خاطـرات سپـیـده




: امتداد تلخیها...ورق بیست و هفتم...



من با حمید ازدواج کردم...این دومین اشتباه بزرگ زندگیم بود...یادمه وقتی شناسنامه مو بر میداشتم مونا اشک میریخت...البته بهش نگفتم که مجبورم با حمید ازدواج کنم...اون موقع چاره ای جز این نداشتم...من نمیخواستم به هیچ قیمتی دانشگاهو از دست بدم...تازه کاش فقط مشکل دانشگاه بود...معلوم نبود با رو کردن اون چیزایی که حمید میگفت سر از کجا در میوردم...کل کل با حمید تو این مورد یه ریسک واقعی بود...علاوه بر از دست دادن دانشگاه میترسیدم پام به جاهای دیگه هم باز بشه...مونا رو بغل کردم(سپیده به ما که سر میزنی؟؟؟مارو که یادت نمیره؟؟؟)(نه دیوونه...مگه میشه شما رو یادم بره؟؟؟شما دو تا تنها کسایی هستین که من تو زندگیم دارم...)مونا از اینور اشک میریخت و من از اونور...دلم داشت میترکید...نمیتونم احساسمو کامل بگم...حتی فرصت نکردم به شیوا زنگ بزنم...وقتی اومدم بیرون احساسی رو داشتم که روزی که از خونه بابام شبونه اومدم بیرون رو داشتم...اما مگه چاره دیگه ای داشتم؟؟؟حمید منو برد تو یکی از قسمتهای پایین شهر...یه محضردار آشنا که باتوجه به مشکلاتی که سر راه من بود خیلی راحت منو حمید رو عقد کرد...اشک میریختم و ساکت بودم...تو راه حمید اصلا باهام حرف نمیزد...انقد ازش متنفر بودم که حتی نمیتونستم نگاهش کنم...وقتی رسیدیم خونه حمید نشستم رو صندلی...اینقد دلم پر بود که هق هق گریه میکردم...حمید اومد نشست کنارم(سپیده بسه...مرگ حمید گریه نکن...سپیده به خدا قسم من خوشبختت میکنم...قول میدم...من فقط نگران از دست دادن تو بودم...واسه همین کج خلقی میکردم...اما حالا وضع فرق داره...حالا تو زنمی سپیده...)با دستش اشکامو پاک کرد...بلندم کرد و بغلم کرد...(عروس خوشگلم...خانوم خانوما...گریه نکن...پاشو دست و صورتتو بشور...میخوام شام با هم بریم بیرون...)بعدشم لبخند زد...چقدر ازش بدم میومد...چقدر واسش همه چی راحت بود...حمید همه چیو با زور میخواست...حتی دوست داشتنو...چقدر ازش متنفر بوم...همه این بدبختیا رو از چشم مسعود میدیدم...وقتی دست و صورتمو شستم اومدم بیرون و دراز کشیدم رو مبل...سرم داشت منفجر میشد...(حمید اون فیلمو عکسی که میگفتی بیار...)جواب نداد...(حمید با توام...مگه شرطت یادت رفته؟؟؟من که اون کاریو که گفتی کردم...)(سپیده خودم اونارو گم و گور میکنم...)(نه...بده به خودم...تو قول دادی حمید...نزن زیرش...)(باشه...میدونم...اما الان دستم نیست...جای مطمئنیه...فردا میگیرمشون...خیالت راحت...)(تو چطور همچین چیز مهمیو دادی دست کسی حمید؟؟؟فکر آبروی منو نمیکنی؟؟؟)اومد نشست کنارم...دستمو گرفت...(سپیده باورم نمیشه دیگه همیشه با منی...انگار خواب میبینم...)بعدشم دستمو بوسید...چندشم شد...دستمو کشیدم و موبایلو آوردم...(میخوای چیکار کنی سپیده؟؟؟)(هیچی...میخوام به بچه ها زنگ بزنم...)موبایلو ازم گرفت(لازم نکرده...من نمیخوام به هیچ وجه دیگه باهاشون رابطه داشته باشی...اصلا نمیخوام ببینیشون...)(یعنی چی؟؟؟اینا که جزو شروطت نبود حمید!اونا دوستای منن...این چه حرفیه؟؟؟)(من نمیخوام دیگه حتی اسمشونو بشنوم...میفهمی؟؟؟اون دوتا.....)سکوت کرد...(اون دوتا چی؟؟؟چی میخوای بگی؟؟؟حمید گوشیو بده...میخوام زنگ بزنم...)(سپیده امشبو بذار خوبو خوش باشیم...خواهش میکنم...)اینقدر سرم درد میکرد که حوصله کل کل با حمیدو نداشتم...رفتم تو اتاق و درو بستم...دراز کشیدم رو تخت...باورم نمیشد به این راحتی زن حمید شده باشم...دلم هوای اتاق خودمو کرده بود...دلم واسه بچه ها خیلی تنگ شده بود...دلم خیلی گرفته بود...حمید اومد تو اتاق...(سپیده...من میخوام شام بگیرم...چی میخوری؟؟؟)(هیچی...)(هیچی چیه؟؟؟)(گرسنه نیستم...میخوام بخوابم...)(سپیده لج بازی نکن...گفتم چی میخوری؟؟؟)داد زدم(هیچییییییییییییی...زهر مار میخورم...ولم کن...)پتو رو رو سرم کشیدم...یه کمی نشست...ساکت بود...بعدشم رفت تو سالون...بعد از چند دقیقه صدای در اومد...وقتی حمید رفت اومدم تو سالون...گوشی موبایلم نبود!!!!!تلفونو برداشتم...شماره که گرفتم فهمیدم تلفون یه طرفه اس...اه ه ه...نشستم رو مبل...نمیدونم چقدر طول کشید...حمید که کلید به در انداخت به خودم اومدم...پس این آقا درم قفل کرده بود!!!کیسه تو دستشو گرفت بالا و با لبخند گفت(کباب که دوست داری؟؟؟)......

فردای اون روز حمید سر کار نرفت...من هنوز خواب بودم...بس که شب سرم درد میکرد دیازپام خورده بودم و خوابیده بودم...با صدای حمید چشمامو باز کردم...(سلام...پاشو تنبل خانوم...لنگ ظهره...)پرده اتاقو کشید کنار...نور تو صورتم زد و پتو رو کشیدم رو صورتم...اومد نشست رو تخت و پتو رو از رو صورتم کشید کنار(پاشو برو دست و صورتتو بشور...ببین واست چیا خریدم...)بعدشم از رو زمین سینی رو آورد بالا و گذاشت رو تخت...بوی تخم مرغ دوباره حالمو بهم زد...(من نمیخورم...اشتها ندارم...)اخم کرد و گفت(ناز نکن بابا...کلی زحمت کشیدم اینارو آماده کردم...تازه نونم گرفتم...)بعدشم لبخند زد...میگفت این خونه رو پس میده و میریم کرج نزدیک خونه مادرش خونه میگیریم...میگفت یه شرکت گرافیکی زده و دست و بالش خیلی خالی شده...چقدر مطمئن حرف میزد!انگار قرار بود تا وقتی که موهام عین دندونام سفید بشه و با کفن از خونش بیرون برم پیشش بمونم!کلی از نقشه هاش گفت و ذوق کرد...نمیدونم چه حسابی روم میکرد...فقط نگاهش میکردم...اونم از اون نگاهای عاقل اندر سفیه!!!اما عین خیالش نبود...نمیدونم چرا اینقدر ازش بدم میومد...شاید اگه نمیدونستم چه جور آدمیه و مثل یه بچه آدم رفتار کرده بود حالا از بودن باهاش خیلی هم خوشحال بودم...اما مهم این بود که الان اینطور نبود...وقتی حرفاش تموم شد یه نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت(خوبه؟؟؟موافقی؟؟؟)چیزی نگفتم...(سپیده خونواده من خیلی با محبتن...مطمئنم خوشت میاد...)(اما نمیشه...)(چی نمیشه؟؟؟)نمیخواستم قبل از اینکه اون فیلم و عکسا رو ازش بگیرم کفریش کنم که باهام لج بازی کنه...(حمید من دانشگاه دارم...سر کار میرم...نمیتونم بیام کرج...درثانی هنوز مادرت از قضیه دیروز خبر نداره...)(دانشگاه که مشکلی نداره...خودم میبرمت...حرف شرکتم دیگه نزن...من خودم کار میکنم...دلیلی نداره اونجا بری...من از کار کردن زن خوشم نمیاد...در مورد مامان هم نگران نباش...نه چک زدیم نه چونه..عروس اومد تو خونه...)بعدشم لبخند زد...تازه فهمیدم حمید قضیه رو خیلی جدی گرفته...(حمید به این راحتی که تو میگی نیست...من کارمو دوست دارم...نمیخوام از دست بدمش...من تو خونه حوصله ام سر میره...نمیتونم خونه بشینم...)ساکت بود...(حمید خواهش میکنم درک کن...)(همین امروز میرم شرکت و با شهرام حرف میزنم...باید به فکر یه نفر دیگه به جای تو باشه...)(اما من میخوام برم سر کار...)(تو غلط میکنی...مگه اختیارت دست خودته؟؟؟الان من واست تصمیم میگیرم...بی صاحاب که نیستی...)بعدشم از اتاق رفت بیرون...بلند شدم اومدم بیرون...(حمید من حرفام کاملا جدی بود...خودمم اینقدر شعور دارم که بدونم چی واسم خوبه چی بد...)(سپیده بس کن...فعلا نمیخوام راجع به این موضوع حرف بزنیم...روزمو خراب نکن...)حسابی اعصابم خورد بود...(باشه...فعلا چیزی نمیگم که روز شازده خراب نشه...اما حرفام جدی بود...)بعدشم رفتم تو اتاق...چند دقیقه ای که گذشت حمید اومد تو اتاق...(سپیده اگه چیزی نمیخوری پاشو حاضر شو بریم کرج...)(من نمیام...)(واسه چی؟؟؟)(چون امروز حوصله ندارم...تازه تو هنوز به مادرت چیزی نگفتی...یه کاره پاشم بیام که چی؟؟؟)(سپیده داری بازم اعصابمو خورد میکنی...تا من حاضر میشم تو هم بلند شو...)رومو اونور کردم و گفتم(من نمیام...دلیل نداره هر چی تو میخوای بشه...)دستمو گرفت...اینقد محکم که صدای استخونامو میشنیدم...(حمید دستمو ول کن...داری میشکونیش وحشی...ول کن میگم آشغال...)دستمو ول کرد و بلند شد...(پاشو حاضر شو سپیده...)چقدر ازش میترسیدم.......

وقتی حمید منو به مادرش معرفی کرد قیافه مهری خانوم(مادر حمید)رو یادم نمیره...چشماش داشت از کاسه میوفتاد بیرون...زبونش بند اومده بود...یه نگاه به حمید میکرد و یه نگاه به من...بحث بد گویی نیست اما واقعا قیافش عین احمقا شده بود...خواهر کوچیک حمید هم داشت بر و بر منو نگاه میکرد...حمید گفت(ای بابا...لااقل بذارین بیایم تو بعد حسابی نگامون کنین...)بعدشم رفتیم تو...مادر حمید اصلا حرف نمیزد...حتی دیگه نگاهمم نمیکرد...یه ده دقیقه ای نشست و بعد رفت بالا...دلم گرفت...میدونستم کار حمید کار احمقانه ای بوده...مادرش حق داشت ناراحت باشه...اما گناه من چی بود؟؟؟لابد مادرش فکر میکرد من به زور خودمو به شازده پسرش قالب کردم...حمید ساکت بود...بابای حمید خونه نبود...سرمو پایین انداخته بودم...وقتی سرمو گرفتم بالا خواهر حمید بهم لبخند زد...یه دختر حدود دوازده ساله با موهای بلند و پوست گندمی...دختر قشنگ و با نمکی بود...معلوم بود از من بدش نیومده...چون با اون لبخند مهربونش تقریبا دلخوری چند دقیقه پیش از دلم در اومد...منم با لبخند جوابشو دادم...حمید گفت(نازنین از زن داداشت خوشت میاد؟؟؟)بعدشم منو نگاه کرد...نازنین دوباره لبخند زد و اومد کنارم نشست(داداش حمید چه زن داداش ماهی دارم...خیلی خوشگله...)بعدشم صورتمو بوسید...منم بوسیدمش و لبخند زدم...از حمید بعید بود همچین خواهر مهربونی داشته باشه...حمید بلند شد و اومد کنارمون(نازی پاشو سپیده رو ببر تو حیاط یه هوایی بخوره...منم الان میام...)بعدشم به من چشمک زد...حیاط خونه خیلی دنج و بزرگ بود...البته من قبلا هم دیده بودم...اما نه به این دقت...نازنین دستمو گرفته بود و با هم راه میرفتیم...باورم نمیشد یه روزی به عنوان عروس تو این خونه قدم بزنم...نازنین دستمو گرفت و با شیطنت گفت(سپیده جون...میخوام برفی رو بهت نشون بدم...)خندیدم و گفتم(برفی کیه؟؟؟دوست پسرته؟؟؟)خندید و با خجالت گفت(ااااا...نه بابا...بیا ببینش...)رفتیم پشت حیاط...یه قفس کوچیک بود...نازنین در قفسو باز کرد و یه خرگوش سفید از توش در آورد و داد به من...عین برف سفید بود...با چشمای قرمز...قلبش تند تند میزد...ضربان قلبشو تو دستام حس میکردم...نازنین گفت(خوشگله نه؟؟؟)(خیلی...مثل خودت با نمکه...)خندید و گفت(برفی این زن داداشمه...ازش خوشت میاد؟؟؟ببین چقدر خوشگله...)بعدشم دوباره صورتمو بوسید...اینقدر با محبت بود که خیلی زود با هم حسابی صمیمی شدیم...خیلی راحت اسممو صدا میکرد و باهام حرف میزد...نه تنها اون بلکه منم از این هم صحبتی لذت میبردم...نمیدونم چقدر تو حیاط بودیم...مهری خانوم نازنینو صدا کرد بالا...بعدشم یه چشم غره به من رفت...نازنین که رفت نشستم رو پله گوشه حیاط...نمیدونم چرا وقتی نازنین رفت دلم یه دفعه گرفت...چند دقیقه بعد حمید اومد تو حیاط...(سپیده نازنین انگار خیلی از تو خوشش اومده...مدام ازت تعریف میکنه...)بعدشم لبخند زد...اما میدونستم مادر حمید اصلا از من خوشش نمیاد...هنوز برخوردش تو بیمارستان یادم نرفته بود...(سپیده بیا بالا با مامان حرف بزن...)(اون از من خوشش نمیاد...)(این چه حرفیه؟؟؟خوب تو هم اگه جای اون بودی شوکه میشدی...اون خودش میدونه من چقدر دوست دارم...بیخود کرده بهت چیزی بگه...بیا...)نمیدونستم مادر حمید چه برخوردی باهام میکنه...تازه هنوز بابای حمیدم از موضوع چیزی نمیدونست...نمیدونستم اون میخواد چه رفتاری کنه...خیلی اضطراب داشتم...وقتی رفتیم بالا مادر حمید نبود...حمید منو برد طبقه بالا و به در اتاق مادرش چند تا ضربه زد...فکر میکردم خودشم با من میخواد بیاد تو...اما وقتی درو باز کرد گفت(مامان سپیده میخواد باهات حرف بزنه...)بعدشم منو آروم هل داد تو و درو بست...از زیر چشم مهری خانومو نگاه کردم...روی یه صندلی کنار پنجره نشسته بود...داشت حیاطو نگاه میکرد...نمیدونم چرا انقدر میترسیدم...کاش مادر حمید میدونست من مجبور شدم تن به این ازدواج بدم...شاید اونوقت رفتارش تغییر میکرد......



نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 22 مرداد ماه سال 1385 ساعت 1:56 PM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق بیست و ششم...



یه مدتی ازآشنایی منو آرمین میگذشت...پسر خیلی با محبتی بود...موقعی که با هم بودیم اصلا احساس ناراحتی نمیکردم...البته آرمین از من چیز زیادی نمیدونست...جز چیزای پیش پا افتاده و ساده...حتی وقتی خونشم دعوتم کرد از حد خودش تجاوز نکردو به حریم من نزدیک نشد...رفتار تو خونشم دقیقا مثل رفتار بیرونش بود...حتی به من دستم نزد...البته این دلیل بر خوب بودن نمیشد...اما همین کارا باعث میشد توجهم بهش بیشتر جلب بشه...طوری که اکثرا یادم میرفت اون با من اختلاف سنی زیادی داره و استاد دانشگاهه!!!خیلی باهاش راحت بودم...راحت شوخی میکردم...راحت حرف میزدم...حتی یک بارم چیزی نگفت که باعث دلخوری من بشه...همیشه آروم بود و تو همه چی باهام همفکری میکرد...حتی تشویقم کرد که کلاسای یوگا ثبت نام کنم...میگفت یوگا آرامش میده به آدم...آرمین تو درسا هم خیلی واسم کمک بود...البته اون رشته منو تدریس نمیکرد...اما خیلی بهم اعتماد به نفس میداد...به شیوا و مونا هم خیلی احترام میذاشت...و این واسم خیلی مهم بود...رفتارش با هر سه تای ما خیلی صمیمی بود...طوری که وقتی همه با هم بودیم هیچ تفاوتی تو رفتارش نسبت به هیچکدوممون نبود...بارها ازم سوالاتی راجع به خودم میکرد...اما نمیدونم چرا نمیتونستم بهش بگم...شاید دلیلش این بود میترسیدم فکرش روم تغییر کنه...خونه ای که توش زندگی میکرد دو طبقه بود...طبقه بالا خودش زندگی میکرد و طبقه پایین پدر و مادرش...تک فرزند بود...کلا خانواده آرومی داشت...و این باعث شده بود که خودشم آدم آرومی باشه...عروسی مازیار چند روز دیگه بود...حسابی تدارک دیده بودیم...حامد دوست مونا(که شمال با هم آشنا شده بودن)از ایران رفته بود...البته بعد از شمال فقط منو بهنام با هم در ارتباط بودیم...شیوا هم دیگه به بهروز زنگ نزده بود...تو دانشگاه اوضاع آروم بود...روزبه هم بعد از اون روز دیگه حرفی نزده بود...دیگه مطمئن شده بودم قضیه نوشتن شماره بالای کتابش کاملا سر کاری بوده...وقتی از دانشگاه اومدیم بیرون موبایل زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟)حمید بود!!!باورم نمیشد بازم به من زنگ زده باشه!!!پسره لاشی...(چیکار داری؟؟؟)(سپیده میخوام ببینمت...کارت دارم...)(من باهات کاری ندارم حمید...خواهش میکنم دیگه زنگ نزن...شنیدی؟؟؟)(سپیده به خدا کارم مهمه...نترس...من دارم ازدواج میکنم...میخوام واسه آخرین بار ببینمت...همین...)(دروغ نگو حمید...من دیگه خام این حرفای مسخره ات نمیشم...اینبار اگه بهم زنگ بزنی باهات طور دیگه ای رفتار میکنم...)(ببین سپیده...من مزاحم نیستم...ببین من دارم با دختر خالم ازدواج میکنم...همون که تو بیمارستان دیدیش...اگه باورت نمیشه بگم همین الان بهت زنگ بزنه...فقط میخوام واسه آخرین بار ببینمت...بعدشم گورمو گم میکنم میرم...قول میدم...)نمیدونستم چیکار کنم...میدونستم حمید دروغ نمیگه...قضیه ازدواجشو با دختر خاله اش از شهرام شنیده بودم...اما نمی دونستم چیکار کنم؟؟؟میترسیدم اگه نرم باز لج کنه...میدونستم حمید دیوونه اس...نمیدونم چرا دودل بودم...(منو ببینی که چی بشه؟؟؟اگه نخوام چی؟؟؟چه غلطی میکنی؟؟؟)(سپیده من میدونم تو چجور دختری هستی...راستش تازه فهمیدم تو چیکاره ای...نظرم روت حسابی عوض شد...تو به درد من نمیخوری...در ضمن من مرجانو دوست دارم...حداقل خیالم راحت اون فقط مال منه...اما تو......)خیلی داغ کرده بودم...(حمید در دهنتو بذار...من هی احترامتو نگه میدارم تو هارتر میشی؟؟؟پسره...)(سپیده انگار باید به زبون خودت باهات حرف بزنم...دو ساعت وقتتو چند میگیری؟؟؟)(چی؟؟؟)(دوساعت با من باشی چند میگیری؟؟؟)سرم داغ شده بود...این اولین بار بود که حمید با من اینجوری حرف میزد...واسه اینکه نفهمه عصبانی شدم خیلی خونسرد گفتم(پیشنهادت چقدره؟؟؟)(فرقی نداره...تو بگو...)(از کجا بدونم پول میدی؟؟؟بهت اطمینان ندارم...شماره حساب میدم اول پولو بریز به حسابم بعد...قبول؟؟؟)(نه...من از کجا بدونم تو نمیپیچونی؟؟؟)خندیدم و گفتم(به ریسکش نمی ارزه حمید خان؟؟؟)یه کم فکر کرد و گفت(باشه...قبول...شماره حسابتو بده...)شماره رو بهش دادم...اونم گفت نیم ساعت دیگه حسابو چک کنم...مطمئن بودم داره چرت میگه...اما واسه اینکه ضایعش کنم رفتم بانک...باورم نمیشد!!!به حسابم پنجاه هزار تومن پول ریخته بود!!!نمیدونستم چیکار کنم...رفتار حمید کاملا منو غافلگیر کرده بود...موبایل زنگ خورد(خوب خانوم...حسابتونو چک کردین؟؟؟)(نه...هنوز نرفتم بانک...)(سپیده من باید ببینمت...یه حرفایی رو باید بهت بزنم...نترس...کاریت ندارم...اگه میترسی با یکی بیا بگو اون واسته پایین منتظرت...میخوام مطمئن بشی دروغ نمیگم...)سرم گر گرفته بود...نمیدونستم چیکار کنم؟؟؟(سپیده...مطمئن باش اگه بیای ضرر نمیکنی...اگرم نمیخوای بیای عیبی نداره...)(حمید من پولی رو که ریختی تو حساب برات میفرستم...)(نه نیازی نیست...تو بیشتر از این حرفا گردن من حق داری سپیده جون...من فقط میخواستم فیلما و عکسایی که پیشمه به خودت تحویل بدم...همین...اونم مشکلی نداره...میدم به حراست دانشگاهتون...)(فیلما و عکسا؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی میگی؟؟؟من که دستت عکس و فیلم ندارم؟؟؟)خندید(سپیده جون شرمنده...این بارو دیگه رودست خوردی عزیزم...تو فکر کردی من نمیدونستم چیکار میکنی؟؟؟خوب فهمیدنش خیلی سخت نبود...هر کاری با من میکردی با بقیه هم میکردی...من که هالو نیستم عزیزم...)حرفای حمید با خنده هاش منو یاد مهرداد مینداخت...انگار زمان برگشته بود عقب...داشتم بالا میوردم...(حمید بس کن...)(باشه چشم...خفه میشم...)بعدشم صدای خودمو شنیدم!!!باورم نمیشد حمید انقد پست باشه...صدای منو ضبط کرده بود!!!!!!!!(سپیده با من بد تا کردی...)گوشیو قطع کردم...نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید...نشستم کنار جدول خیابون...مسعود...آره...باید به مسعود زنگ بزنم...شماره شو گرفتم...(بله؟؟؟)(سلام مسعود...من سپیده ام...)(خانوم موبایلشون واگذار شده...)(واگذار شده؟؟؟!!!!!!!!!!!)گوشی تو دستم موند...........

تمام تنم میلرزید...نمیدونستم چیکار کنم؟؟؟تنها امیدم مسعود بود که اونم...شماره حمیدو گرفتم(حمید تو داری منو بازی میدی...داری دروغ میگی...)(باشه...تو اینطور فکر کن...)(آخه مگه من چیکار کردم؟؟؟من فقط قصد ازدواج نداشتم...همین...)(مسعود چی؟؟؟چرا وقتی با من بودی با مسعودم بودی؟؟؟چرا بهم دروغ گفتی؟؟؟مگه من با تو بد کردم؟؟؟)ساکت بودم...(سپیده تو که میدونی من چقدر دوست داشتم...هنوزم دارم...)(پس چرا آزارم میدی؟؟؟چرا نمیذاری زندگیمو کنم؟؟؟حمید چرا؟؟؟)بغضم ترکید...(سپیده بسه...نمیای اینجا؟؟؟)به هق هق افتاده بودم...چقدر احساس بد بختی میکردم...وای خدا...یعنی از من بدبخت ترم بود؟؟؟(سپیده بیا اینجا باهم حرف بزنیم...باشه؟؟؟من نمیخوام اذیتت کنم...)حمید اونطرف گوشی گریه میکرد و من اینطرف...دیگه واسم هیچی مهم نبود...اتفاقا دلم میخواست برم پیش حمید...حداقل شاید اون میتونست منو از این زندگی نکبت خلاص کنه...وقتی زنگ درو زدم بدون اینکه جواب بده درو باز کرد...رفتم بالا...در بالا باز بود...آروم درو باز کردم و اومدم تو...(حمید...منم...)(بیا تو...درم ببند...)درو بستم و اومدم تو خونه...از اتاق بیرون اومد و با لبخند گفت(خوبی؟؟؟)(بد نیستم...)(بشین...)بعدشم رفت تو آشپزخونه...نشستم رو مبل...دستام یخ کرده بود...ناخوداگاه به سقف و گوشه های اتاق نگاه کردم...انقد حواسم پرت بود که با صدای حمید به خودم اومدم(نترس...اینجا دوربین نداره...راحت باش...)بعدشم چایی رو گذاشت روبروم...خودشم دقیقا نشست روبروم...سرمو پایین انداخته بودم...شرمم میگرفت حتی نگاهش کنم...نمیدونستم تا کی باید همونجا بشینم...(ساکتی سپیده؟؟؟)(چی باید بگم؟؟؟)(نمیدونم...هرچی دوست داری...فقط ساکت نشین...)(حمید واسه چی منو اذیت میکنی؟؟؟)ساکت بود...(حمید به خدا من خودم به اندازه کافی بدبختی دارم...لااقل تو یکی دیگه یه دردی به دردام اضافه نکن...)(من نمیخوام ناراحتت کنم...)(اما داری اینکارو میکنی...)لحنمو مهربون کردم...(حمید جان...به خدا اگه من گفتم نه فقط واسه خاطر این بود که الان میخوام درس بخونم...وقت زیاده...همین...نه اینکه از تو بدم بیاد...فقط دلیلش همین بود...)(سپیده تو نمیفهمی چقدر بده آدم به یکی بگه دوسش داره بعد اون باهاش اینکارارو بکنه...سخته سپیده...سخته...)(حمید به خدا من به درد تو نمیخورم...تازه تو الان به این فکر کن که میخوای ازدواج کنی...به خدا شرایطت عوض میشه...مشکلاتت تا حدودی حل میشه...)(من نمیتونم سپیده...من مرجانو دوست ندارم...میدونم دختر پاکیه...اما من نمیخوامش...)سرم داشت سوت میکشید...این عوضی منو تا اینجا کشیده بود که چی؟؟؟(حمید قضیه اون فیلمو عکسا چیه؟؟؟)(هیچی...همینطوری گرفتم...)(میشه بدیشون به خودم؟؟؟)یه نگاهی بهم کرد و گفت(پس تو واسه خاطر اونا تا اینجا اومدی آره؟؟؟)(نه...خوب هم آره هم نه...)نمیخواستم باهام لج کنه...البته هنوز مطمئن نبودم راست میگه...اما نمیشد ریسک کنم...(حمید آخه اونا به چه درد تو میخوره؟؟؟)(سپیده من میخوام تو همیشه با من باشی...میخوام فقط مال من باشی...میفهمی؟؟؟)دوباره حرفای همیشگی...(اما من که گفتم فعلا شرایطشو ندارم حمید...)(شرایطشو نداری یا مشکل منم سپیده؟؟؟)جواب ندادم...(سپیده تو چرا از من خوشت نمیاد؟؟؟بازی با دل آدما واست آسونه؟؟؟)(نه...اینطور نیست...)(آره هست...پس چرا جوابمو نمیدی؟؟؟سپیده من میخوامت...هر طور که باشی...فهمیدنش واست خیلی سخته؟؟؟)(اگه اینطوره چرا ازم فیلم گرفتی؟؟؟چرا؟؟؟)(میدونستم یه همچین روزی ممکنه بیاد...محکم کاری کردم...)بعدشم لبخند زد...(اگه من نخوام چی؟؟؟)نگام کرد...خنده اش خشک شد...(تو باید بخوای...باید بخوای...)(من نمیخوام حمید...)اومد نشست کنارم...(چرا نمیخوای هان؟؟؟)(حمید خواهش میکنم تمومش کن...)(پس واسه چی اومدی اینجا؟؟؟هان؟؟؟)دادکشید...میدونستم داره عصبانی میشه...واسم مهم نبود...(حمید من میخوام برم...اون آشغالارو بیار...)خندید(نه عزیزم...شرمنده...میخوام پست کنم دم دانشگاهتون...چیزی نمیشه که...نهایتش اخراج میشی...همین...)خیلی خونسرد حرف میزد...داشتم میسوختم...حمید میدونست چقدر دانشگاهو دوست دارم و واسش چقدر زحمت کشیدم...تازه مگه فقط با این کار حمید قضیه به اخراج من از دانشگاه ختم میشد؟؟؟معلوم نبود از کجاها سر در بیارم...دقیقا نقطه ضعفمو میدونست...نمیدونستم چیکار کنم...(تو این کارو نمیکنی حمید...)(به خدا میکنم...اگه شک داری ببین...همین فردا میفرستم...)بغض کرده بودم...میدونستم اگه اشکم در بیاد خیلی بد میشه...واسه اینکه گریم نگیره لبمو گاز میگرفتم...(سپیده چاییت سرد شده...بخوردیگه...)وای...چقدر خونسرد بود...دلم میخواست خفش کنم...تو دلم هزار بار مسعودو فحش دادم...تمام این بدبختیا تقصیر اون بود...حالام که معلوم نبود کجا رفته...حمید خیلی خونسرد داشت تلویزیون میدید...انگار نه انگار من اونجا بودم...اصلا فکرشو نمیکردم اینقد پست باشه...بلند شدم کفشامو پوشیدم...(من میرم حمید...)(باشه...خداحافظ تا فردا...)(هرکاری دوست داری بکن...من انکار میکنم...اینا دلیل نمیشه...)خندید(باشه عزیزم...خوددانی...از ما گفتن...)سرم داشت میترکید...(اما حاضرم باهات یه معامله کنم سپیده...آخه تو اهل معامله ای مگه نه؟؟؟)تکیه دادم به دیوار...(من فیلمو عکسارو بهت میدم...اینجوری هیچ مشکلی برات نه تو دانشگاه و نه تو شرکت و نه هیچ جای دیگه پیش نمیاد...)بعد نگاهم کرد...(خوب...در عوض چی میخوای؟؟؟)تکیه داد به مبل و گفت(درعوض میخوام تو مال خودم باشی...مال خود خودم...یعنی میخوام زنم باشی...قبول؟؟؟)(تو دیوونه ای حمید...تو جنون داری...)درو باز کردم و اومدم بیرون..........

موبایل زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سپیده به ناموسم من باهات شوخی نمیکنم...)(دست از سرم بردار عوضی...من ازت شکایت میکنم...)(شکایت؟؟؟به چه جرمی؟؟؟هان؟؟؟)(من میگم منو به زورآوردی...میگم مجبورم کردی...)(باشه...هرکاری میخوای بکن...زور یه بار دوبار...صد دفعه زورت کردم؟؟؟مشکلی نداره سپیده خانوم...اما بدون خودت خواستی...من تا یک ساعت دیگه بیشتر بهت فرصت نمیدم...اگه پیشنهاد منو قبول کردی که شناسنامه تو بیار...اگرم نکردی که هیچی...)گوشیو قطع کرد...شماره شو گرفتم(حمید خواهش میکنم این کارو نکن...التماست میکنم...تو رو جون هرکسی دوست داری اینکارو نکن...)(التماس بده سپیده...میفهمم داری چی میکشی...خودم کشیدم...)(حمید تا فردا بهم وقت بده...خواهش میکنم...)(که چی بشه؟؟؟هان؟؟؟ببین اگه فکر کردی میتونی منو سیاه کنی کور خوندی سپیده...من بچه نیستم فیلم و عکسا رو تو خونه بذارم...دادم به یه آدم مطمئن...حتی بمیرمم مهم نیست...اون خودش میدونه با اونا چیکار کنه...)دستام میلرزید...قفسه سینم داشت میترکید...نمیدونستم چیکار کنم...نمیتونستم با حمید زندگی کنم...میدونستم اون نرمال نیست...در ثانی اصلا اون نمیدونست زن چیه؟؟؟چطور میتونستم با کسی زندگی کنم که مثل سگ ازش میترسیدم؟؟؟(من شکایت میکنم حمید...تو جنون داری...اینو ثابت میکنم...)خندید(باشه...خود دانی...اگرم بخوای ازم شکایت کنی چند ماه طول میکشه...فرصت تو نهایتا یک ساعت دیگه اس...خداحافظ...)بوق..بوق..بوق....صدای بوق اشغال میومد...دیگه هیچی واسم مهم نبود...حتی اینکه زنده باشم و نفس بکشم...میدونستم خدا خیلی وقته فراموشم کرده...اونم دیگه نمیخواست منو ببینه...اونم دیگه منو نمیخواست....اونم این بنده گناه کارو نمیدید....آه ه ه...خدایا...هیچکس جز تو نمی دونه من تو چه وضعیت اسف باری دست و پا می زنم...می دونم که فقط خودت می دونی و حتی اینقدر قدرت و جسارتش رو ندارم که حتی پیش تو اعتراف کنم...احساس می کنم به خاطر تمام ناسپاسی هام مستحق چشیدن این لحظه ها هستم...می دونم که بنده خوبی برات نبودم...خودت گفتی که فقط کافر ها از رحمت تو نا امید می شن و من خیلی وقتا از رحمت تو نا امیدم...گرفتار شدم...فقط همینو می تونم بگم...گرفتار شدم....



نوشته شده توسط سپیـده در روز دوشنبه 16 مرداد ماه سال 1385 ساعت 00:35 AM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق بیست و پنجم...



تو خیابون قدم میزدم...حس خاصی داشتم...یاد اون شبی افتادم که از دفتر مهرداد اومدم بیرون...یاد آخرین شبی که تو خونه خودمون بودم...من چقدر عوض شده بودم...من یه افعی شده بودم...یه افعی که همه رو بی دلیل نیش میزد...که همه رو به چشم یه طعمه و دشمن نگاه میکرد...موبایل زنگ خورد(بله؟؟؟)(سپیده.....)صدای گریه اومد...مسعود بود...(چیکار داری مسعود؟؟؟)(سپیده چرا با من اینکارو کردی؟؟؟)(من کاریت نکردم...بهت مقروض بودم...فقط دینمو ادا کردم...مگه بده؟؟؟)(سپیده تا کی میخوای منو عذاب بدی؟؟؟مگه گناه من چیه؟؟؟)(مگه گناه من چی بود؟؟؟)(سپیده من چه گناهی کردم؟؟؟بهم بگو؟؟؟مگه گناه تو سر قضیه مهرداد چی بود؟؟؟اینکه دوسش داشتی...مثل من که دوست دارم...سپیده وقتی مهرداد باهات اون کارو کرد چه حسی پیدا کردی؟؟؟همون حسو الان من دارم...سپیده بفهم...من خاطرتو میخوام...بفهم سپیده...)(مسعود من حوصله شنیدن این اراجیفو ندارم...من حرفامو بهت زدم...)(سپیده خواهش میکنم...بگو کجایی بیام با هم حرف بزنیم...)(نه عزیز...شما اگه حرفی داشتی میتونستی تو خونت که بودم بزنی...دیگه مهلتت تموم شد...)(سپیده خواهش میکنم...)(مسعود داری اعصابمو خورد میکنی...بسه دیگهههههه...)گوشیو قطع کردم...تنم میلرزید...دلم میخواست بمیرم...از زندگی...از مسعود...از گذشته...از خودم...از همه چی خسته شده بودم...نمیدونستم تا کی باید زنده باشم؟؟؟حکمت زنده بودن من چی بود؟؟؟این انصاف بود آدم به خاطر گناه نکرده این سرنوشتو داشته باشه؟؟؟وای سرم....سرگیجه داشتم...حالم داشت بهم میخورد...تکیه دادم به دیوار که نیوفتم...دوباره زنگ زد(سپیده قسمت میدم به اون خدا...منو باور کن...به خدا من دوست دارم...)(چیه منو دوست داری؟؟؟هان؟؟؟چرا حرف مفت میزنی؟؟؟)(سپیده واسم گذشته ها مهم نیست...واسم هیچی مهم نیست...میفهمی؟؟؟فقط تو واسم مهمی...خودت...همین...)(مسعود خفه شوووووووووو....)(خفه نمیشم...سپیده من همه چیو راجع بهت میدونم...به خدا میدونم...اما واسم مهم نیست...به خدا مهم نیست...)(تو هیچی نمیدونی...هیچی...)(سپیده تو این مدت منم با تو اشک ریختم...منم با تو غصه خوردم...منم هزار بار از خدا خواستم بمیرم...اما نتونستم...مردن آسونه...اما این سخت بود که میدونستم اگه بمیرم دیگه هیچ وقت نمیبینمت...میفهمی؟؟؟)مسعود راست میگفت...وقتی آدما بمیرن دیگه هیچی یادشون نمیومد...دیگه حافظه از بین میرفت...دیگه خاطرات آدمو داغون نمیکرد...آره...مسعود راست میگفت...بهترین راه این بود......

وقتی چشممو باز کردم شیوا و مونا بالای سرم بودن...مونا انقد گریه کرده بود چشماش باز نمیشد...شیوا هم که هنوز داشت گریه میکرد...(چی شده؟؟؟من واسه چی اینجام؟؟؟)مونا گفت(سپیده چیزی نیست...)بعد دوباره گریه کرد و از اتاق رفت بیرون...شیوا هنوز ساکت بود...(واسه چی منو آوردین اینجا؟؟؟شما از کجا پیداتون شد؟؟؟)(مسعود بهمون خبر داد...)(مسعود...)سرم دوباره درد گرفت...بدنم درد میکرد...سرم به دستم وصل بود...(مگه من چم شده بود؟؟؟)(انگار حالت بهم خورده بود...یه آقایی کمکت میکنه و میرسونت بیمارستان...مسعود موبایلتو که گرفته اون آقا جریانو بهش گفته و مسعودم اومده اینجا...بعدشم به ما خبر داد...نگران نباش...فشارت پایین اومده بوده...چیزی نیست...)دهنم خشک شده بود...این سر دردهای لعنتی ول کن نبودن...چند تا ضربه به در اتاق خورد و مونا با یه آقایی اومد تو اتاق...مرده لبخند زد و گفت(خوشحالم که حالتون بهتره...)(ممنون....)مونا گفت(سپیده ایشون آقای_ل_هستن...همون آقایی که تو رو تا بیمارستان آوردن...)لبخند زد...گفتم(ممنون...ببخشید که به دردسر افتادین...)(خواهش میکنم...من کاری نکردم...خوشحالم که حالتون بهتره...اگه اجازه بدین من مرخص بشم...)(ممنون...خیلی محبت کردین...)لبخند زد و خداحافظی کرد...شیوا هم رفت بدرقه اش کنه...مونا دستمو گرفت و گفت(دیوونه...خیلی ترسیدم به خدا...)خندیدم و گفتم(نترس...مال بد بیخ ریش صاحبشه...من گردن خودتم...)گونمو بوسید و با بغض گفت(سپیده...به خدا من و شیوا کنارتیم...ما دوست داریم...)بغضم ترکید........وقتی مرخص شدم شیوا داشت کمکم میکرد مانتومو بپوشم...خیلی خسته بودم...شیوا گفت(سپیده مسعود تو راهرو نشسته...بگم بیاد تو ازش تشکر کن...باشه؟؟؟)شونه بالا انداختم...شیوا به مونا اشاره کرد که بیاد بیرون...مسعود در زد و اومد تو...یه نگاهی بهم کرد و سرشو انداخت پایین...(سپیده من متاسفم...همش تقصیر من بود...)جوابشو ندادم....(سپیده.........)سکوت کرد...(مسعود امیدوارم آخرین باری باشه که میبینمت...تصمیم گرفتم اگه بازم اومدی تو مسیر زندگیم.....)نذاشت حرفم تموم بشه...(باشه...اگه تو اینجوری میخوای چشم...واسه همیشه میرم....)بعدشم از در رفت بیرون.....

حالم بهتر شده بود...شیوا و مونا حسابی بهم میرسیدن...کلی تقویتم میکردن!!!مونا موبایلو ازم گرفته بود و نمیداد...میگفت فعلا موبایل تعطیل...یه کمم واسه من و شیوا باش...خلاصه اصل استراحت مطلق بودم...به معنای واقعی کلمه...مونا واسم کنار تلویزیون جا انداخته بود...هر چی میگفتم حالم خوبه به خرجش نمیرفت که نمیرفت...شیوا گفت(سپیده...هر وقت وقت کردی از اون یارو که رسوندت تشکر کن...تلفونشو بهم داد...آدم خیلی با شخصیتی بود...)نگاش کردم و گفتم(حتما...همین امروز بهش زنگ میزنم...)مونا گفت(یارو نذاشت ما دست تو جیبمون کنیم...همه کارارو خودش کرده بود...تازه وقتی شیوا بهش گفت که چقدر شده طرف خیلی ترش کرد...)بعدشم خندید(سپیده غلط نکنم یارو از این مایه داراس...از اونا که عشق انسان دوستی و این ک...کلک بازیارو دارن...)بعد با شیوا خندیدن...منم خندیدم و گفتم(حالا یه نفرم که پیدا میشه آدمه باید برینیم بهش...بدبخت بد کرده کمک کرده؟؟؟)شیوا خندید و گفت(یارو آدم خوبی بود...ازوناش نیست بابا...)مونا هم یه شیشکی جانانه بست و هر سه تایی خندیدیم...از قضیه اون روز که پیش مسعود رفته بودمو اینجوری شده بود چیزی به بچه ها نگفتم...این یه تصفیه حساب شخصی بود که حالا حل شده بود...بعد از ظهر شماره رو از شیوا گرفتم و زنگ زدم...(بله؟؟؟)(سلام آقای_ل_...من _ا_هستم...)(به جا نمیارم؟؟؟)(همونی که بیمارستان رسوندینش...)(سلام سپیده خانوم...خوبید؟؟؟شرمنده که نشناختمتون...بهتر هستین؟؟؟)(بله...ممنون...خوبم...)(خدارو شکر...خوشحالم که حالتون خوب شده...)(ممنون...راستش زنگ زدم ازتون تشکر کنم...)(این چه حرفیه خانوم...من کار خاصی انجام ندادم...هر کس دیگه ای هم تو اون شرایط بود همین کارو میکرد...مهم اینه که الان حالتون خوبه...همین کافیه...)(ممنون...بازم ممنون...یه خواهشی ازتون داشتم آقای_ل_...)(امر کنید؟؟؟)(میخواستم اگه شماره حسابی دارین لطف کنین به من بدین که هزینه های بیمارستانو واستون بریزم به حساب...)یه کم ساکت شد و گفت(از شما توقع نداشتم اینجوری صحبت کنید...جدا دلخور شدم...)(تورو خدا ناراحت نشین...آخه اینجوری من راحت ترم...خواهش میکنم...)(سپیده خانوم من شماره حساب ندارم...)(مشکلی نداره...پس لطفا یه آدرسی بدین واستون بفرستم...)(من جای مشخصی هم ندارم....)هر چی میگفتم یه چیز میگفت...میدونستم داره تعارف میکنه...دلم نمیخواست واسه پشیزی پول مدیونش بمونم...(خوب پس من چیکار کنم؟؟؟حداقل تو یه مسیری باهام قرار بذارین که لااقل برسونم به دستتون...)یه کم فکر کرد و گفت(باشه...حالا که اصرار دارین باشه...فردا چطوره؟؟؟)(خوبه...چه ساعتی و کجا؟؟؟)(من حدودا ساعت 7بعداز ظهر کارم تموم میشه...میتونین بیاین میدون....؟؟؟)(بله بلدم...من راس ساعت 7 اونجام...ممنون...)بعدشم خداحافظی کردم....

وقتی رسیدم منتظر بود...با یه پاترول مشکی...اومدم سمت شیشه و زدم به شیشه ماشین...شیشه رو پایین کشید و سلام داد...(سلام سپیده خانوم...تشریف بیارین بالا...)(نه مزاحم نمیشم...)پاکتی که توش پولو گذاشته بودم در آوردم و بهش دادم...(بفرمایید...بازم ممنون...)(خیلی بده که آدم انقدر تعارف کنه و یکی مثل من انقد اصرار...نه شما بهتون میخوره اهل تعارف باشین نه من اصرار کردنو دوست دارم...پس بفرمایید داخل...اینجا که دم ماشین ایستادین صورت خوشی نداره...)با اینکه قلبا راضی نبودم که سوار شم اما واسه اینکه ناراحت نشه سوار شدم...حرکت کرد...(خوب خدا رو شکر مثل اینکه حسابی حالتون خوب شه...)(بله...ممنونم...)دوباره ساکت شد...حدودا سی ساله به نظر میرسید...قد بلند بود...خیلی ساده لباس پوشیده بود...موهای کوتاه داشت...البته موهای سفید زیادی هم تو سرش بود...قیافه معمولی اما خیلی مهربونی داشت...به دستاش نگاه کردم...حلقه ای تو دستش نبود...اما این دلیل نمیشد که مجرد باشه...یه کمی که رفتیم پرسید(شما منزل تشریف میبرین؟؟؟)(بله...)(پس لطفا بگین کدوم سمته که من برسونمتون...)(نه...ممنون...خودم میرم...)اخم کرد و چیزی نگفت...آدرسو بهش گفتم...(خوب...نگفتین...مشکل شما چیه؟؟؟البته نمیخوام فوضولی کنم...میتونین جواب ندین...اما خوشحال میشم کمکی بهتون کنم...)نگاش کردم...به نظر آدم بدی نمیومد...اما دودل بودم...وقتی دید ساکتم گفت(شما که سنتون کمه...شما چرا؟؟؟از الان که جوونی نباید اینقد غصه بخوری...)بعدشم لبخند زد...لابد فکر میکرد منم مثل اکثر آدما تو مایه های عشق و عاشقی سیر میکنم...حسابیم خوشی زده زیر دلم...(من آرمین_ل_هستم...31سالمه...مدرس دانشگاه هستم...در حال حاضر مجرد هستم...روان شناسی تدریس میکنم...)(خوشبختم...)بعدشم خودمو معرفی کردم...لحن مهربونی داشت...خیلی صمیمی حرف میزد...احساس میکردم آدم صادقیه...البته نمیشد به این زودی قضاوت کرد...(اشکالی نداره من اسم کوچیکتونو صدا کنم؟؟؟)(نه...مشکلی نداره...)(سپیده خانوم...احساس میکنم از چیزی ناراحتی؟؟؟درسته؟؟؟)لابد توقع داشت بگم آره و باهاش حسابی درد دل کنم...گفتم(نه...فقط یه کمی خسته ام...)(امیدوارم...)رسیدیم...از ماشین پیاده شدم و تشکر کردم...(اگه به کمک من احتیاج داشتین شمارمو که دارین...)(بله...ممنون...)از رو داشبورد ماشین پاکتی که بهش داده بودمو برداشت و بهم داد(اینم ببرین لطفا...)(نه...خواهش میکنم...اینجوری من راحت ترم...)لبخند زد و گفت(ایندفعه ببرش...دفعه دیگه ازت میگیرم...خوبه؟؟؟)نمیونستم چی بگم...(نکنه میخوای زود از شرم راحت شی؟؟؟آره؟؟؟)(نه...این چه حرفیه...)(پس بگیر...روز بخیر...)بعدشم رفت....

وقتی اومدم خونه شیوا خونه بود...مونا رفته بود دانشگاه...شیوا داشت تلفون حرف میزد...وقتی اومدم تو گوشیو قطع کرد و اومد تو اتاق(سپیده چی شد؟؟؟)(هیچی...)بعدشم پاکتو بهش نشون دادم(پولو نگرفت...)(جدی؟؟؟چرا؟؟؟)(نمیدونم...گفت دفعه بعدی میگیرم...)(دفعه بعدی؟؟؟)(آره...شیوا آدم بدی نبود...البته اینطور به نظر میرسید...)بعدشم واسه شیوا همه چیو تعریف کردم...(سپیده حالت که خوبه؟؟؟)(آره بابا...خوبم...نترس...)(راستی یه خبر خوب...)لبخند شیطنت باری زد و گفت(امشب باید سور بدی...)(چی شده؟؟؟)(امشب باید مارو شام ببری بیرون...قبول؟؟؟)(بگو واسه چی؟؟؟)(الان داشتم با شهرام حرف میزدم...کلی پکر بود...میگفت مسعود از تهران رفته...)(کجا رفته؟؟؟)(نمیدونم...میگفت دیروز زنگ زده خداحافظی کرده...به شهرام گفته یه کار تو شهرستان بهش پیشنهاد کردن...اونم قبول کرده...)چیزی نگفتم...(چیه؟؟؟خوشحال نشدی؟؟؟)(چرا بابا...دمت گرم...خبر به این خوبی میشه خوشحالم نکنه؟؟؟)بعدشم شیوا کلی واسه شام نقشه کشید...نمیدونستم چرا خوشحال نیستم....بر عکس...خیلی هم ناراحت بودم...اما نمیدونستم چرا؟؟؟هم بودن مسعود عذابم میداد هم نبودنش...موقعی که بود آرزوی نبودنشو داشتم اما حالا...به درک که رفته...مگه من تا حالا همینو نمیخواستم؟؟؟بهتر...شرش کم...بره دیگه بر نگرده.....

 

کاش میشد بدانیم که دیگران چقدر ما رو دوست دارند...

کاش میشد قلب و زبونمون یکی بود...

کاش میشد در موقع بود و نبود دوستانمان یکرنگ باشیم...

کاش میشد بفهمیم در دل دوستانمان چیست...

کاش میشد دوستانمان رو خوب بشناسیم...

کاش میشد آدمها هیچ وقت بزرگ نمیشدند، هیچ وقت عوض نمیشدند؛ که بدترین چیز عوض شدن دوستان قدیمی و صمیمی در طول زمان و جلوی چشممان است...

کاش میشد در مورد دوستانمون زود قضاوت نکنیم...

کاش میشد یاد بگیریم که همدیگه رو رنگ نکنیم؛ چون کسانی که دیگران رو رنگ میکنند روزی خودشان هم رنگ میشوند...

کاش میشد یاد بگیریم که قبل از اینکه عشق رو گدایی کنیم، به دیگران عشق بورزیم...

کاش میشد یاد بگیریم که استحکام دوستیها در صداقته...

کاش میشد یاد بگیریم که چطور ایراد دیگران رو بگوییم، بدون اینکه ناراحت شوند...

کاش میشد یاد بگیریم که در مورد دیگران زود قضاوت نکنیم...

کاش میشد یاد بگیریم که شکستن دل دیگران از هر کاری در دنیا بد تر و آسون تره...

کاش میشد یاد بگیریم که زیباترین درخت، سر به زیرترین درخته...

کاش میشد یاد بگیریم که دروغ نگیم...

کاش میشد بفهمیم که ما بهترین، برترین، زیباترین، بزرگترین، عاشق ترین و صادق ترین نیستیم...

کاش میشد بفهمیم که فقط ما در این دنیا زندگی نمیکنیم...

کاش میشد بفمیم که دیگران هم حق اظهار نظر دارن...

کاش میشد بفهمیم که دیگران دروغ های ما رو متوجه میشن، ولی به روی خودشون نمی یارن...

کاش میشد بفهمیم که حتی ممکنه با یه شوخی هم دوستانمون رو از خودمون برنجونیم...

کاش... ... ...



نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 11 مرداد ماه سال 1385 ساعت 00:44 AM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق بیست و چهارم...



کوه خیلی خوش گذشت...کلی روحیه هممونو عوض کرد...مونا خانوم که حسابی با چشم چرونی به قول خودش انرژی گرفت...منم که خدا انگار آفریده بود واسه حال گیری!!!البته من با کسی کاری نداشتم...نه من نه مونا و نه شیوا...هیچ آدمی که سرش به تنش بیارزه پیدا نکردیم...نکته جالب این بود که وقتی با مونا و شیوا نشسته بودیم و داشتیم هر و کر میکردیم و راجع به خلق الله کارشناسی میکردیم یه آقای خیلی مخوف با یه تپه ریش اومد و بعد از اینکه حسابی ما رو ورانداز کرد به شیوا گفت که باهاش بره...من و مونا حسابی خودمونو جمع و جور کردیم و هاج و واج موندیم...بعد از حدود یک ربع شیوا با قیافه عصبانی و صورت حسابی گر گرفته اومد و بعد از درخواست یک نخ سیگار یه نگاهی به من و مونا که از تعجب داشتیم دوتا شاخ رو کله های مبارکمون در میوردیم کرد و گفت(اون یارو ابول الپشمو دیدین؟؟؟)من و مونا با کله جواب دادیم چون وقتی شیوا قاط میزد عمرا صدا که هیچ نفسمونم در نمیومد...بالاخره خانوم کلی به خودش فشار آورد و تازه ما فهمیدیم که اون آقای پشمالو با اون محاسن و دم و دستگاه از شیوا خانوم خوشش اومده و شمارشو به شیوا داده!!!از اون بدتر شلیک خنده مونا بود که تقریبا اونایی که تو قله کوهم بودن شنیدن چه برسه به اطرافیان!!!منم که...وای چقدر خندیدیم...شیوا حرص میخورد اما بعد از خنده وحشانه من و مونا خودشم شروع کرد به خندیدن...من گفتم(شیوا جون شماره بی سیمشو بهت داد؟؟؟)مونا اشکاشو پاک کرد و گفت(بابا موبایل داده خره...شوهر شیوا پول داره...موبایل داره...)شیوا هم غش غش میخندید و گاهی تو سر من و گاهی تو سر مونا میزد...خلاصه خیلی خوش گذشت...ناهارو تو پایین کوه خوردیم و رفتیم خونه...وقتی خونه رسیدیم هممون ولو شدیم یه طرف...انقد خسته بودم که به زور لباسامو عوض کردم...فکر کنم هر سه تاییمون حدودا دوساعتی خواب بودیم!من زودتر بیدار شدم...رفتم یه سری بیرون خرید کنم...واسه شام...تو راه خیلی به حرفای دیروزی که مونا باهام زد فکر کردم...مونا راست میگفت...من با این رفتارم فقط باعث میشدم مسعود تحریک بشه و بمونه...پس باید یه فکر اساسی میکردم...شاید با دوستی و نشون دادن پرچم صلح میتونستم هم از دینی که مسعود گردنم داشت در بیام هم از شرش راحت بشم؟؟؟موبایلمو درآوردم و شمارشو گرفتم...(بفرمایید...)(سلام...من سپیده ام...)(سلام...خوبید؟؟؟)لحنش خیلی خشک بود!!!(مسعود میتونی صحبت کنی؟؟؟)(بله...مشکلی نیست...امرتون؟؟؟)یه لحظه ساکت شدم...اولین بار بود که مسعود باهام اینطور رسمی و خشک حرف میزد!!!(ببخشید...مثل اینکه مزاحم شدم...)بعدشم گوشیو قطع کردم...پسره عوضی!!!

با بهنام قرار بود بریم بیرون...میخواست با سلیقه من واسه عروسی مازیار لباس بخره!!!بابا چه پسری!!!بعدازظهر باهاش قرار داشتم...موبایل زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟)مسعود بود...(ممنون...خوبم...)(سپیده شرمنده که اون روز نشد گوشیو بر دارم...آخه جایی بودم که نمیتونستم راحت حرف بزنم...)اومدم بگم به درک که نتونستی...اما حرفمو عوض کردم...(عیبی نداره مسعود...من خواستم حالتو بپرسم...)معلوم بود که جا خورده...چون با تعجب گفت(حال منو؟؟؟!!!)(آره...راستش من باهات کار دارم...میخوام باهات حرف بزنم مسعود...)یه کم سکوت کرد و گفت(چیزی شده سپیده؟؟؟)خندیدم(نه بابا...همینطوری میخوام باهات حرف بزنم...)(کجا بیام دنبالت؟؟؟)(تو نمیخواد بیای دنبالم...خودم میام خونت...)(سپیده مرگ مسعود اتفاقی افتاده؟؟؟)(اه ه ه...نه بابا...خواستم راه بیوفتم بهت زنگ میزنم...فعلا...)با بهنام رفتیم خرید...کلی ولخرجی کرد...اینقد حرف زد که چند بار مجبور شدم سرش داد بکشم...خلاصه حسابی خودشو ترکوند...بعدشم منو رسوند دم خونه و رفت...وقتی رسیدم خونه کسی خونه نبود...شیوا که میدونستم شرکته...مونا هم رفته بود پیش میترا...سریع رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم...به مسعود زنگ زدم...بعدشم راه افتادم...دیگه تصمیممو گرفته بودم.............

وقتی رسیدم دم خونه کنار در واستاده بود و داشت قدم میزد...کرایه ماشینو دادم و پیاده شدم...(سلام...)(سلام...چرا دم در واستادی؟؟؟)(همینطوری...منتظرت بودم...)خندیدم و رفتیم بالا....نشست و گفت(چیزی شده سپیده؟؟؟)(نه بابا...بذار برسم بعد سوال پیچم کن...به جای این حرفا پاشو یه لیوان آب برام بیار آقا مهندس...)لبخند زد و رفت تو آشپزخونه...از حرکاتش معلوم بود حسابی از رفتار من شوکه شده...اما چیزی نمیگفت...در و دیوارهای خونه واسم همه خاطرات قبلو زنده میکرد...انگار همین دیروز بود...چقدر زود گذشت...از آشپزخونه اومد بیرون و جلوم یه لیوان شربت گذاشت...(من گفتم آب...بابا چه کلاسی واسم گذاشتی...معلومه هنوزم مهمم...)بعدشم نگاش کردم(شما همیشه مهم بودی...)(خوب...حالا تعارفو بذار کنار مسعود...من امشب اومدم که خیلی حرفا با هم بزنیم...)میدونستم که باورش نمیشه...همیشه من جن بودم و مسعود بسم الله...هرجا که مسعود بود من فرار میکردم...اما حالا جنه با پای خودش اومده بود اونجا !!!معلومه باید تعجب میکرد...سعی میکردم رفتارم کاملا طبیعی باشه...میدونستم مسعود پسر زرنگیه...پس نباید بند رو به این زودیا آب میدادم...سرشو انداخته بود پایین و الکی شربتشو بهم میزد...میدونستم داره به چی فکر میکنه...(مسعود من خیلی فکر کردم...شاید به نظرت حرفام خنده دار بیاد...اما من الکی بهت میگفتم که ازت متنفرم...تو سرنوشت من تو هیچ دخالتی نداشتی...اینو خودمم میدونستم...)با تعجب نگاهم میکرد...(میدونم که خیلی اذیتت کردم...میدونم خیلی ازم دلخوری...اما میخوام گذشته رو فراموش کنم...نمیخوام دیگه باهات دشمن باشم...باور میکنی؟؟؟)همینطور داشت نگاهم میکرد...(البته طبیعیه باور نکنی...مسعود مشکل تو با من چیه؟؟؟)(من...من مشکلی ندارم سپیده...فقط نمیخوام ازم متنفر باشی...همین...)(یعنی مشکل فقط همینه؟؟؟تو به این خاطره که مدام جلوم آفتابی میشی و کمکم میکنی؟؟؟آره؟؟؟به خاطر اینکه من ببخشمت و نفرتم از بین بره؟؟؟)سرشو انداخت پایین...(مسعود جواب بده...خواهش میکنم...من نیومدم که حرف بزنم و تو گوش کنی بعدشم برم...میخوام تو هم حرف بزنی...)(به حرفام گوش میدی سپیده؟؟؟)(آره گوش میدم...تا وقتی هم که همه حرفاتو نزنی نمیرم...مطمئن باش...)لبخند زد...(اما به یه شرط مسعود...قبول؟؟؟)(چه شرطی؟؟؟)(که هرچی ازت میپرسم اگه خواستی جواب نده...اما اگه جواب دادی راستشو بگو...باشه؟؟؟)(باشه...)(ممنون...)مانتومو در آوردم و دوباره نشستم...(خوب...من آماده ام...بگو...)(چیو بگم سپیده؟؟؟)(مسعود من با تو مشکلی ندارم...میفهمی؟؟؟اگه مشکلی بود که خودم نمیومدم اینجا...پس راحت باش...)چیزی نگفت...(مسعود میتونم یه سوال ازت کنم؟؟؟)(حتما...)(مسعود مهرداد الان کجاس؟؟؟)جواب نداد...(نمیخوای جواب بدی؟؟؟)(ایران نیست...)(جدی؟!!!)(آره...چند ماه بعد از قضیه شما از ایران رفت...دیگه هم ازش خبر ندارم...)پس مهرداد رفته بود...(خوب...نگفتی؟؟؟اگه من ببخشمت دیگه قضیه حله؟؟؟دیگه سپیده خیالش راحت باشه مسعود واسه این خاطر دنبالش نمیاد؟؟؟آره؟؟؟)(نه...مشکل این نیست سپیده...)(پس مشکل چیه؟؟؟بگو؟؟؟)دوباره سکوت کرد...اعصابمو خورد کرده بود...دلم میخواست پاشم برم...اما زود بود...(مسعود نمیخوای حرف بزنی من برم؟؟؟)(سپیده میدونی مشکل من چیه؟؟؟)(نه...اگه میدونستم که اینقد نمیپرسیدم...)(من...راستش من.....)کفریم کرده بود...(سپیده من دوست دارم...مشکل من اینه...)بعدشم سرشو انداخت پایین...مونا راست میگفت...مسعود پسر قشنگی بود...میدونستم پسر خوش قلبی هم هست...اما مشکل این بود که مسعود تنها یادگار دوران خوشی من بود که الان تبدیل شده بود به یه دفترچه خاطرات...دفترچه تلخ ترین خاطرات من...که وقتی میدیدمش تمام گذشته مثل یه فیلم از جلوی چشمم میگذشت...شایدم به همین خاطر اینقد ازش متنفر بودم!!!تنها راهی که میشد از دین مسعود در بیام فقط یه راه بود!!!

بلند شدم رفتم تو اتاقش...هنوزم مثل قبل بود...هنوزم دیواراش شراره رو یادم مینداخت...صدای خنده هاشو میشنیدم...صدای مهردادو با اون خنده های کثیفشم میشنیدم...حالت تهوع داشتم...دلم میخواست مسعودو خفه کنم...باز شده بودم یه دختر دبیرستانی ساده...اما با این فرق که تمام خاطراتم تلخ و سیاه بود...نشستم گوشه اتاق...نمیدونم چقدر طول کشید...با صدای زدن در به خودم اومدم...مسعود بود...(سپیده...چیزی میخوای برات بیارم؟؟؟)(نه...)بعدشم بهش اشاره کردم که بیاد بشینه کنارم...یه کمی با فاصله نشست...خودمو بهش چسبوندم و سرمو تکیه دادم به شونش...(مسعود تو واسه چی منو میخوای؟؟؟)(نمیدونم...مگه دوست داشتن دلیل میخواد؟؟؟)(یعنی تو این سالهایی که گذشت تو خسته نشدی؟؟؟)(نه...چرا باید خسته بشم وقتی حس میکنم همیشه تو کنارمی...)نگاش کردم(جدی میگی؟؟؟)(چیه؟؟؟حرفم خنده داره؟؟؟)چیزی نگفتم...دستشو گرفتم...دستاش یخ کرده بود...نشستم روبروشو بوسیدمش...هیچ حرکتی نمیکرد...(مسعود از من خوشت نمیاد؟؟؟)(این چه حرفیه سپیده؟؟؟)(پس چرا ساکتی؟؟؟)دوباره بوسیدمش...(سپیده میشه بریم بیرون؟؟؟هم یه هوایی میخوریم هم شام...)دستامو انداختم دور گردنشو دوباره بوسیدمش...ساکت بود...میدونستم نمیتونه زیاد مقاومت کنه...مرتب کارمو تکرارمیکردم...تا بالاخره.....................

بلند شدم لباسامو پوشیدم...ته دلم میخواستم از خوشحالی جیغ بکشم...لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون...مسعود هنوز تو اتاق بود...حس خوبی داشتم...میدونستم مسعود عمرا فکر اینجارو نمیکرد...پسره احمق...وقتی حاضر شدم رفتم تو اتاقش...هنوز اونجا بود...سرشو پایین گرفته بود و ساکت بود...از تو کیفم گردنبندی رو که مهرداد واسم گرفته بود درآوردم...تنها یادگاری که منو به گذشته پر دردم وصل میکرد...گردنبندو انداختم جلوشو گفتم(بیا...دلم میخواست این آشغالو تو صورت اون رفیق بی ناموست پرت کنم...اما حیف که نیست...هرچند اگرم بود واسم دیگه فرقی نداشت...حالا چون نیست تو مجبوری جورشو بکشی...بگیرش...اون موقع مهرداد اینو به من داد و تصاحبم کرد...نه فقط جسممو...روحو قلبمو...حالا هم من میندازمش جلوی یه حیوونی مشابه اون...مسعود من همیشه ازت متنفر بودم و هستم...اگرم دیدی امشب اومدم اینجا فقط واسه این بود که با هم بی حساب بشیم...حالا بی حسابیم...من دینمو جسما بهت ادا کردم...دیگه نمیخوام هیچوقت آشغالی مثل تو رو ببینم...میفهمی؟؟؟هیچ وقت...)از اتاق که اومدم بیرون صدای هق هق گریشو شنیدم...اما فقط واسم این مهم بود که دیگه با مسعود بی حساب شدم...بی حساب بی حساب.............

دل آدم ها که از سنگ نیست ، از سیمان نیست...دل آدم ها از شیشه است و بلور...راحت می شکند...مثل بلور...دل آدم ها که محکم نیست ، قرص نیست...به مویی بند است...دل آدم ها می گیرد ، ترک بر می دارد ، خالی میشود و ... می شکند...دل آدم ها تنگ می شود و تو خوب می دانی...دل آدم ها می ترسد و تو خوب می فهمی...دل آدم ها هزار تکه می شود و تو می بینی...دل هزار انسان هر روز هزار تکه می شود...روزی هزار در هزار...تو اما حوصله می کنی ، هزار تکه های دل هر هزار انسان را هر روز جمع می کنی ، بند می زنی و دوباره می سازی...آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را می شکنند...تو دل نمی شکنی اما می سازی دوباره...آدم ها نمی دانند دلی که به تو داده شود محکم می شود...می شود دلی شیشه ای که هرگز نمی شکند...

هزاران سال است که آدم ها دل یکدیگر را می شکنند...

هزاران سال است که زمین پر می شود از تکه های بلورین...

و هزاران سال است که تو می بینی ، می دانی ، می فهمی و...می سازی !!!...



نوشته شده توسط سپیـده در روز پنجشنبه 5 مرداد ماه سال 1385 ساعت 01:08 AM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق بیست و سوم...



وقتی حسابی آروم شد به صندلی ماشین تکیه داد...اما هنوزم ساکت بود...همینجور داشتم الکی و بی هدف رانندگی میکردم...خودمم نمیدونستم چرا مسعودو ول نکردم برم؟؟؟نمیدونم...شاید چون گریش دلمو سوزوند...نمیدونم....یه کمی که گذشت گفت(سپیده...شرمنده اینطوری شد...دست خودم نبود...یه دفعه دلم ترکید...)بازم بغض کرد...(عیبی نداره...مهم نیست...مسعود حمید تو کدوم بیمارستانه؟؟؟)یه نگاهی بهم کرد و گفت(چطور؟؟؟)(هیچی...میخوام برم عیادتش...میخوام خودم باهاش حرف بزنم...تو که نتونستی...شاید خودم بتونم...)هیچی نگفت...(سپیده مطمئنی؟؟؟)(آره...)بعدشم ماشینو نگه داشتمو پیاده شدم...رفتم سر جام نشستم و مسعود اومد پشت فرمون...(سپیده...اگه نمیخوای بریم نمیریم...به خدا اجباری نیست...)(نه...من واسم فرقی نداره...بریم...)(پس با هم میریم بالا...باشه؟؟؟)(باشه...)رسیدیم بیمارستان...شیوا و شهرام و چند تا از دوستای حمیدم اونجا بودن که من نمیشناختمشون...به در اتاق حمید زدم و رفتم تو...یه خانوم نسبتا مسن تو بود...با یه دختر جوون...سلام کردم...حمید تا منو دید روشو اونطرف کرد...دختره هم کلی ترش کرد...خانومه با تعجب به من نگاه میکرد...فهمیدم مادر حمید باید باشه...(ببخشید مزاحم شدم...)اینو گفتم و اومدم از در اتاق برم بیرون که حمید گفت(سپیده بمون...مامان یه لحظه برو بیرون...مرجان تو هم برو بیرون...)تازه مادره فهمید من کیم!!!(الهی خیر نبینی دختره...الهی سیاه بخت بشی که با پسرم اینکارو کردی...الهی خدا به زمین گرم بکوبت......)در اتاقو باز کردم و اومدم بیرون...بدون اینکه با بچه ها حرف بزنم از راهرو رفتم بیرون...(اااا...سپیده کجا؟؟؟)شیوا اینو گفت و دوید دنبالم...(شیوا ولم کن...)(کجا داری میری؟؟؟سپیده لج بازی نکن...حمید الان تو موقعیتی....)نذاشتم حرف بزنه...داد زدم(تو واسه چی سنگ حمیدو به سینه میزنی شیوا؟؟؟چیه؟؟؟اگه اینقد ازش خوشت اومده خوب مال تو....تو که ندیدی مادرش چیکار کرد؟؟؟پس چرا حرف مفت میزنی؟؟؟)شیوا ساکت شد...از بیمارستان اومدم بیرون...رفتم تو حیاط بیمارستان نشستم...سرم داغ شده بود...تنم میلرزید...مادر حمید به چه حقی با من اینطوری حرف زده بود؟؟؟اون که نمیدونست پسرش با من چیکار کرده؟؟؟داشتم آتیش میگرفتم...دلم میخواست با دندونام شاهرگشو پاره کنم...زنیکه...دهنشو وا کرده بود هرچی دلش میخواست میگفت...خاک تو سرم که اومدم...چه غلطی کردم...(سپیده...)مسعود از دور صدام کرد...اومد نشست کنارم...(سپیده...تقصیر من بود که این پیشنهاد احمقانه رو بهت دادم...پاشو بریم من خودم میرسونمت...)(لازم نکرده...خودم میرم...شما نمیخواد سنگ منو به سینه بزنی....)کیفمو برداشتمو رفتم......

یه نیم ساعتی میشد میچرخیدم...از این حرص میخوردم واسه خاطر آدمی مثل حمید بهم توهین شده...حالم از خودم بهم میخورد...موبایل زنگ خورد(الو...سپیده...کجایی؟؟؟)شیوا بود...(بیرونم...)(سپیده چرا از من دلخور شدی؟؟؟من که چیزی نگفتم بهت...)(من ناراحت نیستم شیوا...گیر نده...)(دروغ میگی نافرم...کجایی بیام دنبالت؟؟؟)(نمیخواد...میخوام قدم بزنم...)اینقدر گیر داد که آخر باهاش قرار گذاشتم...اومد دنبالم...البته با شهرام!!!سوار که شدم شهرام لبخند زد و گفت(میبینم کشتیات غرق شده همکار؟؟؟)گفتم(شهرام سر به سرم نذار...حوصله ندارم...)یه دفعه شروع کرد به دست زدن(براووووو....بالاخره تو به من گفتی شهرام....)بعدشم هم اون هم شیوا خندیدن...بهش لبخند زدم و دوباره خیابونو نگاه کردم...(سپیده...از حرفای مادر حمید دلخور نشو...بالاخره مادره دیگه...یه چیزی گفت...)(من دلخور نیستم...اون بی جا کرده وقتی چیزی نمیدونه در دهنشو باز میکنه...)شهرام گفت(مسعود قضیه شما رو برام گفت...)نگاش کردم(چیو گفت؟؟؟)(ای بابا...همون روزی که رفته بودی تولدشو تبریک بگی...که اون کارارو کرد...اینو میگم...)(آهان...)خیالم راحت شد...خوبه که شهرام فقط اینو میدونست...(ببین سپیده...تو هم مثل خواهر خودمی...از حرفم دلخور نشو...اما اصلا اون روز نباید میرفتی پیش حمید...ببین حمید بچه خوبیه...یه کمی حساسه...)(یه کمی حساسه؟؟؟اگه اون روز من موبایل نداشتم میدونی چی میشد شهرام؟؟؟اگه منو کشته بود چی؟؟؟اگه الان ناقص شده بودم چی؟؟؟)(ای بابا...حالا که سالمی...)خندیدم...(آره خوب...حالا که سالمم...حتما باید میوفتادم به حال مرگ...)شیوا گفت(بابا بیخیال شین...حمید خودش فهمیده چقدر حماقت کرده...حالا شما ول کن نیستین...)شهرام ساکت شد...منم چیزی نگفتم...شهرامو رسوندیم و با شیوا رفتیم...تو راه ساکت بود...میدونستم از دستم دلخوره...از قیافش معلوم بود...(شیوا...از دستم ناراحتی؟؟؟)(نه بابا...)(دروغ نگو...معلومه ناراحتی...تابلو...)(سپیده به خدا من اگه یه وقت یه چیزی میگم واسه خاطر خودته...دلم نمیخواد اشتباه کنی...میفهمی؟؟؟)(آره...)(وقتی رفتی کلی به حمید توپیدم...هم به اون هم به مادرش...قضیه رو به مادرش گفتم...اونم کلی شرمنده شد...اون دختره رو دیدی؟؟؟همون که با مادر حمید اومده بود؟؟؟)(آره...)(اونم کلی ناراحت شد...دختر خاله حمید بود...خلاصه ننه حمید پشیمون بود...)(به درک...میخوام سر به تن هیچکدومشون نباشه...)(مسعود کلی با حمید حرف زد...حمیدم هیچی نمیگفت...خودش فهمیده بود چه حماقتی کرده...کارش بچه گونه بود میدونم...حمید خیلی عصبیه...خره دیگه...)بعدشم بهم خندید...(حالا اخماتو وا کن بریم غذا بگیریم که مونا الان منتظره...باشه؟؟؟)صورتشو بوسیدم و گفتم(باشه...ممنون شیوا....)وقتی رسیدیم خونه شیوا خانوم طبق معمول همه چیو سریع و بدون هیچ کم و کاستی به مونا توضیح داد...مونا هم گفت(خاک تو سرش...پسره بی جنبه...آخه این سپیده به این گندی تحفه اس؟؟؟خدا شانس بده...)خندیدیم...کلی پشت سر حمید صفحه گذاشتیم و مسخره اش کردیم...موبایل زنگ خورد(بله؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟)حمید بود...بابا چه سگ جون پر رویی بود...(چیکار داری؟؟؟)(هیچی...زنگ زدم هم تشکر کنم هم معذرت خواهی...)(لازم نبود شما زنگ بزنی...نیازی هم به تشکر شما نبود...مادرتون به اندازه کافی ازم تشکر کرد...)(سپیده من واست توضیح میدم...)(لازم نیست...حمید دیگه به من زنگ نزن...یادت نره که من دوست دختر مسعودم...تو جونتو مدیونشی...دیگه با ناموسش کار نداشته باش...برو به زندگیت برس...فکر نون کن که خربزه آبه...)بعدشم گوشیو قطع کردم...خدایی عجب شانس گندی داشتم...به قول مونا عرضه نداشتم یه دوست پسر خوب و با معرفت پیدا کنم...هرچند که با معرفت و بیمعرفت واسم فرقی نداشت!!!!!!!!!!!

اون روز با فروغ سر کلاس بودیم...هنوز زنگ نخورده بود...روزبه اومد تو کلاس و رفت آخر کلاس...این موجود خدایی چقدر مغرور و بی تربیت بود...زنگ که خورد اومد نشست صندلی جلوی من!!!مار از پونه خوشش میاد در لونشم سبز میشه!!!وسطای کلاس فروغ رفت بیرون که تلفن بزنه...داشتم به حرفای استاد گوش میکردم که متوجه روزبه شدم...کتابشو نسبتا بالا گرفته بود...بالای کتاب یه شماره نوشته بود که کنارشم نوشته بود(به من زنگ بزن...کارت دارم...)تعجب کردم...روزبه و این کارا؟؟؟اونم با من که حسابی دشمن بود؟؟؟جل الخالق!!!اهمیت ندادم...اما هنوز کتابو بالا نگه داشته بود...استاد انگار متوجه شده بود من حواسم به کتابه...(خانوم _ا_اتفاقی افتاده؟؟؟)سریع به استاد نگاه کردم و گفتم(نه استاد...)یه نگاهی به روزبه کرد و گفت(شما چرا کتابو بالا نگه داشتی؟؟؟)اونم با ریلکسی گفت(من چشمام ضعیفه...اینجوری بهتر میبینم...)صدای خنده خفیف بچه ها اومد...اما با چشم غره استاد همه حساب کار اومد دستشون...زنگ که خورد اومدم خونه...میخواستم استراحت کنم که فردا بریم کوه...یاد قضیه روزبه و کارش سر کلاس افتادم...نمیدونستم منظورش از این کار چی بوده؟؟!!!شماره تو ذهنم مونده بود...اما عمرا زنگ نمیزنم...از اون پسره هر کاری بر میاد...یهو دیدی جاسوس باشه!!!شایدم اینجوری میخواد آمار بگیره!!!ممکنه بخواد ضایعم کنه؟؟؟طبق معمول هزار تا فکر از سرم گذشت...مونا اومد تو اتاق(سپیده...عروسی مازیار این هفته اس؟؟؟)(آره...چطور؟؟؟)(هیچی..میخوام تدارک یه لباس توپو ببینم...)بعدشم با شیطنت لبخند زد...(سپیده...میگم یه پیشنهاد...)(چه پیشنهادی؟؟؟)(بیا با همون بچه های شمال بریم کوه...موافقی؟؟؟خیلی خوش میگذره ها...)(نه بابا...حال داری به خدا مونا...سه تایی بیشتر خوش میگذره...)شونشو انداخت بالا و گفت(از ما گفتن آبجی...فکر نکن تو کوه خبریه...یه مشت امل و گاگول ریختن اونجا...)خندیدم و گفتم(پس تو چرا داری میری مادمازل؟؟؟)(سپیده جون من با اینکه آدم متشخصی هستم اما در نهایت باکلاسی کلی هم خاکیم...من به خاطر شما دوتا دارم میام...وگرنه اینجور جاها در حد من نیست...)پریدم روشو گفتم(ضعیفه...زبون وا کردی...)بعدشم یه کشتی دوستانه گرفتیم که طبق معمول مونا خانوم انقد گاز گرفت و داد کشید که من مسابقه رو واگذار کردم!!!دوتایی خسته کنار هم رو زمین درازکشیده بودیم...مونا یه نگاهی بهم کرد و گفت(سپیده یه قولی بهم میدی؟؟؟)(آره...چه قولی؟؟؟)(سپیده قول بده تا آخر عمرمون با هم رفیق بمونیم...هیچ وقتم هیشکی نتونه مانع رفاقتمون بشه...قول میدی؟؟؟)گونشو بوسیدم و گفتم...(قول میدم مونا...قول...)(منم قول میدم سپیده...راستی تو چرا زیاد نمیخندی سپیده؟؟؟)(چی؟؟؟)(میگم چرا انقد زندگی رو سخت میگیری؟؟؟آخه از وقتی که باهات آشنا شدم به ندرت خندیدی...مگه با هم شوخی کنیم بخندی...چرا اینقد سخت میگیری؟؟؟)نگاش کردم(مونا خیلی چیزا تو من خیلی وقته مرده...)نشست و گفت(سپیده...واسم از اول تعریف کن...میخوام بدونم...)(من که تعریف کردم....)(آره...اما خیلی کم...سپیده بگو واسم...)خیلی سخت بود دوباره همه چی رو تعریف کنم...آخه آدما وقتی میخوان یه موضوعی رو تعریف کنن مجبورن اول اونو به خاطر بیارن...من نمیخواستم دوباره همه چی یادم بیوفته...هر چند که همه چی یادم مونده بود و تقریبا همیشه بهش فکر میکردم...بعضی از آدما با رفتنشون زندگی آدمو دگرگون میکردن و بعضی ها با موندنشون...نمیدونم چرا هیچ مخالفتی با مونا نکردم و همه چیو واسش تعریف کردم...میدونستم مونا دختر عاقل و مطمئنیه...وقتی حرفام تموم شد دوباره دراز کشید رو زمین...(سپیده...میخوای با بابات حرف بزنم؟؟؟میخوای واست پیداش کنم؟؟؟بالاخره اون تو شیراز یه بیمارستانی چیزی باید کار کنه دیگه...پیداش میکنیم...میخوای؟؟؟)(نه....)تو این مدت چقدر از بابام متنفر شده بودم...گاهی وقتا فکر میکردم اگه بابا هم مثل خیلی از پدرا یه آدم منطقی بود خیلی راحت تر میشد با وضعیت من کنار بیاد...احساس میکردم بزرگترین بدی دنیا رو بابا بهم کرده بود...یاد اون شب لعنتی افتادم که با نهایت بی رحمی منو بیرون کرد...یاد کاراش با مادرم...نمیگم زندگی فعلی من تقصیر بابا بود...نه...خودمم مقصر بودم...اما مگه من چند سالم بود؟؟؟؟؟؟؟

اون شب مونا کلی راجع به مسعود باهام حرف زد...البته حرفای مونا منطقی بود...اما تو مقوله عشق یا نفرت مگه آدما منطق حالیشونه؟؟؟به حرفاش گوش میکردم...حرفای مونا آرومم میکرد...راجع به همه چی باهام حرف زد...از همه بیشتر راجع به مسعود...مونا میگفت خودت باعث میشی مسعود دست از سرت بر نداره...میگفت چون ازش دلخوری و اونم این موضوعو میدونه همین باعث میشه اون مدام تحریک بشه و دنبال این فرصت بگرده که از دلت در بیاره...میگفت بهتره مسعودو ببخشی چون خودتم میدونی اون مقصر نبوده...حتی اگه این پیشنهادو از اولم به تو میداد فرقی نداشت...(مونا جون...اگه از اول میگفت فرق داشت....اونوقت من دیگه مهردادو انتخاب نمیکردم...)یه نگاهی کرد و گفت(یعنی مسعودو انتخاب میکردی؟؟؟)(نه...هیچ کدومشونو...الانم تو این وضعیت گه نبودم...)هیچی نگفت...اما من دروغ گفتم...میدونستم حتی اگه مسعود از روز اولم این پیشنهادو به من میکرد بازم من مهردادو انتخاب میکردم...همه اینا رو میدونستم...اما نمیدونم چرا از مسعود بدم میومد...مونا گفت(سپیده...به نظر من مسعود پسر خیلی خوبیه...هم خیلی خوش قیافه اس هم موقعیت خوبی داره...خودتم میدونی که اگه ازت خوشش نمیومد دلیلی نداشت اینقدر دنبالت باشه...سپیده اگه ازش خوشت میاد که هیچ...اما اگه واقعا ازش متنفری حالا چه با دلیل چه بی دلیل تمومش کن بره...)(چطوری؟؟؟)(خوب خنگ خدا...ببخشش...مگه چی میشه؟؟؟)(نمیشه....)(چی چیو نمیشه؟؟؟بابا سپیده چرا گیر میدی؟؟؟مگه کاری داره ببخشیش؟؟؟خوب الکی بگو بخشیدیش...چمیدونم...یه کاری کن که بره رد کارش...بابا گناه داره...تو چرا انقد مغروری؟؟؟اه ه ه...)خندیدم و گفتم(باشه...واسش یه فکری میکنم....)(سپیده به خدا زندگیتو داری با دستای خودت عین یه مستراح میکنی...)گفتم(می بخشی که افتاده ام به هم زدن این مستراح!!!توی این کثافت ها دنبال چیزی هستم...شاید خودم!!!!!!!!!!!!!!)..........

 

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

و نماند هیچش...الا هوس قمار دیگر!!!....



نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 1 مرداد ماه سال 1385 ساعت 11:09 AM

پیوند | چاپ







آخرین مطالب

وبلاگ من
وبلاگ من


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 161432