه باهات شوخی کرد...چرا بیجنبه بازی در میاری؟؟؟)(غلط کرد با من شوخی کرد...پسره یه ننه صد بابا...)میدونستم تو دانشگاه با هیچ دختری دوست نیست...حتی با کسی سلام علیکم نمیکرد...لابد فکر میکرد از دماغ فیل افتاده!!!مونا که کلاسش تموم شد با هم رفتیم بیرون...یه کافی شاپ توپ پیدا کرده بودیم...اکثرا میرفتیم اونجا...به مونا گفتم(مونا...امروز به شیوا بگو بریم یه کامپیوتر بر داریم...پوسیدیم به خدا...)خندید و گفت(باشه..آره...راست میگی...الان هر گاگولی یه کامپوتر داره اونوقت ما حسرت میخوریم...)موبایلمو بر داشتم و شماره شیوا رو گرفتم...وقتی قطع کردم یهو یاد مزدک افتادم...تازه یادم افتاد از روز مهمونی به اینطرف حتی بهش زنگم نزدم...رفتم بیرون و شمارشو گرفتم...(بفرمایید؟؟؟)(سلام...من سپیده هستم...)(به به...همیشه اینقد خوش قولی سپیده؟؟؟)(شرمنده...مزاحم که نیستم؟؟؟)(نه...میتونی نیم ساعت دیگه تماس بگیری؟؟؟)(باشه...فعلا...)بعدشم گوشیو قطع کردم...با مونا ناهارو بیرون خوردیم و اومدیم خونه...دوباره شماره مزدکو گرفتم...گوشیو بر داشت(خوب خانوم خوش قول...چیکارا میکنی؟؟؟چی شد یاد ما کردی؟؟؟)(هیچی...درگیر کلاس و درسم...)(خوب...ببینم امروز کلاس داری؟؟؟)(نه...بیکارم...صبح کلاس داشتم...)(سپیده میتونی بیای اینجا؟؟؟)یه لحظه جا خوردم!فکر کنم فهمید که تعجب کردم...(چیه بابا؟؟؟چرا تعجب کردی؟؟؟منظورم موءسسه بود...)بعدشم خندید...آدرسو گرفتم و قرار شد برم موءسسه...مونا یه نگاهی بهم کرد و گفت(سپیده چی شد؟؟؟)(هیچی...مزدک گفت برم اونجا...)(جدی؟؟؟خوب...میخوای بری؟؟؟)(نمیدونم....)مزدکو هم شهرام هم میترا هم باقی بچه ها میشناختن...میترسیدم فکرشون رو من خراب بشه...بیشتر از همه به خاطر اینکه شهرامو تو شرکت میدیدم میترسیدم...نمیخواستم فکری رو که رو من میکنه خراب کنم...دو دل بودم...اما اون که گفته بود موءسسه برم؟؟؟پس ایرادی نداره....حاضر شدم و راه افتادم.........
یه موءسسه نسبتا خصوصی بود...تو مرکز شهر...وقتی وارد شدم خود مزدک اونجا بود...داشت با دو سه تا از هنرجوها حرف میزد...با اشاره بهم گفت که الان میاد...رفتم و رو یکی از صندلیا نشستم...چند تا دختر کنارش واستاده بودن و مدام حرف میزدن و میخندیدن...البته طبیعی بود...پسری با خصوصیات ظاهری مزدک بایدم اینقدر دور و برش شلوغ باشه...یه مجله از کنارم برداشتم و ورق زدم...تقریبا ده دقیقه ای بود که نشسته بودم...اما مزدک اصلا توجهی به من نداشت!!!همین بیشتر اعصابمو خورد کرده بود...از دور گفت(خانوم_ا_تشریف بیارین دفتر من...مدارکتونم بیارین...)بعدشم رفت تو یکی از اتاقا که مثلا دفترش بود!!!بلند شدم و رفتم تو همون اتاق...اشاره کرد که درو ببندم...(خوب...خوبی سپیده؟؟؟)(ممنون...)(ببخش اگه معطل شدی...آخه تازه کلاسم تموم شده بود و بچه ها داشتن سوال میپرسیدن...)آره جون عمش...لاس زدن از نظر ایشون سوال کردن بود(!)(مهم نیست...خوب آقا مزدک...با من کاری داشتین؟؟؟)به صندلیش تکیه داد و گفت(میدونم شاید پیشنهادم خنده دار باشه...اما راستش من ازت خیلی خوشم اومده....)(خوب...)(سپیده میخوام بهت پیشنهاد دوستی بدم...)نگاهش کردم و گفتم(خوب اینو پشت تلفونم میتونستی بگی....)لبخند زد و گفت(خواستم حضوری ببینمت...راستش باید یه سری حرفا رو بهت بگم...)(من گوش میدم...)(موافقی بریم یه جایی هم یه چیزی بخوریم هم صحبت کنیم؟؟؟منم دیگه کلاس ندارم...)(باشه...)(فقط سپیده جان تو اول برو...میدونی که اینجا خیلی زود واسه آدم حرف در میارن...)(باشه ایرادی نداره...من چند تا کوچه پایین تر منتظرم...)بعدشم اومدم بیرون....یه کمی عصبانی شده بودم...اگه واسش اینقدر بد بود مجبور نبود بگه من بیام اینجا...میتونست بیرون قرار بذاره...موبایل زنگ خورد(بله؟؟؟)(سپیده...من حمیدم...)گوشیو قطع کردم...دوباره زنگ زد(سپیده یه دقیقه قطع نکن...کارت دارم...)گوشیو قطع کردمو موبایلو خاموش کردم...نمیدونستم این حمید چی از جونم میخواد...وقتی صداشو میشنیدم تنم میلرزید...باز دوباره بعد یه مدت سر و کلش پیدا شده بود...نمیدونستم از دستش چیکار کنم...مزدک اومد و رفتیم....تو راه ساکت بودم...تلفن حمید پاک اعصابمو ریخته بود به هم...(سپیده چیزی شده؟؟؟)مزدک اینو گفتو نگاهم کرد...(نه...چیزی نیست...یکمی خستم فقط...)(مطمئنی؟؟؟)(آره...چیزی نیست...)رفتیم یه کافی شاپ...جای نسبتا دنجی بود...وقتی سفارش داد گفت(خوب...نگفتی...با پیشنهادم موافقی؟؟؟)(راجع به؟؟؟)(دوستی دیگه سپیده...معلوم هست حواست کجاس؟؟؟)(آهان...هیچی همین جا...)(خوب پس لطف کن و الان که با هم هستیم به چیز دیگه ای فکر نکن...باشه؟؟؟)لبخند زدم و گفتم(باشه...)(خوب جواب من چی شد؟؟؟)(راستش نمیدونم...آخه میترسم بچه ها بفهمن و بد بشه...)یه نگاهی بهم کرد و گفت(قرار نیست کسی از این جریان چیزی بفهمه...)(جدی؟؟؟)لبخند زد و گفت(آره...جدی جدی...هر چیزی رو که نباید هر کسی بدونه...غیر از اینه؟؟؟)لبخند زدم و گفتم(باشه...)اینجوری خیلی بهتر بود...حداقل برای من...(سپیده من نمیخوام از موضوع دوستی ما کسی خبر دار بشه...میدونی...راستش دوست ندارم تو چشم باشم...من دیگه هم سن و سال شما نیستم...همین که دارم با یه دختری که با این فاصله سنی دوست میشم خودش کلی حرف و حدیث داره...چه برسه به اینکه دیگران هم بدونن...تو دختر فهمیده ای هستی...واسه همینم خیلی ازت خوشم اومد...میدونم خیلی بیشتر از سنت میفهمی و این خیلی خوبه...پس ازت خواهش میکنم این موضوع رو حتی به دوستاتم نگی...باشه؟؟؟)(باشه...حتما...)(ممنون...)اون شب مزدک منو رسوند و قرار شد که بهم زنگ بزنه...خیلی دلم میخواست ماندانا رو ببینم و بهش بگم اون آقا مزدکی که میگفتی با امثال من نمیپره ایناها...اما قرار بود از این موضوع کسی چیزی نفهمه...از مزدک خوشم میومد...یه پسر ایده ال بود...شرایط خیلی خوبیم داشت....واسه همین از انتخابم راضی بودم......
خونه که رسیدم از موضوع مزدک هیچی به بچه ها نگفتم...مونا پرسید(چی شد؟؟؟)(هیچی...میخواست راجع به کلاسا باهام حرف بزنه...)(همین؟!!!)(آره...منم گفتم که فعلا نه حوصله دارم نه وقت...)مونا با تعجب نگاه کرد و گفت(دیدی از اولم گفتم این یارو تو باغ نیست...تو گوش نکردی...میترا هم میگفت مزدک اگه کارت داده صرفا برای کلاساش بوده...حالا تحویل بگیر سپیده خانوم....)خندیدم و گفتم(تو کارت درسته مونا جون....)خلاصه قضیه کاملا محرمانه موند!!!رفتم لباسامو عوض کنم...موبایلو روشن کردم...شام قورمه سبزی داشتیم...داشتم با شیوا راجع به خریدن یه کامپیوتر حرف میزدم که مونا گفت(سپیده گوشیت داره زنگ میخوره...جواب بدم؟؟؟)ترسیدم یه وقت مزدک باشه...واسه همین گفتم(نه مونا...خودم جواب میدم...)گوشیو برداشتم(بله؟؟؟)(سپیده خواهش میکنم گوشیو قطع نکن...)بازم حمید بود...در اتاقو بستم و نشستم...(چیکار داری همش به من زنگ میزنی؟؟؟واسه چی مزاحم من میشی؟؟؟)(سپیده میخوام ببینمت...)خندیدم...(ببینی؟؟؟که چی بشه؟؟؟اون دفعه که دیدی چی شد مگه؟؟؟اون ممه رو لولو برد حمید جون...از اولم من اشتباه کردم با تو موندم...همون اوایل باید این دوستی مسخره رو تموم میکردم...کاش زودتر از این میفهمیدم تو اینقدر بیجنبه ای حمید...دیگه به من زنگ نزن...)(سپیده قطع نکن...باشه من دیگه زنگ نمیزنم...فقط بهم بگو راسته تو با مسعودی یا نه؟؟؟)(به تو چه ربطی داره؟؟؟مگه تو وکیل وصی منی؟؟؟)(سپیده به خدا دیگه بهت زنگ نمیزنم...فقط میخوام بدونم تو با مسعود دوست بودی یا نه؟؟؟)(آره...هم بودم هم الانم هستم...حرفیه؟؟؟)گوشیو قطع کرد...عجب آدم آشغالی بود...معلوم نبود چی از جون من میخواد؟؟؟؟؟حسابی اعصابمو خورد کرده بود...شیوا اومد تو اتاق(کی بود سپیده؟؟؟چرا قیافت اینجوریه؟؟؟)(هیچی...حمید بود شیوا...این پسره چی از جون من میخواد؟؟؟)(جدی؟؟؟چیزی بهش نگو من خودم فردا به شهرام قضیه رو میگم...)(نه...شیوا ولش کن...خودم الان حلش میکنم...مرگ سپیده قسمت میدم به شهرام چیزی نگو...به خدا ضایع میشم...)اخم کرد و از اتاق رفت بیرون...شماره مسعودو گرفتم(بفرمایید؟؟؟)(الو مسعود...من سپیدم...)(سلام...خوبی سپیده خانوم...خیر باشه...)(میدونم بد موقعی زنگ زدم...مجبور شدم...مسعود این حمید باز زنگ زد...مگه نگفتی دیگه زنگ نمیزنه؟؟؟)(حمید؟؟؟جدی میگی؟؟؟)(معلومه جدی میگم...من که با تو شوخی ندارم...)(عجیبه...باشه نگران نباش...من خودم میرم پیشش قضیه رو حل میکنم...)(ممنون...شب خوش...)بعدشم گوشیو قطع کردم......
چند وقتی از دوستی من و مزدک میگذشت...چند بارم خونش رفته بودم...البته همیشه اون زنگ میزد...میگفت اینجوری بهتره...منم واسم بهتر بود...این قبضای موبایل داشت کمرمو میشکست...مزدک پسر با وقاری بود...البته حس میکردم یه چیزایی رو قایم میکنه...یه کمی موذیانه رفتار میکرد...اما زیاد اهمیت نمیدادم و فکر میکردم واسه اینه که خیلی بد بینم...اونشبم مزدک زنگ زد و گفت که شب برم خونش...خونش تو یه مجتمع خیلی شیک بود...یه مجتمع تقریبا بیست واحدی...زنگو زدم...درو باز کرد و رفتم بالا...سلام کردیم و دعوتم کرد تو خونه...طبق معمول یه موزیک کلاسیک گوش میکرد...فکر کنم ریچارلد کلایدرمن بود...بوی قهوه تو خونه پیچیده بود...بعد ار حدود ده دقیقه با سینی قهوه اومد تو سالون...لبخند زد و نشست(خوب...تعریف کن...چه خبرا؟؟؟)(سلامتی...مهمون داشتی؟؟؟)(نه...چطور؟؟؟)بوی عطر زنونه تو خونه میومد...معلوم بود مهمون قبلی خانوم بوده...(هیچی...همینطوری پرسیدم...)بعدشم لبخند زدم...موبایلش زنگ خورد...بدون اینکه گوشیو نگاه کنه خاموشش کرد و انداختش رو مبل...بعدشم اومد نشست کنارم و سرشو گذاشت رو شونم...(سپیده تو دختر جذابی هستی...نمیدونم چرا انقد به دلم نشستی...من معمولا خیلی راحت از کنار آدما رد میشم...اما در مورد تو اینطور نبود...)هر وقت که میومدم پیشش معمولا همین حرفا رو میزد...نمیدونم چرا زیاد باهاش راحت نبودم...شاید یه دلیل بزرگش این بود که از نظر سنی با هم تفاوت داشتیم و همین مانع صمیمیت بیشتر و راحتی من بود...بلند شد و دستمو گرفت و رفتیم سمت اتاق...تخت خوابی که تو اتاقش بود یه تخت دونفره بود...البته این دلیل نمیشد که شک کنم...اولین باری هم که دلیلشو پرسیدم خندید و گفت(من تو خواب زیاد غلت میزنم...واسه اینکه از رو تخت نیوفتم تخت دونفره گرفتم...)منم دیگه زیاد به این موضوع فکر نکردم...کنارش دراز کشیده بودم که یه دفعه صدای در اومد...(مزدک صدای در بود؟؟؟)یکم گوش کرد و گفت(نه...خیالاتی شدی...چیزی نیست...)از تو سالون صدا اومد و بعدشم صدای یه خانوم که گفت(مزدک...کجایی؟؟؟)عین برق گرفته ها از رو تخت پرید پایین و رنگشم پرید...اینور اونورو نگاه کرد و سریع در کمد رو باز کرد و بهم گفت(سپیده بدو...برو تو کمد...زود باش...)گیج شده بودم...نمیدونستم اونجا چه خبره؟؟؟سریع دستمو گرفت و منو هل داد تو کمد...درم روم بست...باز جای شکرش باقی بود که کمد دیواری بزرگی بود...حداقل توش آدم به این راحتی خفه نمیشد!!!وقتی در کمد رو بست سریع از اتاق رفت بیرون...صداشونو میشنیدم...(واسه چی موبایلتو جواب ندادی مزدک؟؟؟)(همینطوری...خسته بودم خواستم یه کم بخوابم...چی شد برگشتی؟؟؟)(هیچی...زنگ زدم بهت بگم فردا شناسناممو با خودت بیاری....دیدم موبایلو خاموش کردی...ترسیدم یادت بره خودم اومدم....)خوبیش این بود که کفشام تو جاکفشی بود و جا کفشی در داشت...وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد!!!مانتومم که تو اتاق در آورده بودم و الانم با خودم تو کمد بود!!!دوباره صدای خانومه اومد(مزدک...کسی تو خونه بود؟؟؟)(نه...آره...شاهین یه سر اومد و رفت...تقریبا ده دقیقه ای نشست و رفت...)(آهان...)صدای ضربان قلبمو میشنیدم...انقد قلبم محکم میزد که فکر میکردم الانه که از تو قفسه سینم بیاد بیرون...(مزدک من دارم میرم...من زنگ نمیزنم...خودت وقتی بیدار شدی زنگ بزن خونه بابا اینا...اگرم که خوابیدی هیچ...شامتم تو یخچاله...)دیگه مطمئن شدم این خانومی که صداش میاد زن مزدکه...حالم داشت بهم میخورد...دلم میخواست از تو کمد بیام بیرون و آبروی این کثافتو ببرم...اما میدونستم ممکنه واسه خودم شر بشه....وقتی صدای بسته شدن در خونه اومد هنوز تو کمد بودم...مزدک اومد تو اتاقو در کمدو باز کرد(بیا بیرون...دیگه مشکلی نیست....)از کمد اومم بیرون و مانتومو پوشیدم...(کجا سپیده؟؟؟)نگاش کردم و گفتم(فقط میتونم بگم واسه خودم خیلی متاسفم...همین...)بعدشم از خونه اومدم بیرون.....
نوشته شده توسط سپیـده در روز سه شنبه 13 تیر ماه سال 1385 ساعت 10:15 PM
پیوند
|
چاپ
: امتداد تلخیها...ورق بیستم...
از خواب بیدار شدم...شیوا که شرکت بود و مونا هم دانشگاه...من اون روز کلاس نداشتم...اینقد خونه ساکت بود که وقتی موبایل زنگ خورد یه متر پریدم هوا...لعنت به این تلفن...ساعتو نگاه کردم...تقریبا 11صبح بود...هنوز این موبایل لعنتی داشت زنگ میزد...خودمو فحش دادم که چرا دیشب یادم رفته خاموشش کنم...(بله؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟خواب بودی؟؟؟)(سلام فرزاد...نه...بیدار بودم...)(زنگ زدم بگم قرارمون یادت نره خانوم خوشگله...اوکی؟؟؟)(مگه امروز پنجشنبه اس فرزاد؟؟؟)(بابا حافظه رو برم...آره...چیه؟؟؟لابد نمیتونی بیای بیرون؟؟؟)(نه...میام...همون ساعت 6 بیا نزدیک میدون...)کلی ذوق کرد و گوشیو قطع کرد...دوباره پتو رو کشیدم سرمو خوابیدم...بازم موبایل زنگ خورد...اه ه ه...لعنتی...(بله؟؟؟)(سلام...خوبی سپیده؟؟؟)(شما؟؟؟)یکم سکوت کرد...(من بهنامم...)ا...پس بالاخره سر و کله این شازده پیدا شد!!!(چطوری با نمک؟؟؟من فکر کردم مردی بهنام...)خندید و گفت(نه بابا...من شانس ندارم...)(مردن که شانس نمیخواد بهنام جون...وجود میخواد که تو نداری...)بعدشم خندیدم...(سپیده چرا تو این مدت سراغی ازم نگرفتی؟؟؟اینقدر واست بی ارزشم؟؟؟)(نه بابا خره...من گفتم بالاخره خونه خالی دیدی و مزاحمت نشم...)(گم شو دیوونه...مگه من عقده این جور چیزا رو دارم...)بهنام راست میگفت...تو این مدت حتی یه بارم بهش زنگ نزده بودم...(خوب میمردی خودت زنگ میزدی شازده؟؟؟چیزی ازت کم میشد مگه؟؟؟)(من نتونستم زنگ بزنم سپیده...تصادف کرده بودم بیمارستان بودم...)(جدی؟؟؟)(آره به خدا...الانم هنوز پام تو گچه...)(عیب نداره...بادمجون بم آفت نداره...)خندید...(راستی زنگ زدم واسه عروسی مازیار دعوتت کنم...میای که؟؟؟)(عروسی مازیار؟؟؟)(آره...تقریبا یه ماه دیگس...البته کمتر از یه ماه...)(حالا کو تا اون موقع...کی زنده اس کی مرده...)یه کم چرت و پرت گفتیم و قطع کردم...بعد از ظهر فرزاد اومد دنبالم...گیر داد خونشون کسی نیست بریم اونجا...(فرزاد مگه قرار نبود شام ببرمت بیرون؟؟؟واسه چی بریم خونه پس؟؟؟)(ای بابا...چه فرقی داره...میریم خونه شام میخوریم...اونجا راحت تریم...اوکی؟؟؟)فرزاد خیلی از اصطلاحات چت استفاده میکرد...البته قرار بود تو همون هفته با شیوا از یکی از دوستاش یه کامپیوتر برداریم...بالاخره قبول کردمو رفتیم...بر خلاف تصورم خونشون یه خونه خیلی ساده و معمولی تو مرکز شهر بود...اصلا به قر و پزش نمیومد بچه این محله ها باشه...همچین چسی میومد آدم فکر میکرد یه بچه پول داره آخرین سیستمه...گور باباش(!)تو راهرو بهم گفت که یکی از دوستاش با دوست دخترشم خونشونن...(پس من نمیام فرزاد...)(اااااا...بابا ما با اونا کاری نداریم که...سپیده حال گیری نکن دیگه...)(تو باید به من میگفتی دوستتم اینجاس...)(بابا فکر نمیکردم واست مهم باشه...)(تو غلط کردی جای من فکر کردی...)(حالا بیا بالا...الان همسایه ها میبینن ضایع میشیما...اینجا آنتن زیاده...)رفتیم بالا و زنگ درو زد...یه کم طول کشید تا دوستش اومد درو باز کرد...یه پسر معمولی با قد و قیافه معمولی...اما از اوناااا...تا درو باز کرد یه نگاه خریدارانه کرد و سلام داد...رفتیم تو خونه...(سپیده راحت باش...چرا همینجوری نشستی؟؟؟)(من راحتم...)اتفاقا اصلا راحت نبودم...مهدی دوست فرزاد(همونی که درو واسمون باز کرد)دقیقا روبروم نشسته بود و چشم ازم بر نمیداشت...چند بار چپ چپ نگاش کردم اما انگار نه انگار...در یکی از اتاقا بسته بود...اما از توش صدای یه دختر و پسر میومد...رفتم تو آشپزخونه پیش فرزاد...(تو که گفتی دوستتو دوست دخترش اینجان...پس این پسره چیه اینجا؟؟؟)(مهدی رو میگی؟؟؟بابا بچه باحالیه سپیده...)(آره معلومه...داره درسته آدمو قورت میده...با اون قیافه...)خندید و گفت(مهدی خیلی باحاله...حالا خودت میفهمی...)اومدیم نشستیم تو سالون...فرزاد ضبطو روشن کرد...مهدی هم همینطور نگاه میکرد...فرزاد اومد نشست کنار من...(سپیده...این آقا مهدی از پسرای گل روزگاره...با هم شریکیم...یه مغازه گرفتیم...یه دفعه حتما میبرمت ببینی...)مهدی رو نگاه کردم و واسش پشت چشم نازک کردم...نیششو که تا بناگوشش باز بود رو جم و جور کرد و بعدشم گفت(سپیده خانوم خیلی کلاس میذارن فرزاد جون...انگار زیاد از من خوششون نیومده...)نگاش کردم و گفتم(مگه من باید از تو خوشم بیاد؟؟؟فرزاد اصلا به من نگفته بود که دوستاش اینجان...وگرنه من اصلا نمیومدم...)همون موقع در اتاق باز شد و یه پسر با یه دختر افتضاح از اتاق اومدن بیرون...دختره خیلی تابلو بود...پسره هم که دیگه آخر جواد....هردوشون سلام دادن و نشستن...دختره منو یه نگاهی کرد و به مهدی یه اشاره کرد...فرزاد دید و گفت(این سپیده دوست منه...اینم لیلا...)یه لبخند زورکی زدمو نگاش کردم...اونم دماغشو بالا گرفت و یه لبخند چندش آور تحویلم داد...حسین هم با من دست داد و نشست کنار لیلا...نمیدونم چرا حس بدی داشتم...یه جورایی احساس میکردم جو اونجا مشکوکه...فرزاد بلند شد و رفت تو اتاق...بعدشم منو صدا کرد...فرزاد درو بست و نشست....مهدی به در اتاق زد و گفت(داش فرزاد التماس دعا...)تازه فهمیدم اوضاع از چه قراره....(فرزاد معلوم هست اینجا چه خبره؟؟؟این رفیقت انگار هوس کرده حسابی بهش...نکنه منو با مامان جونش اشتب گرفته آره؟؟؟)فرزاد اومد سمتم و دستمو گرفت...(فرزاد با توام....نکنه خیال کردی منم ازوناشم...داداش اشتباه کردی....)فرزاد یه نگاهی کرد و گفت(سپیده تو چرا اینقد منفی بینی؟؟؟بابا اون دوست دختر حسینه...)(فرزاد جون خر خودتی...اون دختره تابلو بود...من که خر نیستم...)بعدشم بلند شدم...(سپیده چی شد؟؟؟)(هیچی...من از این جور جاها متنفرممممممممممم...)بعدشم از اتاق اومدم بیرون...جالب اینجا بود که حالا حسین تنها نشسته بود و مهدی و لیلا نبودن...دیگه حسابی فهمیدم قضیه چیه...مانتومو بر داشتمو پوشیدم...(سپیده چرا امل بازی در میاری؟؟؟)خندیدم و گفتم(آره من املم...حرفیه؟؟؟خیال کردی واسه یه لباس چوسکی حاضرم هر کاری کنم؟؟؟نه داداش...اینجارو دیگه کور خوندی...)حسین همینجور داشت نگاه میکرد...دست تو کیفم کردم و یه تراول پنجاهی در آوردمو انداختم رو میز...(بیا بگیرش...اینم پول لباسی که ازت برداشتم...بقیشم واسه رفیقات یه تیغ بخر که لااقل آدم میبینشون اوغش نگیره...)قیافه هر دوشون حسابی دیدنی شده بود....بعدشم از خونه اومدم بیرون........
تو خیابون که بودم محمد(همون که استاد زبان انگلیسی بود و تو یه آموزشگاه زبان تدریس میکرد)بهم زنگ زد...کلی احوالپرسی کرد و باهاش تو یه کافی شاپ همون نزدیکا قرار گذاشتم...پسر خیلی خوبی بود...اما به هر حال اونم پسر بود دیگه!!!وقتی سفارش دادیم گفت(خوب خانوم _ا_نگفتی؟؟؟چه خبرا؟؟؟)(هیچی...امن و امان...)خندید و از تو کیفش یه جعبه کوچیک در آورد و گذاشت روبروم...(این چیه محمد؟؟؟)لبخند زد...(بازش کن ببین...)جعبه رو باز کردم...یه انگشتر خیلی ظریف از طلای سفید بود...شکل یه مربع بود....(وای...خیلی قشنگه محمد...ممنونم...)لبخند زد و گفت(خوشحالم که پسندیدی...راستش وقتی تو مغازه دیدمش یه لحظه یاد تو افتادم...گفتم شاید خوشت بیاد...ببخش اگه زیاد قابل دار نیست...)(ممنون...خیلی قشنگه...)(بنداز دستت ببینم...)انگشترو تو انگشتم کردم...جدا محمد پسر خوش سلیقه ای بود...(سپیده...تو نمیخوای ازدواج کنی؟؟؟)اینو گفت و نگاهم کرد...(من؟؟؟نه...فعلا نه...)چیزی نگفت...دوباره یه نگاهی بهم کرد و گفت(اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟؟؟)(نه...چرا ناراحت بشم؟؟؟)(سپیده...من میخوام بهت پیشنهاد ازدواج بدم....میشه خواهش کنم به پیشنهادم فکر کنی؟؟؟)تا اون روز با محمد فقط بیرون قرار داشتم...میدونستم که حتی تو فکرشم نمیتونه تصور کنه همین آدمی که الان جلوش نشسته چه جور دختریه؟؟؟نمیدونستم با چه شناختی از من همچین پیشنهادیو داره میده؟؟؟لابد اونم به سپیده تو تصورش این پیشنهادو داشت میداد نه به این سپیده ای که روبروش نشسته بود!!!(محمد...تو چرا همچین پیشنهادی داری به من میکنی؟؟؟تو که جز چیزای پیش پا افتاده چیز دیگه ای از من نمیدونی....)(حق با تو سپیده...اما واسه من مهم ترین چیز اینه که تو دختر خوبی هستی...)خندیدم و گفتم(منظورت از خوبی چیه؟؟؟تو از کجا میدونی؟؟؟)(سپیده من بچه نیستم...فکر کنم دیگه اینقدر بالغ شدم که خوب یا بد بودن آدما رو تشخیص بدم...)بازم از اون حرفای همیشگی...همشون فوری خوب بودن و بد بودن آدمو از قیافه آدم تشخیص میدادن...واقعا احمقانه اس...(سپیده...جوابت چیه؟؟؟)(نه...من نه شرایطشو دارم نه اینکه قصدشو...)(میشه به پیشنهادم فکر کنی؟؟؟بعد جوابشو بهم بدی؟؟؟)(نیازی به فکر کردن نیست...جواب من منفیه...)(چرا؟؟؟)حوصلمو سر برده بود...(محمد...اگه من یه دختر بی کس و کار باشم چی؟؟؟اگه هیچ خونواده ای نداشته باشم چی؟؟؟اگه منم یکی مثل هزاران دختری باشم که سر چهارراهها یا تو پارکا و خیابونا پرسه میزنم چی؟؟؟اونوقت بازم بهم همین پیشنهادو میدی؟؟؟)(تو چی میگی سپیده؟؟؟این چه حرفیه؟؟؟خوب اگه جوابت منفیه دیگه چرا اینقد به خودت تهمت میزنی؟؟؟)(جواب منو بده محمد؟؟؟اونوقت بازم همین پیشنهادو بهم میدی؟؟؟)نگام کرد و ساکت شد...(محمد جوابمو بده...)(نمیدونم چی بگم...تا حالا به این موضوع فکر نکردم...)(خوب حالا فکر کن...)(خوب اگه غیر از اینی که هستش بودی نه...این پیشنهادو بهت نمیدادم...اما مطمئنم تو خیلی پاک و مهربونی سپیده....)انگشترو از تو کیفم در آوردمو گذاشتم رو میز...بعدشم گفتم(خداحافظ.........)از کافی شاپ اومدم بیرون...محمد دویددنبالم و دستمو گرفت(سپیده...این چه کاری بود؟؟؟)دستمو کشیدمو گفتم(تو فقط منو به خاطر قیافم میخوای محمد...)(نه به خدا...این چه فکریه سپیده؟؟؟)خندیدم و گفتم(اگه من یه زن 200کیلویی بودم چی؟؟؟اگه خیلی زشت بودم چی؟؟؟اگه کور بودم یا نقص عضو داشتم چی؟؟؟بازم منو دوست داشتی؟؟؟اگه...بودم چی؟؟؟)سکوت کرد...(اما الان که نیستی سپیده....)نگاش کردمو گفتم(خداحافظ...)......
تهوع دارم...
توالت نه!!!
تهوع....
از بالا.......عُق
پس میزنم هرچه به خورد خودم دادهام...
غذا فاسد نبود؟؟؟نه...
بوی تعفن....عُق
گنداب را رد میکنم...
باید لجن باشم!!!
یا دست کم
خالی...
عُققق......
خالی ِ خالی.....
نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385 ساعت 2:44 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[5]
: امتداد تلخیها...ورق نوزدهم...
شراره هم از صفحه زندگی من حذف شد...فقط برگی به دفتر خاطراتم اضافه کرد و رفت...شراره تنها کسی بود که بخشیدمش...اما هنوزم دلیلشو نمیدونم!!!...از اون روزی که مسعود منو جلوی خونه دایی شراره پیاده کرد تا حالا حدود یک ماهی میگذشت...ازش هیچ خبری نداشتم...تو این مدت حتی یه بارم بهم زنگ نزده بود...البته بگذریم که اگه زنگم میزد واسم مهم نبود....اوضاع دانشگاه میزون بود...با کسی کاری نداشتم...میرفتم و میومدم...ساده ساده...حتی با هیچکدوم از پسرای دانشگاه سلام و احوالپرسی هم نمیکردم...خوبیش این بود که با مونا تو یه دانشگاه بودیم...البته مونا بعضی از روزا کلاس داشت...دیگه یه روز در میون شرکت میرفتم...اون روز مونا هنوز کلاس داشت و من کلاسام تموم شده بود...مجبور شدم منتظرش بمونم تا کلاسش تموم بشه و بیاد...بایکی از بچه ها تو بوفه دانشگاه نشسته بودیم...فروغ هم رشته و هم ورودی من بود...یادمه یه روز که میومدم دانشگاه فروغ دم در دانشگاه وایساده بود...البته قبل از اونم با هم سلام علیک داشتیم...اما فقط همین...اونروز تا اومدم به هم سلام دادیم و فروغ گفت که دانشگاه تعطیله...(تعطیل؟؟؟واسه چی؟؟؟)به دانشگاه اشاره کرد و گفت(امروز امتحان فوق لیسانسه...اینجا هم حوزه امتحانیه...)با بیتفاوتی شونه بالا انداختم و گفتم(بهتر...)اون روز فروغ پیشنهاد داد که بریم یه کافی شاپ یکم با هم حرف بزنیم...منم قبول کردم...از اون روز با فروغ دوست شدم...دختر بدی به نظر نمیرسید...اون روزم تو بوفه دانشگاه با هم نشسته بودیم...داشت با آب و تاب از یه پسری که ورودیش از ما بالاتر بود حرف میزد...نمیدونم چرا جو دانشگاه اینطوریه؟؟؟البته این نقد اجتماعی نیست...فقط یه نظر شخصیه...نمیدونم چرا اکثرا فکر میکنن باید تو دانشگاه از یکی خوششون بیاد یا حد اقل هرکی یکیو داشته باشه!!!من ادعا نمیکنم که خیلی سالمم...نه...اما اصلا دلم نمیخواست تو محیط دانشگاه انگشت نما بشم و حرفم نقل مجلس این و اون باشه...موبایلم که زنگ خورد یه لحظه از بوفه اومدم بیرون(بله؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟سر کلاس بودی؟؟؟)پویان بود...یه روز که داشتم از دانشگاه میرفتم انقلاب کتاب بخرم همدیگرو دیدیم...دانشگاه تهران پزشکی میخوند!!!!البته اینو بعدا بهم گفت....اونم تو تهران دانشجو بود...البته سال آخر بود...یه پسرخوشگل که خیلی هم مودب بود...دقیقا از اون پسرا که تو خواب دخترا با یه اسب سفید میاد دنبال دختره!!!(سلام...نه کلاس ندارم...تو حیاطم...)(خوب...چه خبرا خانوم محترم؟؟؟زنگ زدم ببینم امشب چیکاره ای؟؟؟)(چطور؟؟؟خبریه؟؟؟)(راستش خبر که نه...یکی از دوستام یه مهمونی کوچیک گرفته...گفتم اگه حوصله داری با هم بریم...اگرم نداری که کنسلش میکنم...)(خوب خودت برو پویان...)(راستش نمیخوام تنها برم...میای؟؟؟)اونشب میخواستیم با مونا و شیوا بریم مهمونی که میترا خانوم دعوتمون کرده بود...البته من دلم نمیخواست برم...مهمونیاشون خیلی کسل کننده بود...اما مگه میشد آدم رو حرف مونا حرف بزنه؟؟؟به پویان گفتم که شب خونه داییم مهمونیم و نمیتونم بیام...اونم یه کمی ناراحت شد و خداحافظی کرد که صد البته به درک!!!کلاس مونا تموم شد و سه تایی با فروغ رفتیم...فروغ از ما جدا شد و رفت...ما هم اومدیم خونه...شیوا شرکت بود...هنوز نیومده بود...در کمدو باز کردم...همه لباسام تکراری بود...خیلی وقت بود چیزی نگرفته بودم...اومدم تو اتاقو به مونا گفتم(حسشو داری بریم خرید؟؟؟)(خرید؟؟؟چی میخوای سپیده؟؟؟)(میخوام لباس بخرم...لباسام خیلی تکراری شده مونا...)یه کم فکر کرد و گفت(باشه بریم...من که بیکارم...)موبایلو برداشتم و به فرزاد زنگ زدم...یه روز که با بچه ها رفته بودیم بیرون بگردیم باهاش آشنا شده بودم...22سالش بود...بوتیک داشت...از اونایی که فقط جنسای تک دارن اونم خدا تومن!!!شیوا اون روز میخواست شال بخره...تو ویترین فرزاد یه شال دید و پسندید...وقتی شالو خریدیم طبق معمول من سر تخفیف چونه زدم...فرزاد هم هم یه تخفیف حسابی داد...بعدشم کارتشو بهم داد و گفت(اینم اشانتیون...)جل الخالق!!!! اشانتیون این مدلی تا حالا ندیده بودم....که صدقه سر آقا فرزاد دیدم!!!زنگ زدم به موبایلش(سلام فرزاد...خوبی؟؟؟)(سلام...شما؟؟؟)(بابا سپیده ام...شناختی؟؟؟)(آره...چطوری با معرفت؟؟؟معلومه کجایی؟؟؟)(مگه واسه تو فرقی هم داره؟؟؟)(اگه نداشت که ازت نمیپرسیدم...)خندیدم...دیدی بعضی وقتا آدم دلش میخواد بزنه رو شونه یکی و بگه:داداش...خر خودتی...دقیقا وقتی فرزاد اینو گفت دلم میخواست بزنم رو شونشو بگم...آره...بهش گفتم دارم با دوستم یه سر میام اونجا...اونم مثلا کلی خوشحال شد و گفت که منتظره...ازش خوشم نمیومد اما به قول شیوا حداقل به این درد میخورد که گاهی یه خریدی ازش بکنیم...مغازه اش خلوت بود...کلی تحویلمون گرفت و بعدشم لباسای جدیدو نشونمون داد...وقتی لباسارو میدیدم اومد کنارمو گفت(بیمعرفت هر وقت کار داری به من زنگ میزنی دیگه؟؟؟)(نه بابا...درس دارم...کار دارم...وقت نمیشه فرزاد...)(دست وردار سپیده...خدایی بی معرفتی...)خندیدم و گفتم(جلف تر از این لباسا نداری نشونم بدی؟؟؟)(اینا جلفه؟؟؟بابا چقدر تو بد سلیقه ای سپیده...اینارو تازه آوردم...کلیشونو تا حالا فروختم...رو هوا میبرن به خدا...اصل ترکه...)نگاش کردمو خندیدم(بایدم ببرن...لباسای جلف واسه آدمای جلف...)(تو چه مدلی میخوای؟؟؟بگو واست بیارم؟؟؟)(چمیدونم...یه مدل خاص...یه چیز متفاوت...)یه کم فکر کرد و گفت(حال داری بیای بریم تو مغازه پایین لباسارو ببینی؟؟؟)(آره...البته اگه اونام عین اینا نباشه آق فری...)خندیدو به دوستش گفت الان میایم...به مونا گفتم زود میام...اونم اشاره کرد باشه...مغازه پایینشون عین انبار بود...اومدیم تو و درو بست...(خوب خانوم خانوما...ببین اینا چطوره؟؟؟)بعدشم به یه کوه لباس اشاره کرد...رو پام نشستمو لباسارو گشتم...(نه...واه واه...اینا که بدتر از بالاییاس...ویترینت که اون بود چه برسه به انبارت...)رفت در یه کمدو باز کرد و یه لباس از توش در آوردو گرفت جلوم(این چطوره؟؟؟)یه پیرهن راسته بود که تا پایین ساده بود و از مچ پا تا نزدیکی رون یه چاک بلند داشت...خیلی ساده و شیک بود...پشتشم کاملا باز بود و با دو تا بند به گردن بسته میشد...لباسو ازش گرفتم و گفتم(قشنگه...اما فکر نمیکنم اندازم بشه...)(خوب پرو کن...)(اتاق پرو مگه دارین؟؟؟)(آره...همین جا...)(خف بابا فرزاد...عوضی...)خندید و گفت(شوخی کردم بابا...سایزت چنده؟؟؟)(نمیدونم...)دستشو دور کمرم گرفت و بعد یه نگاهی بهم کرد و گفت(فکر کنم اندازت باشه...اگرم تنگ بود میدم واست درستش کنن...)(من امشب میخوام بپوشم...وقت ندارم فرزاد...)یه کم نگاه کرد و گفت(من میرم بیرون...تو تستش کن ببین چطوره...خوبه؟؟؟)(باشه...ممنون...)بعدشم از مغازه رفت بیرون...خوشبختانه لباس اندازم بود...فقط قسمت سینش یه کمی تنگ بود که اونم به چشم نمیومد...جدا لباس شیکی بود...لباسو در آوردم و اومدم بیرون...فرزاد داشت دم مغازه قدم میزد(چی شد؟؟؟اندازه بود؟؟؟)(آره...مرسی...خوب بود...)(خدا رو شکر تو از من یه چیزی گرفتی و خوشت اومد...)(فرزاد چنده؟؟؟)(چی؟؟؟)(بابا قیمتشو میگم...چند؟؟؟)خندید و گفت(ولخرج شدی سپیده...کی از تو پول خواست....)(لوس نشو...اگه ازم پولشو نگیری نمیبرم...)(ای بابا...باشه پولشو میگیرم خوبه؟؟؟)(آره...خوب بگو چنده؟؟؟)(سپیده گیر دادیا...بابا به جای پول این منو ببر بیرون شام...خوبه؟؟؟نترس ارزونه...اندازه قیمتش شام میخورم...)بعدشم چشمک زد...(باشه...به شرطی که سر حرفت باشیا فرزاد...)مونا لباسو دید و گفت خیلی شیکه...از فرزاد که داشتم خداحافظی میکردم دستمو گرفت و گفت(کی بریم بیرون؟؟؟)(نمیدونم...)(پنجشنبه خوبه؟؟؟شام؟؟؟)(باشه...)(پس قرارمون پنجشنبه ساعت 8...دیگه زنگم نمیزنم...کنسلش نکنیا...)(باشه ممنون بابت لباس...)بعدشم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه......
مهمونی خونه میترا بود...یه خونه نسبتا بزرگ و شیک...میترا مجردی زندگی میکرد...ما که رسیدیم اکثر مهمونای میترا اومده بودن...نسبتا همه رو میشناختم...البته یه چند نفری جدید بودن...ماندانا هم اومده بود...پیش من نشسته بود و با هم حرف میزدیم...اتفاقا اونم با من هم رشته بود...اما تو یه دانشگاه دیگه درس میخوند...داشت راجع به چت باهام حرف میزد...البته تو فکر خریدن یه کامپیوتر بودم...البته با کمک بچه ها...تو همین حرفا بودیم که مزدک اومد...همون استاد موسیقی...از آخرین باری که تو مهمونی آقای_ت_دیده بودمش دیگه تو مهمونیای دیگه ندیده بودمش...اومد تو و شروع کرد به سلام دادن...ماندانا یه نگاهی بهش کرد و گفت(مزدکم اومد...فکر نمیکردم امشب بیاد...)(چطور؟؟؟)(آخه دیروز اومده...یه مدتی بود ایران نبود...)پس دلیل اینکه مهمونیای دیگه نیومده بود این بود!!!دوباره مشغول حرف زدن شدیم...بلند شدم رفتم تو آشپزخونه پیش مونا...داشت با میترا حرف میزد...میترا منو که دید لبخند زد و بهم یه لیوان نوشابه داد...جدا زن قابل تحسینی بود...داشتیم حرف میزدیم که یکی به در زد و گفت(اجازه هست؟؟؟)میترا گفت(بیا تو مزدک جان...حرف خصوصی نمیزنیم...)اونم اومد تو و سلام داد...مشغول حرف زدن با میترا شد...منم به مونا اشاره کردم که میرم بیرون...خونه میترا یه آپارتمان دو طبقه بود...البته طبقه بالا خالی بود...خونه سه خوابه بود...رفتم تو اتاق از تو کیفم فندک بیارم...همونجا نشستمو سیگارمو روشن کردم...یکی به در زد(بفرمایید...)مزدک بود...(مزاحمم؟؟؟)(نه...خواهش میکنم...)اومد نشست رو صندلی که کنار تخت بود...(چرا به من زنگ نزدی سپیده؟؟؟)اینو گفتو نگاهم کرد...(آخه تصمیم نگرفتم موسیقی یاد بگیرم...)خندید...(مگه حتما باید واسه کلاس اومدن زنگ میزدی؟؟؟حداقل یه حالی از ما میپرسیدی...ضرر داشت؟؟؟)(نه...راستش کارتتونو گم کرده بودم...)(خوب شمارمو از میترا میگرفتی...)(شما که ایران نبودی...درسته؟؟؟)خندید و گفت(عجب...ماشالله حاضر جوابی...موبایل داری؟؟؟)(آره...چطور؟؟؟)(میشه یه لحظه گوشیتو بدی؟؟؟)از تو کیفم گوشیو برداشتم و بهش دادم...یکم با گوشی ور رفت و بعد گفت(من شمارمو تو گوشیت سیو کردم...دیگه بهونه ای نداری واسه زنگ نزدن...)بعدشم یه چشمک بهم زد...(ممنون...)(زیاد سیگار میکشی سپیده؟؟؟)(نه...گاهی وقتا...)(به نظر من اگه نکشی بهتره...من زیاد با سیگار کشیدن خانوما موافق نیستم...)لبخند زدم...خیال میکرد اینجا کلاس اخلاقه!!!بابا معلم اخلاق!!!میترا در زد و اومد تو(به به...میبینم مزدک داره مختو میخوره سپیده...پسر تو چی از جون این دوست من میخوای آخه؟؟؟)مزدک خندید و گفت(میترا جون داشتیم راجع به ساز با هم بحث میکردیم...)میترا خندید و گفت(پاشو زبون باز...پاشو برو بیرون یه کم خجالت بکش...)مزدک خندید و به من چشمک زد...همون موقع شیوا اومد تو اتاقو نشست کنارم...آروم بهم گفت(سپیده...پاشو شهرامم اومده...به جون سپیده میترا دعوتش کرده...من خبر نداشتم...)(خوب بابا...مگه من با شهرام مشکلی دارم اینجوری میگی؟؟؟)(آخه مسعودم باهاش اومده....)(مسعود؟؟؟!!!)(آره...سپیده به جون مامانم من خبر نداشتم...)شیوا میدونست من از مسعود خوشم نمیاد...واسه همین حسابی هول شده بود...(به درک...اومده که اومده...)بعدشم بلند شدم که بیام بیرون...میترا و شیوا جلو رفتن و بعد مزدک و بعدشم من...از در اتاق که اومدیم بیرون اصلا نگاه نکردم...اومدم نشستم...(سلام همکار...)شهرام اینو گفت و دستشو آورد جلو...از جام بلند شدمو بهش دست دادم...(میبینم که تنها تنها میاین مهمونی سپیده خانوم؟؟؟)(نه آقا شهرام...منم خودم آویزون شیوا شدم...ما رو که تو این مهمونیا راه نمیدن...)خندید و گفت(اختیار دارین...دورادور خبرا میرسه....شما گیرنده هاتون ضعیفه...)خندیدم...(خوب مزاحم نمیشم...اومدم عرض ادب کنم برم...)(لطف دارین...ممنون...)داشت میرفت که یه دفعه گفت(راستی...آقا شهرام نه...شهرام...باشه؟؟؟)خندیدم و گفتم(باشه...)مسعود از دور سلام داد...با سر جوابشو دادم...مزدک اومد کنارم نشست(خوب اوضاع چطوره؟؟؟)(ای...میگذره...)(راستی سپیده...این لباس خیلی بهت میاد...مدل موهات با رنگشم قشنگه...نسبت به دفعه قبل خیلی شیک تر شدی...)(ممنون...لطف دارین...)مسعود از دور داشت نگاه میکرد...نمیدونم چرا هرازگاهی من باید به یه دلیلی مسعودو میدیدم...شده بود عین جن...همه جا ظاهر میشد...نمیدونم چرا این پسر دست از سر من بر نمیداشت...اگه با هر کس دیگه ای این کارو کرده بودم هزار بار رفته بود...اما چرا این عوضی نمیرفت؟؟؟یعنی نمیدونست من الان چه جور آدمیم؟؟؟مگه میشد ندونه؟؟؟نه...خیلی دلم میخواست بگم بابا مسعود...تو چی از جونم میخوای؟؟؟چرا نمیری گم شی؟؟؟اما میدونستم جوابش چیه؟؟؟تو همین فکرا بودم که با صدای مزدک به خودم اومدم...(سپیده؟؟؟حواست کجاس؟؟؟)(من؟؟؟حواسم همینجاس...)(من چند بار ازت سوال کردم...)(ببخشید متوجه نشدم...)اخماشو تو هم کرد و بلند شد رفت...شیوا داشت با شهرام حرف میزد...وقتی دید من تنها شدم بهم اشاره کرد که برم پیششون...با اینکه اصلا دلم نمیخواست با مسعود روبرو بشم اما به خاطر رودرواسی که با شهرام داشتم پاشدم...شهرام خندید و گفت(سپیده چه خبرا؟؟؟)بعدشم با چشم و ابرو مسعودو نشون داد...(خبر خاصی نیست...شب روز میشه...روز شب میشه...زمینم همچنان میچرخه...)خندید و گفت(خدایی تو باید فیلسوف میشدی سپیده...)شیوا هم خندید و گفت(سپیده بعضی وقتا طبع فیلسوف بازیش گل میکنه...یه مدت بگذره شما هم عادت میکنین...)بعدشم یه نگاه مسخره به من کرد...خدایی این شهرامم چه دل خوشی داشت...بایدم میخندید...کارش که خوب بود...حسابیم پول در میورد...خونه و زندگی و مهمونیاشم که همیشه به راه بود...معلومه که بایدم خندش میگرفت...اونو چه به غم و غصه؟؟؟دل باید خوش باشه که مال اون بود...مونا هم اومد پیشمون...نگاش کردمو گفتم(چی شد؟؟؟میترا هنوز زنده اس مونا؟؟؟)خندید و گفت(اگه دو ثانیه دیگه طول میکشید الان داشتین حلوای میترا جونو میخوردین...)همه خندیدیم...خدایی حرف زدن با مونا و گوش کردن به وراجیاش اعصاب پولادین میخواست...حالا ما که باهاش راحت بودیمو بهش میگفتیم بسهههه...بیچاره آدمایی که امثال میترا باهاش رودرواسی داشتن...مگه این مونا ول میکرد؟؟؟مسعود هنوز ساکت بود...جز همون سلام اول و احوالپرسی حرف دیگه ای با هم نزده بودیم...بچه ها داشتن با هم حرف میزدن...شهرام شیوا رو برد تو آشپزخونه که یه چیزی با هم بخورن و یه گپیم با میترا بزنن...جالب این بود که میترا با اینکه زن مرفهی بود و میتونست خیلی راحت کاراشو به یه مستخدم بسپره اما خودش همه کارا رو میکرد...حتی نمیذاشت کسی کمکشم کنه...این اخلاقشو خیلی دوست داشتم...مونا یکم با مسعود حرف زد و بعد رفت پیش بچه های دیگه...وقتی مونا رفت مسعود هنوزم ساکت بود...یه نگاهی بهم کرد و گفت(سپیده...حمید که دیگه بهت زنگ نزد؟؟؟)البته چند باری زنگ زده بود اما باهاش طوری حرف زده بودم که دیگه زنگ نزده بود...گفتم(نه...)(خوبه...خیلی خوبه...)بازم داشت کاری رو که برام انجام داده بودو یادآوری میکرد...یه نگاهی کرد و گفت(سپیده من الان میام...)بعدشم رفت تو آشپزخونه...مزدک داشت با ماندانا حرف میز...گه گاهیم یه نگاه بیتفاوت به من میکرد...مسعود که رفت اومد جلو و گفت(خوش میگذره خانوم خانوما؟؟؟)(مگه نباید بگذره؟؟؟)(چرا...آدم باید خوش باشه دیگه...)میدونستم داره متلک میندازه...از لحن حرف زدنش معلوم بود...(این پسره دوستته؟؟؟)(نه...چرا این فکرو میکنی؟؟؟)(آخه داشتین با هم خصوصی حرف میزدین...گفتم شاید خبریه؟؟؟)(نه...مگه هر کی با هر کی خصوصی حرف بزنه باید حتما بینشون خبری باشه؟؟؟شما هم با خیلیا خصوصی حرف زدین...دلیل میشه مگه؟؟؟)نیششو جمع کرد و گفت(مثلا کیا؟؟؟)(مثلا ماندانا...)خندید و گفت(خدایی خوب حواست به همه هست...جالبه...)همون موقع مسعود اومد...از دیدن مزدک یکمی ناراحت شد...اما با هم دست دادن...مزدکم فهمید مسعود یکم ترش کرده....یه نگاهی به من کرد و گفت(خوب...من مزاحم نمیشم...فعلا...)بعدشم دوباره رفت و نشست...مسعود یه نگاهی بهم کرد و گفت(بریم بشینیم؟؟؟)..........
(سپیده...یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟؟؟)(نه...بگو...)(راستش این پسره...)(کیو میگی؟؟؟مزدک؟؟؟)(آره...راستش حس خوبی بهش ندارم...نمیدونم چرا...اما یه جوریه...)(خوب که چی؟؟؟چرا به من میگی؟؟؟به من چه ربطی داره؟؟؟)(راستش حس کردم از تو خوشش اومده...خواستم بگم.......)نذاشتم حرفش تموم بشه...(الکی حرف مفت نزن مسعود...اون فقط یه دوسته...تا حالا هم جز تو مهمونی برخورد دیگه ای با هم نداشتیم...تازه اگرم غیر این باشه به تو ربطی نداره...)ازقیافش معلوم بود حسابی خورده تو حالشو ضایع شده...(سپیده...تو هنوز از من دلخوری؟؟؟)(نه...واسه چی باید باشم؟؟؟)(نمیدونم...همچین حسیو دارم...)(حست اشتباهه...)هیچی نگفت...نمیدونم چرا وقتی اون کنارم بود احساس ناراحتی میکردم...همین اعصابمو حسابی خورد میکرد...خصوصا اینکه همیشه حرفاش تکراری بود...بلند شدم رفتم پیش بچه ها...مهمونی با بودن مسعود حسابی برام خسته کننده شده بود...اما جدا پیرهنی که از فرزاد گرفته بودم خیلی قشنگ بود...تقریبا اکثر بچه ها خصوصا میترا خیلی خوششون اومده بود...فقط بدیش این بود که مجبور بودم به خاطر یه پیرهن فکسنی با فرزاد شام برم بیرون!!!اونم چه عتیقه ای!!!شام که خوردیم شیوا رو صدا کردم و گفتم(شیوا...من میخوام زودتر برم...عیبی نداره؟؟؟)(واسه چی؟؟؟مگه بهت خوش نمیگذره؟؟؟)مونا هم گفت(بابا سپیده لوس بازی در نیار...یه ساعت دیگه با هم میریم....اه ه ه...)تو همین حرفا بودیم که مزدک از پشت سرم گفت(منم میخوام برم...من سپیده رو میرسونم...)عجب آدمی بود...انگار فال گوش واستاده بود!!!البته پیشنهاد بدی نبود...(نه...ممنون...من خودم ماشین میگیرم میرم...مزاحمتون نمیشم...)اخم کرد و گفت(دختر جون برو حاضر شو...من اصولا نه تعارف میکنم نه از آدمای تعارفی خوشم میاد...)بابا اروپایی!!!رفتم تو اتاق تا حاضر بشم...(سپیده داری میری؟؟؟)مسعود اینو گفت و اومد تو اتاق...(آره...ایرادی داره؟؟؟)(نه...)مانتومو پوشیدم...(اگه اجازه بدی من برسونمت...)اینو که گفت مزدک اومد تو...یه نگاهی به من کرد و گفت(بریم؟؟؟)(بریم...من حاضرم...)یه لحظه مسعودو دیدم که هاج و واج مونده...خدایی قیافش دیدنی بود!!!مزدک گفت(من میرم پایین...فقط زود بیا...)(باشه...الان خداحافظی میکنم میام...)مزدک که رفت تا اومدم از اتاق بیام بیرون مسعود دستمو گرفت(سپیده...میخوای با این یارو بری؟؟؟)دستمو کشیدم و گفتم(ایرادی داره؟؟؟)(این یارو آدم زیاد درستی نیست سپیده.....)نذاشتم حرفش تموم بشه...(مگه تو میشناسیش که اینجوری میگی؟؟؟)(نه....)(پس حرف مفت نزن مسعود...خداحافظ...).......
وقتی اومدم پایین مزدک تو ماشین نشسته بود...(ببخشید دیر شد...)(خواهش میکنم...ایرادی نداره...)سیگارشو روشن کرد و بسته سیگارو گرفت جلوم...یکی برداشتم و گفتم(ممنون....)بعدشم فندکشو روشن کرد و گرفت جلوی من...(خوب کجا بریم سپیده؟؟؟)(شما حرکت کنید من راهو بهتون نشون میدم...)حرکت که کرد گفت(نمیخوای از خودت بگی؟؟؟)نگاهش کردم(از خودم؟؟؟)(آره دیگه...منو تو که راجع به هم چیزی نمیدونیم...تو اول شروع میکنی یا من بگم؟؟؟)نمیدونستم واسه چی داره این حرفا رو میزنه...نمیگم ازش خوشم نیومده بود...اتفاقا برعکس...خیلی هم جذاب بود...اما نمیدونستم این حرفا رو واسه چی میزد؟؟؟میدونستم پسری با این مشخصات واسش دختر اینقدر هست که خیلی راحت از کنار دختری مثل من بگذره...حتی وقتی مونا اون دفعه از میترا درباره اش سوال کرده بود میترا گفته بود که مزدک تو این خط ها نیست...گفته بود مزدک اصلا فرصت این کارا رو نداره....و اینکه اگه اون دفعه به من کارت داده صرفا واسه تکمیل کلاسای موسیقیش بوده و منظوری نداشته...اما اگه اینطور بود پس چرا داشت این سوالا رو میکرد؟؟؟!!!وقتی دید ساکتم گفت(من مزدک_ف_هستم...موسیقی خوندم...34سالمه...)(جدی؟؟؟)انقد اینو بلند گفتم که خندید(آره...بهم نمیاد؟؟؟)(نه...اصلا...من فکر میکردم نهایتا 30سالتون باشه....)خندید و گفت(تو دانشگاه تدریس میکنم....البته عمده کارم تدریس خصوصی موسیقیه...مجردم...از شما هم خیلی خوشم اومده...)بعدشم نگاهم کرد...(چرا از من؟؟؟)(نمیدونم...خیلی به دلم نشستی...البته از همون دفعه اولی که دیدمت...)(پس چرا همون موقع چیزی نگفتید؟؟؟)(راستش من دیگه بچه نیستم سپیده...دیگه نه فرصت این حرفا رو دارم نه حوصلشو...چه جوری بگم...به دلم نشستی...)نمیدونستم داره جدی میگه یا شوخی میکنه...اما هر چی بود زیاد فرقی نداشت...میدونستم واسه اینه که فعلا واسش تازگی دارم...نگاهم کرد و گفت(تو نمیخوای از خودت بگی؟؟؟اگه درست یادم باشه گفتی که دانشجویی...آره؟؟؟)(بله...)(سپیده مجردی؟؟؟)نگاهش کردم و گفتم(اگه مجرد نبودم که الان تو ماشین تو نبودم....)خندید و گفت(چمیدونم والله...راستش زمونه بدی شده سپیده...من یکسال با یکی دوست بودم بعد فهمیدم شوهر داره...هنوزم وقتی یادش میوفتم موی بدنم سیخ میشه...جالب این بود که خیلی راحت برخورد میکرد...انگار اصلا این کار یه کار عادی و معمول بود...نمیدونم چی بگم...من که یه مردم اگه متاهل بودم دور این برنامه ها رو خط میکشیدم...چه برسه به یه زن!!!)لبخند زدم و گفتم(به هر حال همه که یه جور طرز فکر ندارن...)(آره میدونم...ولی همین کارارو که آدم میبینه نسبت به همه بی اعتماد میشه...خوب...بحثو عوض کنیم...میگفتی...)(من اینجا با دوستام خونه گرفتیم...البته خاله هامم تهرانن...اما بابام گفت اینجوری بهتره...حداقل مزاحم اونا هم نمیشی...)(خوبه...پس خوانوادتون اینجا زندگی نمیکنین؟؟؟)(نه...)سر خیابون بهش گفتم نگه داره و پیاده شدم...ازش تشکر کردم...باهاش دست دادم...(سپیده...کی زنگ میزنی؟؟؟)(نمیدونم...شاید فردا....)بعدشم پیاده شدم....
دیشب ، پیرمرد داستان کبوتر هایی را گفت که هیچوقت برایش پیغامی نیاوردند...
دیشب، پیرمرد شعری را خواند که یادم نماند اما قافیه اش "نرسیدن" بود...
دیشب ، پیرمرد تعریف کرد که چرا وقتی امید مرد ، فال حافظ گرفتن خنده دار می شود...
دیشب ، پیرمرد گفت که چرا هیچ وقت دیوان حافظ را از سر طاقچه برنداشت...
دیشب ، پیرمرد گریه کرد...
نوشته شده توسط سپیـده در روز دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385 ساعت 00:05 AM
پیوند
|
چاپ
: امتداد تلخیها...ورق هجدهم...
دیگه تو خونه مونا و شیوا حسابی منو دست انداخته بودن...وقتی میخواستن بهم بگن سپیده میگفتن خانوم___بعد خانوم عنوان آیندمو میگفتم و این در حالی بود که من هنوز حتی تو دانشگاه هم ثبت نام نکرده بودم!!!البته چند روز اول که قضیه حسابی داغ بود اینطوری بود...خدا رو شکر چند روز که گذشت ظاهرا همه چی واسشون عادی شد...منم که حسابی خر کیف بودم!!!جوری که به سایه خودم میگفتم:پیف پیف دنبالم نیا بو میدی(!)دوباره برگشته بودم شرکت...به هر حال همیشه که نمیشد رو حمایت اینو اون واسه گذروندن زندگی حساب کرد...خوشبختانه تو این مدت اتفاق خاصی نیوفتاد و ظاهرا همه چی عادی سیر میکرد...حمید کلا از دفترچه آدمای دور و برم خط خورد و تبدیل به یه خاطره تلخ شد...محبت مسعود رو هم فراموش نکرده بودم اما دست خودم نبود...ازش بدم میومد...شاید علتش این بود که تو سرنوشتم دخیل میدونستمش...گاهی فکر میکردم اگه از همون اول مسعود قضیه دوست داشتن منو مطرح میکرد قضیه به اینجاها ختم نمیشد...چون مطمئنا من دور مهرداد هم یه خط بزرگ میکشیدم...البته این فقط یه ایده بود...ویه نظر صددرصد شخصی من!!!خودمم نمیدونستم چرا اینقد از مسعود بدم میاد؟؟؟با اینکه همیشه تو زندگی من به یه نحوی خودشو آفتابی میکرد...همیشه حضورشو مثل یه سایه احساس میکردم...خصوصا هر وقت که اتفاق مهمی میوفتاد...مثل قضیه حمید یا قضیه قبولی من تو دانشگاه که بهم خبر داد...اونم اون موقع صبح!!!به هر صورت مسعود فقط واسه من یه مهره بود...یه مهره ای که تو صفحه شطرنج زندگیم فقط جلوی مات شدنمو میگرفت!!!بعد از جریان حمید دو سه باری بهم زنگ زد و وقتی دید لحنم خیلی خشک و عادیه خودش دیگه زنگ نزد...چه پسر خوبی!!!بابا چیز فهم(!!!)آخرای تابستون بود...دیگه هوا خنک شده بود...با مونا رفتیم و من انتخاب واحد کردم...16واحد!!!باز خدا رو شکر که مونا با من اومد...اگه مونا نبود حتما تو اون سیل جمعیتی که تو قسمت آموزش هجوم آورده بودن من خفه میشدم!!!اون روز با شیوا شرکت بودیم...روز خسته کننده ای بود...از صبح دور از جون خر!!!عین سگ جون کنده بودیم!!!آقا شهرام دارو وارد کرده بود و من و شیوا از صبح درگیر لیست کردن داروها بودیم...دیگه داشتم از خستگی ولو میشدم...اما هنوز حدود دو ساعتی مونده بود کارمون تموم بشه...دستمو زیر چونم گذاشته بودمو داشتم دفتری که جلوم بود رو نقاشی میکردم...موبایلم زنگ خورد و رفتم بیرون...مسعود بود!!!(سپیده خانوم شرمنده مزاحم شدم...راستش یه کار مهم باهاتون دارم...)(چه کاری؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟)(نه...چیز خاصی نیست...کی میتونم ببینمتون؟؟؟)(راستش من امروز خیلی خستم...اگه میشه بذارینش واسه یه روز دیگه...)هر کاری کردم بپیچونمش نشد...تو صداش یه جور تونه خاصی بود...نمیدونستم میخواد راجع به چی حرف بزنه؟؟؟خیلی کنجکاو شده بودم...مرتب میگفت خبره مهمیه و من بیشتر تحریک میشدم...باهاش بعد از ساعت کاری تو میدون نزدیک شرکت قرار گذاشتم...وقتی رسیدم طبق معمول از من زودتر رسیده بود...سرش رو فرمون بود...آروم با انگشتم زدم به شیشه ماشین...سرشو بلند کرد و بهم لبخند زد...در ماشینو باز کردم و نشستم تو...(خوب...نمیگی چی شده مسعود؟؟؟من امروز خیلی خستم...اگه زودتر کارتو بگی ممنون میشم...)(شرمنده که مزاحمت شدم سپیده...اگه کارم مهم نبود به خدا مزاحمت نمیشدم...)(خوب تعارفو بذار کنار و برو سر اصل مطلب...)یه نگاهی بهم کرد و گفت(قبل از اینکه حرف بزنم باید یه قولی بهم بدی...)(قول؟؟؟چه قولی؟؟؟)(سپیده...باید قول بدی که به همه حرفام گوش کنی و جوابمو درست بدی...اصلا هم از ماشین پیاده نشی...چون باید با من بیای جایی...قول میدی؟؟؟)یه کم فکر کردمو گفتم(باشه.....)(ممنون...)بعد راه افتاد......یه سیگار روشن کرد و گفت(سپیده...من میدونم چرا از من بدت میاد...)چیزی نگفتم...(تو فکر میکنی من به دوستت و خودت خیانت کردم درسته؟؟؟)رومو اونور کردم و از شیشه ماشین بیرونو نگاه کردم...میدونستم میخواد همون حرفای گذشته رو تکرارکنه...(سپیده...اگه من بهت ثابت کنم که من هیچ تقصیری تو جریان شراره نداشتم و از همون اول همه چیو به شراره گفتم چی؟؟؟اونوقت چی؟؟؟)نگاش کردم و گفتم(چه جوری میخوای ثابت کنی مسعود؟؟؟گذشته ها گذشته...نمیدونم تو چرا میخوای اشتباهتو بندازی گردن شراره؟؟؟)دوباره تکرار کرد(اگه من ثابت کنم چی؟؟؟)(اگه ثابت کردی وضع فرق داره...)لبخند زد و دیگه چیزی نگفت...میدونستم بازم داره حرف مفت میزنه...من چقدر خرم که بازم گول این پسره رو خوردم...جون به جونم کنن همون خریم که بودم...اتوبان رو دور زد...(مسعود کجا داری میری؟؟؟)انگشت اشارشو جلوی بینیش گرفت و گفت(قرار شد یه امروزو ساکت باشی و چیزی نگی...قولت یادت نره سپیده...)چیزی نگفتم و خیابونو نگاه کردم......
یک ساعتی بود که مسعود داشت راننگی میکرد...البته چند دفعه هم به ترافیک خوردیم...نمیدونستم میخواد کجا بره؟؟؟میدونستم اگرم ازش بپرسم جواب نمیده و ضایع میشم...مجبور بودم ساکت بمونم...بالاخره مسعود پیچید تو یه کوچه و دم در یه خونه نسبتا قدیمی واستاد...ماشینو خاموش کرد و به پنجره خونه اشاره کرد و گفت(همین جاس...رسیدیم...)یه نگاهی به خونه کردم...نمیدونستم اینجا کجاس...(اینجا کجاست مسعود؟؟؟)لبخند زد و گفت(پیاده شو زنگ در خونه رو بزن...)گیج شده بودم...نمیدونستم چیکار کنم...از ماشین پیاده شدم و خونه رو نگاه کردم...تا جایی که یادم میومد من هیچوقت اینجا نیومده بودم...تو همین فکرا بودم که یه دفعه دیدم مسعود ماشینو روشن کرد و رفت!!!عجب آدمی بود...منو تک و تنها اینجا ول کرد و رفت!!!نمیدونستم چیکار کنم...نمیدونستم این دیگه چه بازیه که مسعود داره باهام میکنه؟؟؟کوچه خلوت بود...بالاخره دلمو زدم به دریا و زنگ خونه رو فشار دادم...بعد از چند ثانیه صدای یه خانوم اومد که گفت(کیه؟؟؟)(ببخشید...میشه درو باز کنین؟؟؟)یه کمی طول کشید تا بیاد دم در...در که باز شد داشتم سکته میکردم!!!حتی یه قدم رفتم عقب!!!چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم!!!!!!!!!!نه!!!!!امکان نداره!!!!!!!!!!یعنی داشتم خواب میدیدم؟؟؟؟؟؟؟یعنی چشمام درست میدید؟؟؟؟خانومه همونجوری واستاده بود و نگاهم میکرد...انگار اونم بیشتر از من شوکه شده بود!!!!بغلم کرد و گریه کرد(سپیده...دلم واست یه ذره شده بود به خدا.....)منم بغضم ترکید(شراره بیمعرفت...منم دلم واست یه ذره شده بود......)...........
بعد از کلی گریه زاری و ماچ و بوس و ننه من غریبم بازی بالاخره هر دومون آروم شدیم...چقدر شراره عوض شده بود...از قبل خوشگلتر شده بود...یه کمی هم چاقتر...که بعدا فهمیدم علت چاقیش اینه که بارداره!!!(سپیده به خدا تو این مدتی که گذشت همش به یادت بودم...نمیدونم چرا از فکرم نمیرفتی بیرون...دورادور ازت خبر داشتم...البته از طریق مسعود...)نگاش میکردم...عین اون موقعها حرف میزد...مرتب آب دهنشو قورت میداد...مکث کرد و گفت(یه چند باری خواستم باهات حرف بزنم...شمارتو که میگرفتم نمیتونستم باهات حرف بزنم...مجبور میشدم قطع کنم...دلم نمیخواست مزاحم زندگی کردنت باشم...بالاخره دلمو زدم به دریا و به مسعود زنگ زدم...مسعود که گفت هم دانشگاه میری هم تو همون شرکتی که همون اول مسعود معرفی کرد مشغول کاری خیالم راحت شد...)بهش لبخند زدم...کاش شراره میفهمید که یکی از آرزوهام که دیدن دوبارش بود بر آورده شده...(راستش سپیده نمیدونم چه طوری بگم...)(شراره ازدواج کردی؟؟؟)خندید و دستی رو شکمش کشید و گفت(آره...یه مسافرم تو راه دارم...)(آخی...الهی که صحیح و سالم دنیا بیاد...)(ممنون سپیده جون...)اونجا خونه دایی شراره بود...البته اونا طبقه بالا بودن که ما راحت باشیم...(سپیده میدونم من اشتباه کردم...حماقت کردم...بازم جای شکرش باقیه که تو داری سالم زندگی میکنی...اگه غیر این بود هیچوقت خودمو نمیبخشیدم...)فقط نگاهش میکردم...(راستش اون روزی که تو رستوران واسه اولین بار با مهرداد قرار گذاشتمو مسعود هم اومد یادته که؟؟؟)با سر جواب دادم آره...(اون روز وقتی منو مسعود رفتیم سر یه میز دیگه مسعود مرتب حواسش به تو بود...نمیدونم چرا از این کارش ناراحت شدم...نمیخوام دروغ بگم بهت...یه جورایی مسعود خیلی به دلم نشست...احساس کردم میتونه جای خیلی چیزایی که نداشتمو ندارمو برام پر کنه...اون روز که گذشت مرتب مسعود به هر بهونه ای از تو خبر میگرفت...نمیفهمیدم علت کارش چیه؟؟؟چون تو با مهرداد بودی لزومی نمیدیدم که مسعود اینکارارو بکنه...وقتی بهش گفتم که از این کاراش خسته شدم بهم گفت که از تو خیلی خوشش میاد...حتی گفت که تو رو واسه دوستی نمیخواد...نمیدونم چرا وقتی این حرفو شنیدم آتیش گرفتم...تو تو زندگیت همه چی داشتی...خونه...ماشین...یه زندگی مجلل و خوب...حتی زیبایی...نمیدونم چرا بهت حسودیم شد...)سکوت کرد...(مسعود اون روز با من خیلی حرف زد...گفت تو به سپیده نزدیک تری...جریانو بهش بگو...جوابشم بهم بده...اونموقع هنوز مهرداد با بابات حرف نزده بود...چند بار خواستم بهت بگم...اما نشد...میدونستم از مهرداد خوشت اومده...میدونستم اگه بخوای بین مهرداد و مسعود انتخابی کنی قطعا اون انتخاب مهرداده...واسه همین بهت چیزی نگفتم...از اینطرفم مسعود مرتب بهم فشار میورد که جواب سپیده چیه؟؟؟منم میگفتم قراره فکر کنه و نتیجه رو بهم بگه...اینقدر مسعودو پیچوندم تا بالاخره مهرداد اومد خواستگاری تو...نمیدونی وقتی این خبرو ازت شنیدم چقدر خوشحال شدم...دیگه مسعود مال من بود...وقتی خبر نامزدی تو رو به مسعود دادم شوکه شد...یادم نمیره قیافشو...انگار خبر مرگ یه عزیزی رو بهش دادم...از اون روز به بعد دیگه مسعود بهم زنگ نزد...تو این مدت خیلی بهش وابسته شده بودم...یه روز که دوباره موبایلشو گرفتم که باهاش حرف بزنم رک بهم گفت که دیگه نمیخواد منو ببینه...خیلی گریه کردم...حتی تهدیدش کردم که خودمو میکشم...اما اون میگفت همه چی واسش تموم شده...سپیده اون اصلا با من دوست نشد...به جون همین کوچولویی که تو شکممه راست میگم...اگرم جلوی تو و مهرداد وانمود میکرد که با هم دوستیم همش الکی بود...واسه این بود که نمیخواست مهرداد از قضیه چیزی بفهمه...چون باور نمیکرد مهرداد تو رو واسه ازدواج میخواد...فکر میکرد مهرداد میخواد باهات دوست بشه و بعد یه مدتی هم همه چی تموم بشه...بعد از اینکه با مسعود حرف زدم رفتم هر چی قرص تو خونه بودو خوردم...دیگه خسته شده بودم...نه از دست مسعود...از همه چی...بیشتر از همه هم از دست خودم...وقتی حسابی پلکام سنگین شد به مسعود زنگ زدم...انقدر سوال جواب کرد که گفتم چیکار کردم...خونمونو بلد بود...چند بار منو رسونده بود....وقتی چشممو باز کردم تو بیمارستان بودم...فقط مسعود بالا سرم بود...اونموقع مامان شهرستان بود...الکی بهت گفتم مهمون داریم و نمیتونم شب بیام خونتون...یادته؟؟؟)چطور میشد یادم بره...با سر جوابشو دادم...(اون شب بعد از اینکه مرخص شدم مسعود منو برد برسونه خونه...تو راه بهش گفتم که اگه بخواد منو ول کنه بازم خودمو میکشم...تفلکی خیلی ترسیده بود...سپیده مسعود مجبور شد با من بمونه...من مجبورش کردم...از ترس مردن من قبولم کرد...)بدنم یخ کرده بود...دوباره اون سردردهای مسخره سراغم اومده بود...(وقتی تو اومدی پیش ما و از مهرداد جدا شدی دوباره مسعود پاپیچم شد...میدونستم دوستت داره...اما نمیخواستم از دست بدمش...وضعیت من با تو فرق داشت...تو خیلی فرصت داشتی اما من چی؟؟؟اون روز وقتی گفت تو رو دوست داره و میخواد باهات حرف بزنه بازم دیوونه شدم...همون موقع بود که یه خواستگار داشتم...شوهرمو میگم...منم وقتی دیدم فایده ای نداره تصمیم گرفتم برم...میدونستم مسعود از ترس اینکه من خودمو نکشم و عذاب وجدان نگیره با من مونده...خواستگار خوبی هم داشتم...واسه همین بود که اون روز اون حرفا رو بهت زدم...میدونم حماقت کردم...میدونم حق داری از من متنفر باشی...هر کاری کنی بهت حق میدم.......)نمیدونستم چی بگم...خیلی از قضایا واسم روشن شده بود...نمیدونستم از شراره متنفر باشم یا متشکر؟؟؟فقط شدیدا احساس خفگی میکردم...شراره اشکاشو پاک کرد و گفت(سپیده منو میبخشی؟؟؟؟)لبخند زدم...نمیدونم چرا نتونستم به شراره چیزی بگم...حتی نمیتونستم گریه کنم...کاش شراره میفهمید با اینکارش با زندگی من چه جوری بازی کرده...نمیتونستم بهش هیچی بگم...شاید به خاطر بچه اش بود...یا شایدم حرمت دوستیمون...نمیدونم...(سپیده از زندگیت راضیی؟؟؟)(آره...)(منو بخشیدی سپیده؟؟؟)ایکاش میدونستی سپیده ای که الان روبروت نشسته چه آدمی شده...کاش میفهمیدی چقدر دلم شکسته...کاش میدونستی سپیده ای که الان اینجاس یه موجود بدبخت و شکست خورده اس...یکی که مجبوره واسه اینکه بتونه زندگی کنه...کاش میدونستی این سپیده چقدر ناپاکه...چقدر آلوده اس...کاش میشد همه این حرفا رو بدونی شراره...همه این حرفا تو چند ثانیه از تو ذهنم گذشت...اما نتونستم حتی یه کلمه از اونو رو زبونم بیارم...شراره رو نگاه کردمو گفتم(بخشیدمت......)...........
در نگاه من اشتیاق دیدارت را ببین و نظاره گر باش اشک هایی را که بی تو، در سکوت، محکوم به مرگ فرو میریزند و حسرت لمس سرانگشتانت را به گور آرزوها می برند...نگاه کن که این درمانده از خود، چگونه لباس عجز به تن، دست به سوی تو دراز می کند تا حتی گوشه ای از سایه تو نصیبش گردد...نگاه کن که به شوق دیدار تو چگونه در کویر روزهای بی حاصلش ، پای پیاده میدود و چگونه اسب لجام گسیخته شبهایش را بسوی خیال هم آغوشی تو ، می کشاند...و تو آن باران رحمتی بودی که بر پژمردگی لبهایم باریدی و فریادی بلند شدی دربرهوت پر ترس قلبم...چونان بانگ اسرافیل...«نمی دانم» برای من واژه ای تنفر آور شده ...«نمی دانم»...نمی دانم که سهم من چیست؟؟؟نمی دانم که باید به کجا گریخت؟؟؟نمی دانم باید چه کرد و به که پناه برد؟؟؟نمی دانم باید چه کرد...و اینجاست که طغیان می کنم و سر میکشم و نعره می زنم که باران شو و بر داغی من ببار که دیگر توانی برای بودنم نیست...این دردآورترین لحظه هاییست که کلام قاصر من قادر به توصیف آن نیست...تمامی تارو پودم درست مثل درخت روبروی پنجره اتاقم که از شیشه بخار گرفته ام آنرا نظاره می کنم، می لرزد...برگهای اندیشه ام زرد و پژمرده به کنار دیوار می افتند...بی آنکه توانسته باشند حرفهای ناگفته ام را بگویند...بگویند که تنها و خسته ام...چه دردناک است آویختن به پوسیده طنابی در حال گسیختن...چه دردناک است خیره شدن به تصویر شکسته دلی درون آیینه...به تصویر تنهایی زنی است که من سر انجام ندانستم که این چشمان اوست که همیشه می گرید یا چشمان من؟؟؟؟؟؟همه چیز برای من تا بینهایت به ابتذال گرفتار شده است...به انتظار چه کسی؟؟؟پرپر زدنهای مرا ببین...خداوندا به تو پناه می برم...با تمام نا چیزی و بی چیزیم امروز به تو پناه می برم...خدای آفریننده من ، تو خود مرا به اینجا فرستاده ای پس خودت راه هدایتت را بر من بنمای...خدایا ببین که به ابتذال روزهای تو چگونه گرفتار آمده ام که مرا ریشخند بندگانت کرده ای...خدایا من هدایتم را تنها و تنها از خودت می خواهم...رهایی برای تو نیست جز هدایت من...باید مرا هدایت کنی...دیگر خسته ام از ملعبه کودکان به ظاهر زیرکت...خدایا مرا با همان " بخشندگی و مهربانیت " فرا بگیر...حالا نشانم بده...این خدای بخشنده مهربان کجاست ؟؟؟؟مرا ببین...اینجا...تنها...مثل همیشه...تنها تر از همیشه...زمین خورده تر از تمام دفعات قبل...دل کنده از کمک بندگانت...که اگر باری ننهند باری هم کم نمی کنند...اینبار مرا از شر بنده هایت دور کن...واسطه نمی خواهم...بشنو ، دیگر واسطه نمی خواهم...تو را به بخشندگی و مهربانیت مرا دریاب...تو را به آنچه که از تو شناختم دریاب...احساسم این است که تا انتهای زندگی من راه کوتاهی بیش نیست...مرا هدایت کن و آنگاه بازگردان...تو را به هیچ ندارم قسمت بدهم جز همان بخشندگی و مهربانیت...مهربان من بگو تو کجایی؟؟؟براستی تو کجایی که من احمق نمی توانم ببینمت...بر من هدایتت را ببخش...نه زندگی می خواهم نه پول نه همسر نه دوست نه هیچ چیز دیگر...من هدایتت را می خواهم...مهربان نیستی اگر بر من نبخشی...اگر بر من نبخشی مهربان نیستی...به کوتاه ترین دست بلند شده به درگاهت چیزی عطا کن...ای خداوند ، بخشنده ، مهربان....
نوشته شده توسط سپیـده در روز پنجشنبه 1 تیر ماه سال 1385 ساعت 01:40 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[15]
آخرین مطالب
|