: امتداد تلخیها...ورق سی و نهم...
پروانه بزرگ ترین خیانتی که یه همجنسم بهم کرد رو تو زندگیم کرد...البته میدونم هر آدمی عقل داره و در نهایت تصمیمو خودش میگیره...ولی این وسط یه دوست میتونه خیلی تو گرفتن یه تصمیم درست یا غلط تأثیر داشته باشه...چون اکثراً تنها بودم و مونا و شیوا هم درگیر کار و زندگی خودشون بودن ناخودآگاه با پروانه صمیمیتر میشدم...و نمیدونستم پشت اون چشمای شیطون و لبخند دروغی چه افعی پنهون بود...اکثراً وقتایی که مسعود سر کار بود میگفتم پری بیاد خونه پیشم...حتی با اینکه تا قبل از آشنایی با پری رابطه ام با مسعود خیلی بهتر شده بود اما با ورود پری به زندگیم دوباره رابطه من و مسعود سرد شد...و صد البته این سردی از طرف من بود و حرفای پری هم این وسط بی تأثیر نبود...یه روز پروانه بهم زنگ زد و واسه اولین بار دعوتم کرد خونشون...قلباً راضی نبودم برم اما به هرحال بدمم نمیومد که از نزدیک با پری و خونوادش آشنا بشم...کلی با مسعود بحث کردمو راضی شد من برم اونجا...وقتی رسیدم خونشون خیلی گرم ازم استقبال کرد...رفتیم بالا و دیدم دوتا دختر دیگه هم اونجا هستن...دوستاشو بهم معرفی کرد و رفت تا میوه بیاره...دوتا دختر بینهایت ول و جلف...اولین بار بود که جلوی دونفر هم جنس خودم معذّب بودم!!!خصوصاً اینکه تو اون تایم کوتاه خیلی راحت هرچی میخواستن به هم میگفتن و اصلاً مراعات منو که به هر حال یه تازه وارد بودمو این برخورد اولمون بودو نمیکردن...چون هنوزم که هنوزه برخورد اول آدما خیلی خوب تو ذهنم میمونه و در حقیقت برخورد اول هرکسی ذهنیت منو رو اون آدمو میسازه...یه کمی که گذشت از پری سراغ خونوادشو گرفتم و اونم گفت که رفتن مسافرت...کلی پذیرایی کرد و یه کمی که نشست کنارم معذرت خواهی کرد و گفت میخواد تلفن بزنه و رفت پایین....بعد از چند دقیقه دوستاشو صدا کرد طبقه پایین...تنها نشسته بودمو کلی حرص میخوردم که چرا با اینکه زیاد از جو اونجا خوشم نیومد و پروانه هم زیاد تحویلم نگرفت و با دوستاش انگار بیشتر خوش بود حرص میخوردم...خلاصه بعد از چند دقیقه که فکر کنم یک ربعی طول کشید اومد بالا و درحالیکه چایی آورده بود بهم لبخند زد و نشست کنارم رو تخت...یه کم از اینور اونور حرف زد و حال مسعودو پرسید و بی مقدمه رفت سر اصل مطلب!!!حالا اصل مطلب چی بود؟؟؟خیلی رک و صریح ازم پرسید(سپیده...اهل خلاف هستی؟؟؟)یکمی از سوالش غافلگیر شدم و راستش بیشتر از اینکه غافلگیر بشم تعجب کردم...(چطور؟؟؟)(همینطوری پرسیدم...هستی یا نه؟؟؟)منم نه گذاشتم نه ورداشتم گفتم(تا چه خلافی باشه؟؟؟)قه قهه زد و محکم کوبید پشتم و گفت(میدونستم اشتباه نکردم...حال میکنم خیلی پایی...)بعدشم دستمو گرفت و کشون کشون منو برد طبقه پایین...در آشپزخونه رو باز کرد و دیدم بلهههههههههه...دو تا دوستاش داشتن به خودشون حسابی میرسیدن...البته خلاف هردوشون یکی نبود...یکیشون سیگاری میکشید و اون یکی هم داشت یه تیکه تریاکی که زده بود به یه سنجاق قفلی رو رو حرارت گاز به اصطلاح میپخت...از اون وضعیت عُقم گرفت...البته من اینجور مجالسو قبلاً هم دیده بودم اما خوب هیچوقت فرصتی پیش نیومده بود خودم به عنوان یه فاعل توش شرکت کنم...البته تمایلی هم نداشتم...خلاصه وقتی پری عکس العمل کاملاً بیتفاوت منو دید کلی ذوق کرد و وقتی هم فهمید که من میونه ای با اون دو نوعش ندارم بیشتر ذوق مرگ شد و همونجوری دستمو کشید و برد بالا...در اتاقو بست و نگام کرد...بعدشم در کمدو باز کرد یه کیسه از توش درآورد و بهم چشمک زد...دروغ نمیگم اما خیلی ترسیده بودم...اما به هر حال خودمو خیلی خونسرد نشون دادمو لبخند زدم تا کم نیارم!!!خلاصه خانوم شروع کرد رو یه کاغذ رج به رج چیدن اون چیزی که بعداً با اطلاعاتی که همش در زمینه تئوری بود همون هروئین معروف...بعدشم یه کاغذ لوله کرد و شروع کرد محکم کشیدن اون از راه بینی...خوب من هیچ تمایلی به امتحانش نداشتم...اما از اونجایی که نمیخواستم کم بیارم وقتی کاغذ لوله شده رو طرف من گرفت و اصرار که نترسم و اولین بار همه میترسن اومدم سمتشو و منم...
اولین آشنایی من و این لعنتی از طریق پروانه و همینطور شروع شد...غافل از اینکه نمیخواستم و نمیدونستم این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست...حاشیه نمیرم و کلی میگم...چون دیگه همه در حدی با این مسائل آشنا هستن...کار به جایی رسید که عملاً اگه اینکارو نمیکردم کمبودشو کاملاً حس میکردم...و بعد از یه مدت خیلی کوتاه شدم یکی از مشترییای فیکس پروانه که تازه فهمیدم ساقی دوده...تو این مدت هروقت که محدود بودم و نمیتونستم به خودم برسم شدیداً عصبی میشدم...تا حدی که از کاه کوه میساختم و از یه موضوع خیلی کوچیک یه دعوایی آنچنانی میساختم...و نمیدونستم این عصبی شدن و این اصغر ترقه شدنم از کجا آب میخوره...گذشت تا یه شب که حسابی به خودم رسیده بودم و داشتم تلویزیون میدیدم...اونشب مسعود دیرتر از همیشه اومد خونه و خیلی پکر بود...ازش پرسیدم چشه و اونم خیلی بیتفاوت گفت هیچی...منم اصرار نکردمو بزممو کوفت خودم نکردم...یک ساعتی که گذشت دیدم مسعود همونجور سیگار میکشه و قدم میزنه...مشخص بود که پریشونه...البته چند وقتی بود که خیلی پکر بود...منم زیاد ازش نمیپرسیدم و سرم به کار خودم گرم بود...اونشب اینقدر قدم زد و جلوم رژه رفت که طاقتم تموم شد...(اه ه ه...مسعود چه مرگته؟؟؟سرگیجه گرفتم...بابا بتمرگ یه جا دیگه...)هیچی نگفت...رفت تو اتاق و درو کوبید...شاکی شدم...اولین بار بود این کارو از مسعود میدیدم...اومدم در اتاقو باز کردم و داد کشیدم(چه مرگته؟؟؟از جای دیگه دلت پره سر من خالی میکنی؟؟؟)(سپیده میخوام باهات حرف بزنم...)(فعلاً حوصله ندارم...)(چند وقته حوصله نداری...البته حوصله منو...)(منظور؟؟؟)(هیچی...بیخیال...)(به درک...)اومدم بیرون و تلویزیونو خاموش کردم...شاکی بودم...حس میکردم مسعود داره یه چیزیو ازم قایم میکنه...اومد بیرون و نشست روبروم...(سپیده...چیزی شده؟؟؟)(نه...اتفاقاً من میخواستم اینو ازت بپرسم...دست پیش میگیری زرنگ خان؟؟؟)(سپیده تو جدیداً خیلی عوض شدی...هی با خودم کلنجار میرم که اینطور نیست اما واقعاً اینطوره...نمیدونم اما کاش حدسام غلط باشه...)(چه حدسایی؟؟؟هان؟؟؟)(هیچی...ولش کن...میرم شام بگیرم...)بعدشم از خونه رفت بیرون...خیلی نگران شدم...ترسیدم نکنه مسعود بویی از ماجرا برده باشه...خلاصه کلی با خودم کلنجار رفتم و تصمیم گرفتم خیلی نُرمال رفتار کنم...نهایتش این بود که انکار میکردم دیگه...اون شب گذشت...فرداش وقتی از خواب بیدار شدم بابا خونمون بود...احوالپرسی کردم و رفتم دست و صورتمو بشورم...وقتی برگشتم بابا گفت(مسعود میگه مریض شدی آره؟؟؟)(من؟؟؟مریض؟؟؟نه...میبینی که خوب خوبم بابا...این چه حرفیه؟؟؟)از تو کیفش لوله درآورد و تا اومدم بجنبم گفت(آستینتو بزن بالا ببینم...)(اینکارا چیه؟؟؟یعنی چی؟؟؟)(میخوام ازت خون بگیرم...با بیمارستان هماهنگ کردم...میبرم آزمایشگاه...شاید مشکل کبدت باشه...مسعود راست میگه...منم چند وقته دقت کردم رنگت خیلی زرد شده...)خیلی ترسیدم...البته نه از خون گرفتن...اما از نتیجه آزمایش که خوب قطعاً جوابشو میدونستم و ممکن بود رازم فاش بشه و از اون مهمتر آبروم پیش بابا بره...خلاصه هیج طوری نتونستم طفره برمو بابا ازم خون گرفت...منم دلمو زدم به دریا و گفتم(من سیگار میکشم بابا...تو آزمایش معلوم میشه؟؟؟تازه استامینوفن کدئین هم خوردم...)چپ چپ نگاهم کرد و بلند شد کیفشو برداشت و خداحافظی کرد...قلبم داشت وامیستاد...نگاهای اینجوری بابا رو میشناختم...تمام تنم از ترس میلرزید...هزار تا نذر و نیاز کردم و التماس خدا که هیچی معلوم نشه...دم در از بابا پرسیدم(کی جوابش معلوم میشه؟؟؟)(سه چهار روز دیگه...)بعدشم رفت...
شب که مسعود اومد حسابی باهاش دعوا کردم...میگفت نگران من بوده و بابا خودش اینکارو کرده...از یه طرفی هم بهم میگفت چرا اینقدر استرس دارمو نگرانم؟؟؟منم توجیه میکردم که نمیخوام بابا نگران بشه...همین!!!خلاصه اون شب با هزار بدبختی و فکر و خیال گذشت...فردا عصرش که از دانشگاه اومدم مسعود خونه بود...(سلام...تو چرا زود اومدی امروز؟؟؟)(سلام سپیده...اومدم که امشب شام باهم بریم بیرون...)(مناسبتی داره؟؟؟)لبخند زورکی زد و گفت(نه...میخوام شام ببرمت بیرون...قبول؟؟؟)منظورتو نمیفهمم مسعود...واضح بگو...)(بابا همینجوری هوس کردم شام بریم بیرون...باشه؟؟؟)لبخند زدم...(میگم موافقی شام بریم جاده؟؟؟)(منظورت جاده چالوسه مسعود؟؟؟)(آره...بریم؟؟؟)(نمیدونم...)(بریم دیگه...)خلاصه انقدر التماس کرد که راضی شدم...جالب ایجا بود که وقتی تو راه بودیم مسعود پیشنهاد کرد که بریم شمال و شب بمونیم ویلای باباش و فردا بیایم تهران که من قبول کردم!!!البته بعداً فهمیدم همه اینا نقشه بوده و مسعود خیلی زیرکانه و با برنامه ریزی اینکارارو کرده و از شانس خوبشم من بدون هیچ شرط و مقاومتی قبول کردم!!!تو جاده شام خوردیم و وقتی رسیدیم حدوداً نیمه شب بود...لباسامو عوض کردم و رفتم تو یکی از اتاقا که تنها اتاقی بود که خیلی دوسش داشتم...چون دقیقاً رو به دریا بود...نشستم لب تخت و به صدای دریا گوش دادم...مسعود اومد تو اتاق و نشست کنارم...(سپیده من خیلی دوستت دارم...اینو میدونی؟؟؟)(اوهوم...)(اگه یه وقت کاری کردم که باعث ناراحتی و اذیتت شد منو ببخش...بدون فقط و فقط به خاطر خودت بوده و بس...)(منظور؟؟؟)دستشو انداخت رو شونم و بیرونو نگاه کرد...(پروانه امروز که دانشگاه بودی زنگ زد...)(خوب؟؟؟چیکار داشت؟؟؟چرا الان بهم گفتی؟؟؟)موبایلمو برداشتم که بهش زنگ بزنم...موبایلو ازم گرفت و نگاهم کرد...(بهش زنگ نزن...تو بازداشتگاه بود...)یخ کردم...(بازداشتگاه؟؟؟چرا اونجا؟؟؟)(بعداً بهت میگم...بعدشم از اتاق رفت بیرون...بدنم یخ کرده بود...دهنم خشک شده بود...اومدم برم بیرون آب بخورم دیدم در بسته اس...چند بار دستگیره درو پایینو بالا کردم...نه...انگار در قفل بود!!!(مسعود...این در انگار قفل شده...بیا ببین میتونی بازش کنی؟؟؟)(قفل نشده...من قفلش کردم...)(چی؟؟؟مگه مرض داری؟؟؟بیا بازش کن میخوام برم دستشویی...زود باش دیگه...)(سپیده مجبورم...نمیتونم بازش کنم...توروخدا منو ببخش...)(این کارا یعنی چی؟؟؟این مسخره بازیا چیه مسعود؟؟؟میگم بیا این درو باز کن...)هر کاری کردم جواب نداد...داد کشیدم...تهدید کردم...جیغ کشیدم...انگار نه انگار...موبایلمم برده بود بیرون...من موندم و یه اتاق که فقط یه تخت داشت و یه بالش و پتو و یه کمد!!!
نوشته شده توسط سپیـده در روز دوشنبه 22 آبان ماه سال 1385 ساعت 00:02 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[87]
: امتداد تلخیها...ورق سی و هشتم...
وقتی چشممو باز کردم دیدم تو جاده چالوسیم...ویلای علی آقا تو رامسر بود...خودمو از رو صندلی تکون دادمو یه نگاهی به جاده کردم...مسعود نگاهم کرد و گفت(خوابالو دو ساعت بیشتره خوابیدی...)بعدشم چشمک زد...(مسعود چرا از چالوس اومدی؟؟؟بابا از اینجا تا رامسر که کلی راهه...از رشت که نزدیک تر بود...)(همه مزۀ شمال به جاده چالوسشه خانوم جان...من اگه هزار روزم شمال بمونم اما از این جاده نیام انگار نه انگار که اومدم شمال...)دوباره تکیه دادم به صندلی و جاده رو نگاه کردم...ناخودآگاه یاد حرفای بابا افتادم...یاد روزی که با مامان میرفتن شمال و اون اتفاق افتاد...رومو اونور کردم...(سپیده موافقی نگه دارم یه چایی بخوریم؟؟؟)(بدم نمیاد...)جاده حسابی شلوغ بود...کنار تونل کندوان نگه داشت...بعدشم سریع بساط چایی رو راه انداخت....البته از تو فلاسک!!!هوا معرکه بود...چند تا پسر مجرد اونطرف تر واستاده بودن و حسابی همه رو میپاییدن...یاد مونا و شیوا و مسافرت مجردیمون افتادم...چه زود گذشت...انگار همین دیروز بود...مسعود از دور با دوتا ظرف آش اومد...(من نمیخورم...)(چرا؟؟؟)(چون از آش رشته بدم میاد...چرا سر خود بدون اینکه بپرسی رفتی خریدی؟؟؟)یه نگاهی بهم کرد و گفت(عیب نداره...خودم میخورم...)بعدشم دستشو مالید به شکمش...(آره بخور که جون داشته باشی دلی از عزا در بیاری اونجا...)خندش رو لبش خشک شد...اومدم نشستم تو ماشین...بیرون نشسته بود رو صندلی و نگاهم میکرد...میدونستم چرت گفتم...اما دست خودم نبود...این اولین مسافرتی بود که تو کل زندگیم با کسی میومدم که عنوان شوهرمو داشت...تو ماشین حرفی نمیزدم...هرچقدر مسعود اصرار میکرد که حداقل فیلم بگیرم بهونه میوردم...خستگیو بهونه کردمو بازم خوابیدم...وقتی رسیدیم مسعود آروم صدام کرد(سپیده جان پاشو...رسیدیم...)تو حیاط ویلا بودیم...در ماشینو باز کردمو پیاده شدم...وایییییی...چه ویلای نازی بود...دقیقاً روبروی دریا...انقدر به دریا نزدیک بود که داشتم دق میکردم...حیاط ویلا هم فوق العاده بود...پره گل و درخت...تو حیاط قدم زدم...عالی بود...بی اغراق یکی از قشنگ ترین ویلاهایی بود که تو عمرم دیده بودم...پشت ساختمون یه کباب پز خیلی خوشگل بود...البته معلوم بود خیلی وقته ازش استفاده نشده...همونجور که داشتم کباب پزو نگاه میکردم مسعود اومد کنارمو دستشو انداخت رو شونم...(از اینجا خوشت اومده آره سپیده؟؟؟)(اوهوم...خیلی نازه...)لبخند زد و کاپشنشو انداخت رو شونم...(من میرم وسائلو ببرم تو...زیاد بیرون نمون...سرما میخوری...)بعدشم رفت...هوا عالی بود...دریا ولی نسبتاً موّاج بود...وقتی وارد ویلا شدم تازه دیدم داخل ویلا چقدر قشنگه...همه چی فوق العاده بود...طبقه پایین دوتا خواب داشت با یه دستشویی و حموم...یه آشپزخونه خیلی کوچولو هم داشت...رفتم طبقه بالا...وای که چقدر قشنگ بود...کل طبقه بالا فقط یه سالون بود...بالکن و پنجره هاشم دقیقاً روبروی دریا بود...معرکه بود...مسعود وسائلو آورد تو...از پایین صدام کرد(سپیده چایی میخوری؟؟؟)(آره...)دراز کشیدم رو تخت...خیلی خوشحال بودم...این ویلا دقیقاً از نظر موقعیت همونی بود که دلم میخواست...
نمیدونم این خاصیت مسافرته یا من اینجوری حس میکنم؟؟؟وقتی آدم تو سفره احساس نمیکنه که چقدر داره بهش خوش میگذره...ولی وقتی از سفر بر میگرده دقیقاً همه چی یه جور دیگه میشه!!!آدم تازه یادش میوفته چقدر خوش گذشت!!!سفر من و مسعود یه سفر خیلی عادی بود...بدون هیچ اتفاق خاصی تموم شد و برگشتیم تهران...فقط یه حرفی فکرمو مشغول کرده بود...اونم این بود که مسعود تو شمال بهم پیشنهاد کرد که بچه دار بشیم...والبته این برخلاف میل قلبی من بود...چون از بچه دار شدن و بچه داشتن بیزار بودم!!!اما ناخوداگاه حواسم جمع شد...اگه از مسعود بچه دار میشدم دیگه واویلا...خلاصه اینکه گوش به زنگ بودم یه وقت مسعود کار نده دستم و تو عمل انجام شده قرار نگیرم...چندین ماه از زندگی مشترک من میگذشت...تو این مدت یه کمی آروم شده بودم...اما همچنان اذیت و آزارهای مسعود رو ادامه میدادم...میدونم خنده دار به نظر میاد...ولی دریغ از اینکه مسعود حتی یه بار خم به ابرو بیاره!!!تو همون روزها بابا یه روز اومد خونمون و فهمیدم که از خانومش جدا شده...مسعود اصرار داشت با ما زندگی کنه اما بابا قبول نکرد و نزدیک خونه ما یه خونه واسه خودش گرفت و مشغول شد...دورادور فهمیدم(البته از طریق شیوا)که حمید ازدواج کرده...با یکی از همکاراش...مبارکش باشه!!!درسو دانشگاه به قوّت خودش باقی بود...واسه اینکه خونه نباشم مدام کلاسای مختلف میرفتم...اما نمیدونستم چرا همچنان روحیه ام خوب نبود...شیوا و مونا پیشنهاد میکردن که بچه دار بشم...میدونستم بودن یه بچه میتونه تو زندگی خیلی تأثیر گذار باشه...اما از اونجایی که همیشه نیمه خالی لیوان رو میدیدم این کارو یه کار مسخره میدونستم...در ضمن من چی داشتم که به بچه ام یاد بدم؟؟؟بدبینی؟؟؟بی اعتمادی؟؟؟نفرت؟؟؟چی؟؟؟تو این مدت که با مسعود بودم یه بار رفتم مسافرت خارج از کشور...ترکیه کشور قشنگی بود...وقتی به مسعود گفتم میخوام برم سفر اولش فکر کرد یه سفر داخلیه...اما وقتی فهمید با وجود اینکه از چشماش میخوندم ناراضیه هیچی نگفت و قبول کرد...خلاصه اینکه تقریباً هر کاری دلم میخواست میکردم...واز همه مهمتر اطمینانی بود که مسعود بهم داشت...و صد البته قدرشو ندونستم...
تو همون روزها یه روز که تنهایی رفته بودم کافی شاپ همیشگی که نزدیک خونه بود با یه دختر به اسم پروانه آشنا شدم...اون روز مثل خیلی از وقتا تنها نشسته بودم تو کافی شاپ...سفارش همیشگی رو دادم و منتظر شدم...همون موقع پروانه اومد تو...من تقریباً بیشتر موقع ها که بیکار بودم اونجا میرفتم و از مشتریهای ثابت اون کافی شاپ بودم که اکثر مشتریهاشو میشناختم...اما اولین بار بود که این دختر رو میدیدم...خیلی آشفته بود...همه رو نگاه کرد و نگاهش رو من ثابت موند...اومد جلو و سلام داد...جوابشو دادم و خواهش کرد که بشینه سر میز من...خیلی تعجب کردم...چون اون ساعت اکثراً کافی شاپ خلوت بود و پر از میزهای خالی...اما قبول کردم...مشخص بود که خیلی نگرانه...مرتب بر میگشت و در کافی شاپ رو نگاه میکرد و در مقابل نگاه متعجب من لبخند زورکی تحویل میداد...چند دقیقه ای که گذشت بهش گفتم(چیزی میخوری؟؟؟)(نه...ممنون...میخوام برم...)چیزی نگفتم...(همیشه اینجا میای؟؟؟)اینو پرسید و نگاهم کرد...(تقریباً...جای ساکت و دنجیه...چطور؟؟؟)(هیچی...همینطوری...)(اتفاقی افتاده؟؟؟از چیزی نگرانی؟؟؟)(نه...)فهمیدم نمیخواد حرفی بزنه...منم اصرار نکردم...یه ده دقیقه ای نشست و بعدشم بلند شد و باهام دست داد و خداحافظی کرد...عجیب بود...اما بیخیال شدمو حدس زدم احتمالاً کسی مزاحمش شده و اونم پناه آورده اینجا...بیرون در کافی شاپ یه کم با موبایلش حرف زد و رفت...این اولین برخورد من و پروانه بود...البته اولین جلسه همینجوری بدون معارفه گذشت و فقط محدود شد به یه دیدار خیلی سطحی...که چند روز بعد از ذهنم پاک شد...دفعه بعدی که پروانه رو دیدم دوباره موقعی بود که تو کافی شاپ تنها نشسته بودم...سرم پایین بود و داشتم مجله ای که خریده بودمو میخوندم...(ببخشید خانوم...میتونم اینجا بشینم؟؟؟)سرمو بالا گرفتم و لبخند زدم...سلام داد و نشست...(من پروانه هستم...اگه دوست داری پری صدام کن...)(منم سپیده...)با هم دست دادیم...نگاهش کردم و گفتم(فکر نمیکردم بازم ببینمت...)کوله پشتیشو گذاشت رو صندلی کنارشو لبخند زد...یه کمی که گذشت به ساعتش نگاه کرد...(منتظر کسی هستی؟؟؟)اینو گفتمو نگاهش کردم...پنجره رو نشون داد و گفت(منتظر این بودم...)بعدشم از جاش بلند شد و رفت سمت در...یه پسر جوون دم در بود...با هم دست دادن و اومدن تو...پروانه منو بهش معرفی کرد و گفت(اینم دوست من مجیده...)بعدشم نشستن...پسره ازم پرسید مجردم؟؟؟منم گفتم نه...(سپیده اصلاً بهت نمیاد متاهل باشیا...)پروانه اینو گفت و لبخند زد...مجید هم گفت(حتماً شوهر خوبی داری که اینقدر خوب موندی...)بعدشم سه تایی خندیدیم...تو اون تایم کوتاه پروانه خیلی زود باهام صمیمی شد و انگار صد سال بود همدیگرو میشناختیم...وقتی هم داشتم باهاش خداحافظی میکردم شمارشو بهم داد و باهام دست داد...از اونجایی که همیشه تو زندگیم آدم ها رو جایگزین آدمهای قبلی میکردم خیلی زود پروانه رو جای شراره گذاشتم...البته هیچ شباهتی بین پری و شراره نبود...اما من اونو جای شراره گذاشتم...تو به مدت نسبتاً کوتاه باهاش خیلی صمیمی شدم...یه بارم دعوتش کردم خونه...اما مسعود اصلاً از پری خوشش نیومد...پری هم بعد از دیدن مسعود مرتب بَه بَه و چَه چَه میکرد که مسعود چقدر آقاس و مدام ازش تعریف میکرد...پری یه خواهر داشت که ازدواج کرده بود...خودش هم با پدر و مادرش زندگی میکرد...میگفت تو یه شرکت تبلیغاتی کار میکنه و حسابداره اونجاس...در کل دختر خوبی بود...ولی دوستی با پری یه خلاء ناجور تو زندگی من ایجاد کرد...تو مدتی که با پری بودم با چیزایی آشنا شدم که تا اون روز فقط آشناییم با اونا در حد شنیده ها بود...و این شد یه سر فصل جدید و یه تجربه تلخ دیگه تو زندگیم که بعدها تأثیر زیادی تو زندگیم گذاشت...
نوشته شده توسط سپیـده در روز شنبه 13 آبان ماه سال 1385 ساعت 10:03 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[79]
: امتداد تلخیها...ورق سی و هفتم...
وقتی اومدم تو و نشستم نه من حرفی میزدم نه بابا...حتی نگاهامونم از هم میدزدیدیم...باورم نمیشد بعد از این همه سال بابا رو ببینم...اونم تو خونه خودم!!!مسعود رفت چایی ریخت و اومد...اول جلوی بابا گرفت بعدشم جلوی من...خودشم نشست...به بابا تعارف کرد که از خودش پذیرایی کنه...اونم به مسعود لبخند زد و تشکر کرد...چقدر بابا عوض شده بود...خیلی پیر و شکسته شده بود...اون هیبت ترسناک با اون قد و هیکل حالا زرد شده بود و فقط یه پوست و استخون باقی مونده بود...بابا خیلی خیلی پیر شده بود...مسعود بلند شد و از بابا عذرخواهی کرد و گفت که میره بیرون و برمیگرده...با چشام التماسش کردم نره...این اولین بار بود که از ته دلم میخواستم مسعود نره و بمونه...بهم چشمک زد و گفت زود برمیگرده...اخلاقشو میشناختم...میدونستم اینکارو میکنه که منو بابا بتونیم راحت باشیم...با بابا دست داد و رفت...مسعود که رفت زیر چشمی بابا رو نگاه کردم...سرشو پایین انداخته بود...هیچی نمیگفت...چقدر دلم واسش میسوخت...خیلی دلم واسش تنگ شده بود...یه کم که گذشت زد زیر گریه...زار زار گریه کرد...اینقدر بلند و از ته دل گریه میکرد که فکر کردم الانه که سکته کنه...رفتم تو آشپزخونه و واسش یه لیوان آب آوردم...نشستم کنارش...(بابا...چرا گریه میکنی؟؟؟)بغلم کرد و زار زار گریه کرد...گریم گرفت...هرچی بود اون بابام بود...سرشو تو سینم گرفتمو گفتم(بابای خوبم...بابای مهربونم...جون سپیده گریه نکن...تو رو خدا گریه نکن...من طاقت اشکاتو ندارم...)بابا از اونور و منم از اینور گریه میکردیم...وقتی حسابی دق دلیه چند ساله رو در آوردیم به بابا گفتم(چقدر پیر شدی بابا...حالت که خوبه؟؟؟آره؟؟؟)(آره بابا جان...خوبم...تو هم خیلی عوض شدی...)اشکاشو پاک کرد...هیچ کدوممون به گذشته اشاره نمیکردیم...شاید واسه این بود که از تداعی کردنش می ترسیدیم...ترس اینکه دوباره از هم دور بشیم...تا قبل از اینکه بابا رو ببینم ازش متنفر بودم...اما وقتی دیدمش... ... ...نشستم رو زمینو واسش میوه پوست کندم...(سپیده مسعود میگفت دانشجویی...)(آره بابا...)(آفرین...راستی از مسعود راضی هستی؟؟؟پسر خیلی خوبی به نظر میرسه...)(آره خوبه...)(تو این مدت یه لحظه از فکرت بیرون نمیومدم سپیده...)دستمو گرفت...(چقدر شکل مادرت شدی...)بعدشم دوباره گریه کرد...(بابا...جون سپیده گریه نکن دیگه...خواهش میکنم...)(من بد کردم سپیده...خیلی بهت بد کردم...)(مهم نیست...دیگه تموم شده...بابا خواهش میکنم...)اشکاشو پاک کرد...واسش یه لیوان آب آوردم...(بابا راستی رامبد چطوره؟؟؟بزرگ شده؟؟؟)(خوبه...آره...دیگه بزرگ شده...)(از مامانم خبر نداری بابا؟؟؟)سکوت کرد...دیگه چیزی نپرسیدم...(سپیده فردا بریم بیرون با هم حرف بزنیم؟؟؟)(باشه بابا جون...تا کی تهرانی؟؟؟)(تا فردا شب...بلیط دارم...برمیگردم...)(باشه...هر جور تو بخوای...امشب چی؟؟؟کجا میمونی؟؟؟)(برمیگردم هتل...)(خوب بمون اینجا...میمونی؟؟؟)(نه...نمیتونم...)بازم بغض کرد...دستشو گرفتم...(باشه باباجون...هر جور تو بخوای...فقط مرگ سپیده ناراحت نباش...باشه؟؟؟)با سر جواب داد...وقتی بلند شد بره کلید ماشینو بهش دادم...(بیا بابا...با ماشین من برو...فردا هم هروقت خواستی بیا دنبالم...نگو نه که ازت دلخور میشم...باشه؟؟؟)بغلم کرد...(منو ببخش دخترم...فقط منو ببخش...)(بابایی کاری نکردی که ببخشمت...مواظب خودت باش...اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن...)(باشه...از مسعودم خیلی تشکر کن سپیده...)(باشه حتماً...)بابا که رفت مسعود زنگ زد و اومد...نمیدونستم بهش چی بگم...لبخند زد و گفت(اینم عیدی خانوم گلم...)اشک تو چشام جمع شد...(ا...قیافشو...دیوونه جای اینکه خوشحال باشی داری اینجوری میکنی؟؟؟)(ممنونم مسعود...)(خواهش میکنم...من ممنونم سپیده...ممنونم که بخشیدیش...میدونستم دلت خیلی مهربونه...)دوتایی گریه کردیم...خیلی دلم واسه بابا تنگ شده بود...مسعود بابا رو بهم داد...
شب بابا زنگ زد و واسه فردا صبحش باهام قرار گذاشت...دلم واسش خیلی میسوخت...مرتب قیافش با اون چشمای گریونش جلو چشم بود...تا نزدیکی های صبح بیدار بودم...راه میرفتم...فکر میکردم...تا بالاخره خوابم برد...بابا حدود ساعت یازده اومد دنبالم...به مسعود گفتم که ناهارو با بابا هستم...اومدم دم در...بابا نشسته بود سمت شاگرد...(سلام بابا...ا...چرا اینور نشستی؟؟؟)(سلام بابا جون...اینجوری راحت ترم...)راه افتادیم...یه کمی از اینور و اون ور حرف زدیم...(سپیده من دارم از خانومم جدا میشم...)(جدا میشی؟؟؟چرا؟؟؟شما که خوب و خوش بودین؟؟؟)(با هم خیلی اختلاف داریم...راستش تا حالا تحمّل کردم اما دیگه نمیتونم...این بهترین راهه...)سکوت کردم...(سپیده...بابا...برو یه جای خلوت میخوام باهات حرف بزنم...)(باشه بابا...)میدونستم اگه بگم بریم خونه قبول نمیکنه...ازش پرسیدم(کجا برم؟؟؟)(نمیدونم...سپیده بریم سر خاک؟؟؟)(سر خاک؟؟؟منظورت قبرستونه بابا؟؟؟)(آره...)(چرا اونجا؟؟؟اینهمه جا...)(دلم گرفته...میخوام برم سر خاک...)(باشه...)رسیدیم و بابا راهنمایی کرد و رسیدیم سر قبر یه خانوم...فریبا_د_...بابا رو نگاه کردم...نگاهشو ازم میدزدید...میدونستم دلیلش فقط و فقط ندامته...اما خیلی دیر شده بود...نمیدونستم چرا سر این قبر اومده بودیم؟؟؟!!!واسم غریبه بود...اما ترجیح دادم چیزی نپرسم تا خود بابا بگه...(خوب...من گوش میدم بابا...هر چی میخوای بگو...)نگاهم کرد و سرشو انداخت پایین...(سپیده جان...میدونم که اگه هزار بارم بگم که بابت اتفاقایی که افتاده خیلی پشیمونم نمیتونم چیزی رو عوض کنم...میدونم من کوتاهی کردم...همه اینا رو میدونم...)بغضشو قورت داد...(من تو این دنیا به جز تو هیچکسو ندارم...تو از همه بچه هام واسم عزیزتر بودی...هم اینکه دختر بودی هم اینکه من مادرتو خیلی دوست داشتم...)(پس چرا اینقدر اذیتش میکردی؟؟؟اگه واقعاً دوسش داشتی چرا گذاشتی زندگی هممون خراب بشه؟؟؟چرا گذاشتی همه چی خراب بشه بابا؟؟؟)(سپیده اون مادر تو نبود...)(چی؟؟؟یعنی چی؟؟؟)(این موضوعو میخواستم وقتی بزرگتر شدی بهت بگم که اون مسائل پیش اومد و ما از هم دور شدیم...با مادرت تو بیمارستان آشنا شدم...اون موقع تازه اومده بودم تهران...مادرت تو یکی از بخشهای بیمارستانی که من تازه توش مشغول به کار شده بودم بستری بود...اولین برخوردمون همونجا بود...شاید باورت نشه اگه بگم از همون وقتی که دیدمش مهرش به دلم نشست...تو اون چند روزی که مادرت بستری بود مرتب به هر بهونه ای بهش سر میزدم...زن جذابی بود...خیلی هم خوش برخورد و خون گرم...تا اینکه اون روز مادرت باید مرخص میشد...تو دلم آشوب بود...وقتی پدر بزرگت داشت کارای مرخص کردن فریبا رو انجام میداد دیگه طاقت نیوردم...رفتم تو اتاقش...داشت حاضر میشد که بره...سلام کردم...اونم مثل همیشه با لبخند گرمش جوابمو داد...منم رفتم سر اصل مطلبو ازش خواستگاری کردم...)یه کم سکوت کرد و ادامه داد...(فکر نمیکردم مادرت منو قبول کنه...اما لبخند زد و گفت که باید برم خونشونو این موضوع رو با پدر و مادرش درمیون بذارم...خلاصه تو یه فاصله زمانی خیلی کوتاه همه چی جور شد و من با فریبا ازدواج کردم...من عاشق فریبا بودم...اونم همینطور...یکسال از زندگیمون میگذشت که من تخصصمو گرفتم...فشار کار باعث شده بود که دیگه بین ما اون گرمی و صفای اول زندگی نباشه...البته دوست داشتن من نسبت به فریبا کم نشده بود...اما خستگی مانع از اون ارتباط گرم قبلی شده بود...تا اینکه فریبا ازم خواست بچه دار بشیم...راستش بدم نمیومد...بیشتر دلم میخواست فریبا سرگرم بشه و کمتر تنها بمونه...فریبا واسه من هم دوست بود هم مادر هم همسر...هیچی واسم کم نمیذاشت...دوسش داشتم...خیلی...)اشکاش افتاد پایین...دستمو رو دستش گذاشتم...(اگه ناراحتت میکنه بقیشو نگو بابا...)(نه...همین الانم خیلی دیر شده...)یه کم مکث کرد و ادامه داد...(فریبا حامله بود...ظاهراً همه چی خوب پیش میرفت...هم خودش سلامت بود هم بچه اش...ماههای آخر بارداریش بود...با اینکه خیلی فشار کار روم زیاد بود ولی تا جایی که میتونستم سعی میکردم کنارش باشم...بالاخره هم تو بدنیا اومدی...یه دختر با نمک و کوچولو...)بعدشم بهم لبخند زد...(خوشحال بودم که هر دوتون سالمین...بیشتر خوشحالیمم از این بود که فریبا سرگرم میشه...چند ماهی از دنیا اومدن تو گذشته بود...کم کم داشت هوا گرم میشد...اون شب فریبا پیشنهاد کرد که بریم سفر...پیشنهاد خوبی بود...هم هوا خوب بود و مشکلی واسه تو پیش نمیومد...هم یه آب و هوایی عوض میکردیم...قرار شد آخر هفته بریم شمال...منم برنامه هامو ردیف کردمو آماده سفر شدیم...وسطای جاده بود که به اصرار فریبا گذاشتم اون بشینه پشت فرمون...فریبا رانندۀ خوبی بود...بهش اطمینان داشتم...تو تو بغل من بودی و فریبا هم رانندگی میکرد...که...)سرشو رو زانوش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن...منم گریم گرفته بود...سخته تحمل گریه یه مرد...یه پدر...حالا هر پدری که میخواد باشه...یا حداقل واسه من سخت بود...(نمیدونم چرا اون ماشین مثل دیوونه ها میومد به طرف ما...هول شدم...دادکشیدم:فریبا مواظب باش...فرمونو بگیر اینور...وقتی چشمامو باز کردم ماشین بر عکس بود...تو گریه میکردی...اما تو بغلم نبودی!!!نمیتونستم تکون بخورم...سرم درد میکرد...صورت فریبا اونور بود...صداش کردم...فریبا...فریبا...اما جواب نمیداد...تو افتاده بودی زیر پام...از گریه هات فهمیدم سالمی...دوباره از هوش رفتم...آمبولانس اومد و ماشینو بریدن و ما رو از توش کشیدن بیرون...سریع ما رو انتقال دادن به اولین بیمارستان شهر...من حالم خوب بود...جز سر گیجه که اونم به خاطر ضربه به سرم بود هیچ مشکلی نداشتم...وقتی میبردنم از سرم اسکن کنن التماس میکردم بهم بگین زنم چطوره؟؟؟تا اینکه فهمیدم فریبا واسه همیشه رفته...)تازه فهمیده بودم که تو این سالها بابا بهم دروغ گفته...خبر مرگ مادر و تحمل داغ رفتنش خیلی سخته...من مادرمو هیچ وقت ندیدم...اما اون لحظه نبودنشو با تمام وجودم حس کردم...صورتمو گذاشتم رو قبر مادرمو گریه کردم...
(پس سهیلا مادر من نبود...)(نه...بعد از اون اتفاق دیوونه شده بودم...نمیدونستم چیکار کنم...همه جا صدای فریبا بود...صورتش لحظه ای از جلو چشمام کنار نمیرفت...بوش تو همه خونه بود...داشتم به مرز جنون میرسیدم...تا اینکه سهیلا که از دوستای خیلی صمیمی مادرت بود اومد سراغم...خیلی باهام حرف زد...یادم آورد که فریبا یه امانتی واسم گذاشته...تو...)نگاهم کرد و دستمو گرفت تو دستاش...(تصمیم گرفتم به خاطر یادگار فریبا زندگی کنم...اما نمیتونستم هم کار کنم هم به تو برسم...اوایل سهیلا بهم تو نگهداری تو و رسیدن به خونه کمک میکرد...سهیلا فریبا رو خیلی دوست داشت...گاهی وقتا انقدر به تو محبت میکرد که انگار مادر واقعی تو بود...خیلی فکر کردم...هیچکس مثل سهیلا نمیتونست از تو نگهداری کنه و بهت محبت کنه...بهش پیشنهاد دادمو اونم قبول کرد...اما شرطم این بود که تا زمانی که تو بزرگ نشدی از این قضیه چیزی بهت نگه...اونم قبول کرد...)تازه فهمیدم چرا مامان(سهیلا)تونست بره و دیگه از من سراغی نگیره...اما انصافاً برام مادری کرد...(از سهیلا خبری نداری بابا؟؟؟)(چرا...خیلی سراغتو میگرفت...اصرار میکرد که ببرت پیش خودش...ولی من نذاشتم...)چیزی نمیگفتم...دیگه واسم مهم نبود...همین که قضیه واسم روشن شده بود بس بود...(بابا...بریم؟؟؟)(باشه...)بلند شدیم...دستمو گرفت(سپیده منو ببخش...)دستمو از تو دستش کشیدمو اومدم سمت ماشین...تو راه اصلاً حرفی نزدیم...بابا گفت برسونمش هتل که وسائلشو جمع کنه...بعد از ظهر میخواست برگرده...دم در هتل ازش خداحافظی کردم...بغلم کرد(سپیده...بابا...میدونم منو هیچوقت نمیبخشی...بهم زنگ میزنی؟؟؟)(شاید...خداحافظ...)بعدشم سوار شدمو رفتم...تو راه خیلی گریه کردم...دلم واسه خودم میسوخت...دلم از این میسوخت که این همه سال چقدر غصه میخوردم که مامان منو ول کرده و رفته...چه فکرایی میکردمو قضیه چی بود!!!ماشینو کنار یه خیابون نگه داشتمو یه دل سیر به حال خودم گریه کردم...بابا حق نداشت این همه سال این حقیقتو از من پنهان کنه...حالا به هر دلیلی...ازش چندشم شد...تقصیر مسعود بود...همش تقصیر اون بود...اگه اون نبود شاید من این قضیه رو نمیفهمیدمو با همون ذهنیت قبلی زندگی میکردم...چقدر خر بودم...اینهمه چشم انتظار مادری بودم که تو خاک خوابیده بود...لعنت به تو بابا...لعنت به تو مسعود...لعنت به این زندگی نکبتی...
وقتی رسیدم خونه شب بود...وقتی مسعود درو باز کرد جا خورد...(سپیده چیزی شده؟؟؟حالت خوبه؟؟؟)نگاهش کردمو هلش دادمو رفتم تو...(نگرانت شدم...موبایلت خاموش بود...به بابا زنگ زدم گفت خیلی وقت پیش رسیده...کجا بودی؟؟؟)جوابی ندادم...(سپیده؟؟؟خوبی؟؟؟)لباسامو عوض کردمو رفتم خوابیدم...مسعود اومد تو اتاق...تا خواست چراغو روشن کنه گفتم(دست به چراغ نزن...فهمیدییییی؟؟؟)چیزی نگفت...اومد نشست رو زمین...پتو رو رو صورتم کشیدم...بی صدا گریه میکردم...صدای گریه آروم مسعودم میشنیدم...بلند شدم داد کشیدم(تو چته هان؟؟؟تو چرا گریه میکنی عوضی؟؟؟هان؟؟؟واسه دسته گلی که آب دادی گریه میکنی؟؟؟)انقدر عصبی بودم که تمام تنم رعشه گرفته بود...داشتم سکته میکردم...موهامو چنگ زدم...جیغ میکشیدمو فحش میدادم...گلوم داشت پاره میشد...با مشت به دیوار میکوبیدمو داد میکشیدم...مسعود دستامو نگه داشت...(ولم کن کثافت...ولم کن...چی از جون من میخواییییییییییییییی؟؟؟ولم کن.....)بغلم کرد و زار زار گریه کرد...دیگه نای داد کشیدن و گریه کردنو نداشتم...بدنم یخ کرده بود...حس میکردم الانه که از شدت سرما استخونام بترکه...هنوز تو بغل مسعود بودم...محکم بغلم کرده بود و منو تو سینش فشار میداد...دوباره گریم گرفت...حسابی گریه کردم...دلم که آروم شد مسعود ولم کرد...دستمو گرفت...چشماش سرخ شده بود...دراز کشیدمو چشمامو بستم...(سپیده...چی شده؟؟؟)پتو رو رو سرم کشیدمو خوابیدم...فروردین همیشه واسم نحس ترین ماه بود...هرسال یه جوری باید نحسیش دامنو میگرفت و تا آخر سال با نحسیش کیفور میشدم...فرداش که بیدار شدم مسعود خونه نبود...موبایلو روشن نکردم...تلفنم کشیدم...عصر مسعود اومد...بازم از نگرانیای تکراریش گفت و بعدشم یه لبخند زد و گفت(اگه گفتی تو دستم چیه؟؟؟)شونه بالا انداختمو رومو اونور کردم...اومد نشست کنارم...یه دسته کلید گرفت جلومو لبخند زد...(پاشو جمع و جور کن که میخوام ببرمت شمال...پاشو دیگه...)(حوصله ندارم...)(پاشو دیگه...زود باش...مگه دلت شمال نمیخواست؟؟؟میخوای من لباساتو بردارم؟؟؟تو هم پاشو حاضر شو...باشه؟؟؟)(گفتم حوصله ندارم مسعود...پاشو برو دنبال کارت...اه...)(چی چی حوصله ندارم؟؟؟مگه دست خودته؟؟؟به زور میبرمت...چی فکر کردی؟؟؟به من میگن آقا مسعود نه برگ چغندر...خودت پا میشی یا به زور متوسّل بشم خانوم_ا_؟؟؟)بعدشم دستاشو چنگول کرد و دندوناشو نشونم داد...بهش پوزخند زدم...(برو ردّ کارت بابا...حال داری...)پاشد رفت تو اتاق...یه چند دقیقه بعد صدام کرد...(سپیده یه دقیقه بیا...)(دارم چایی میخورم...خودت بیا...)(کارت دارم...بیا...)انقدر اصرار کرد که رفتم تو اتاق...دیدم لباسارو در آورده و داره چمدونو باز میکنه...(مگه نگفتم من نمیاممممممممم؟؟؟چرا لباسامو بهم ریختی؟؟؟عوضییییییییی...)مسعود اصلاً کاری نکرده بود که من انقدر عصبی بشم...اما نمیدونستم چرا اینجوری شدم؟؟؟دست خودم نبود...لیوان خالی که تو دستم بودو پرت کردم طرفش...خورد به دیوار کنارش...شوکه شد...بر و بر نگاهم کرد...دستام میلرزید...یعنی جدی جدی داشتم دیوونه زنجیری میشدم؟؟؟یعنی اینا علائم جنون بود؟؟؟نشستم زمین و سرمو با دستام گرفتم...مسعود سریع اومد کنارم...(چیزی نشد...به خدا به من نخورد...عیبی نداره...تقصیر من بود سپیده...من نباید اصرار میکردم...معذرت میخوام...به خدا الان همه چیو میذارم سر جاش...تو فقط ناراحت نشو...)دستامو بوسید...نگاهش کردم...بغض کرده بود...مسعود چه گناهی داشت که گیر یه دختر سنگدل بیرحم دیوونه افتاده بود؟؟؟یه دیوونه زنجیری...با یه گذشته کثیف و تاریک و یه آیندۀ نامعلوم...(من میرم حاضر بشم مسعود...از تو کمد واسم روسری هم بردار...)
نوشته شده توسط سپیـده در روز شنبه 6 آبان ماه سال 1385 ساعت 9:33 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[52]
: امتداد تلخیها...ورق سی و ششم...
مسعود با یه دست گل اومد...یه کت و شلوار فیلی رنگ پوشیده بود...تا میترا درو باز کرد و باهاش سلام احوالپرسی کرد با چشماش دنبال من گشت...وقتی منو دید بهم لبخند زد و با سر بهم سلام داد...کلی با همه سلام علیک کرد و بابت تبریکاشون تشکر کرد و اومد کنارم...باهام دست داد...(سپیده...خیلی قشنگ شدی امشب...بهت افتخار میکنم...)(مرسی...)بعدشم نشست...مونا هم اومد پیشمون...(سلام داماد...چطور مطوری؟؟؟)(سلام مونا خانوم...خوبی؟؟؟)(ممنون...زندگی به کامته یا نه داماد؟؟؟)بعدشم خندید...(آره که هست...)دوباره نگاهم کرد و گفت(سپیده یه فرشته اس...)مونا خندید و گفت(اه اه اه...چه جواد...بی جنبه...)خندیدیم...باورم نمیشد یه روز تو مهمونی میترا با مسعود کنار هم باشیم...اونم یه عنوان زن و شوهر!!!مونا رفت پیش میترا...مسعود یه نگاهی بهم کرد و گفت(ممنونم که گفتی بیام...)(من نگفتم...میترا گفت...)(باشه...چه فرقی داره...ممنون...)میترا صدامون کرد تو آشپزخونه...اشاره کرد بشینیم...یه جعبه کادو شده داد بهم و گفت(ناقابله...امیدوارم خوشبخت بشین...)(میترا جون این چه کاریه...خجالت دادی...)(ای بابا...سپیده تو تعارفم بلدی؟؟؟)خندید...مسعودم گفت(ممنونم میترا خانوم...یه دنیا ممنون...)میترا لبخند زد...اومدیم تو سالون...دیگه همه مهمونا اومده بودن...میترا آهنگو عوض کرد و تانگو گذاشت...یه راست اومد کنار من و مسعود و دستمونو گرفت و بلندمون کرد...(نه...میترا من اصلاً حوصله ندارم...)(غلط کردی...پاشو ببینم...بیمزه...)مسعود گفت(میترا خانوم بذارین راحت باشه...وقت زیاده...)(تو ساکت باش زن ذلیل...خجالتم نمیکشن...)انقدر اصرار کرد که پاشدیم...مسعود خجالت میکشید...اینو کاملاً از قیافش میفهمیدم...نه اون حرفی میزد نه من...گرمای بدنشو احساس میکردم...مسعود که کنارم بود احساس آرامش میکردم...سرمو رو سینش گذاشتم...یاد مهمونی میترا افتادم...همون مهمونی که مسعود هم بود...اونجا واسه اولین بار با حمید آشنا شدم...و اون زندگی نکبتی با اون حیوون...همش تقصیر مسعود بود...یه لحظه ازش متنفر شدم...اومدم نشستم...(چی شد سپیده؟؟؟خوبی؟؟؟)(مسعود سر به سرم نذار...یه چیزی بهت میگما...)(من کاری کردم؟؟؟ازم دلخوری چرا؟؟؟)آروم گفتم(مسعود ازت متنفرم...میفهمی؟؟؟لطفاً دیگه حرف نزن...)ساکت شد...سرشو انداخت پایین...دوباره سرم درد گرفت...سردردهای لعنتی...تو تمام مدتی که تو مهمونی بودیم حتی یه کلمه هم با مسعود حرف نزدم...حتی چند بار ناخودآگاه دنبال حمید گشتم...این مسائل باعث میشد ناخواسته از مسعود بیشتر بدم بیاد...در صورتی که یادم رفته بود من مقصر بودم نه مسعود!!!مهمونی تموم شد و از میترا خداحافظی کردیم...تو راه حتی یک کلمه هم با مسعود حرف نزدم...هر چی میپرسید چمه فقط جواب میدادم(مسعود خفه شو...)پشت فرمون اشک میریخت...مثل همیشه آروم و بی صدا...انگار اونم میدونست داره تاوان کاری رو که نکرده پس میده...پس چرا اونم مثل همه نمیذاشت بره؟؟؟چرا از من متنفر نمیشد؟؟؟خدایا این دیگه کی بود تو راه من گذاشتی؟؟؟نکنه منم باید تاوان بدم؟؟؟شاید تو گذشته ها منم مرتکب گناهی شده بودمو این دنیا در واقع جهنم منه که دارم مجازات میشم؟؟؟سرمو به صندلی ماشین تکیه دادمو چشمامو بستم...
آذر خانوم مادر مسعود وقتی فهمید ما بدون اجازه اون و شوهرش ازدواج کردیم یه کمی بغض کرد...ولی به روی خودش نیورد...بهم لبخند زد...دستمو گرفت و گفت(مبارکه دختر گلم...مهم خوشبختی شماس...امیدوارم به پای هم پیر بشین...)علی آقا هم خیلی با محبّت بهم تبریک گفت...برخوردشون با این قضیه خیلی منطقی بود...در واقع از عکس العملشون حسابی غافلگیر شدم...اما مسعود...مثل همیشه لبخند میزد...آذر خانوم یه گردن بند فیروزه که مثل عتیقه بود رو از گردنش باز کرد و انداخت گردن من...(این یادگار مادرم بود...برازنده تو سپیده جان...)(ممنونم آذر خانوم...)علی آقا هم لبخند زد...میدونستم ارزش مادی این گردنبند خیلی بالاس...اما مهم ارزش معنوی اون بود...آذر خانوم زن سخاوتمندی بود...ارزش این هدیه ای که بهم داده بودو خوب میدونستم...یادگار مادر خیلی عزیزه...هر چند من هیچ یادگاری از مادرم جز چند تا عکس نداشتم...بغض کردم...زندگی ما هم مثل همه میگذشت...منتها با تفاوت هایی...مسعود تو فکر عوض کردن خونه بود...گیر دادنای من کمتر نشده بود...امامقطعی بود...شهرام ازدواج کرد...تنها کسی که مدام باهاش در ارتباط بودیم شهرام بود...دوست صمیمی مسعود...زن شهرام دختر خوبی بود...خیلی هم خونگرم بود...تو دانشگاه با فروغ حسابی جور شده بودم...مونا فقط چند تا از واحداش مونده بود...خیلی کم میومد دانشگاه...اما مرتب از مونا و شیوا خبر داشتم...اون روز تو دانشگاه تو بوفه با فروغ نشسته بودیم...یه کمی فکر کرد و گفت(سپیده...میگم کاش میشد ردیف کنی بریم ترکیه...اگه بدونی چقدر آنتالیا قشنگه...وای معرکه اس...مخصوصاً تو تابستون...سپیده نمیتونی بیای؟؟؟)(نمیدونم...)پیشنهاد بدی نبود...اما میدونستم ممکنه مسعود نذاره...آخه من تا اون روز مسافرت خارج از کشور نرفته بودم...عکس العمل مسعودو نسبت به این موضوع نمیدونستم...به فروغ گفتم(حالا کو تا تابستون...تازه پاییزه...حالا ببینم چی میشه...)اما فروغ لعنتی فکر سفرو بد تو سرم انداخته بود...بعد از دانشگاه رفتم آرایشگاه میترا...یه کمی حرف زدیمو موهامو رنگ کردم...بعدشم اومدم خونه...اون روز تولّدم بود...مونا و شیوا شب دعوتم کرده بودن شام...به مسعود زنگ زدم...(سلام...من امشب نیستم مسعود...)(کجایی؟؟؟)(میرم با بچه ها بیرون...کاری داشتی زنگ بزن...)یه کم سکوت کرد...(باشه سپیده جان...مواظب خودت باش...کی برمیگردی؟؟؟)(نمیدونم...فکر کنم تا ساعت یازده میرسم...خداحافظ...)میدونستم مسعودم میدونه تولّدمه...واسه همین میخواستم اون شبو با بچه ها باشم...رفتم حاضر بشم...شیوا با مونا و ماندانا حدود ساعت هفت اومدن دنبالم...رفتیم حسابی چرخیدیم...بعدشم شام رفتیم یه رستوران توپ...کلی منو تو خرج انداختن...مسعود چند بار بهم زنگ زد...مونا واسم یه پیرهن قرمز خریده بود...شیوا هم یه دستبند نقره که روش نگینای آبی داشت...ماندانا هم یه تابلو...حدود ساعت یازده بود که منو رسوندن و رفتن...اومدم بالا...کلید به در انداختمو رفتم تو...چراغا خاموش بود...(مسعود...خونه ای؟؟؟)جواب نداد...تا چراغو روشن کردم دست زد و اومد جلو...(تولّدت مبارک سپیده جون...)یه کلاه تولد رو سرش بود...همه جا بادکنک آویزون کرده بود...خندم گرفت(این چه قیافه اییه مسعود...)(مگه چیه؟؟؟به این خوشگلی...بیا بشین...)دستمو گرفت و منو برد کنار میز...یه کیک کوچولو گرفته بود...فقط روش نوشته بود تولدت مبارک فرشته مهربون...شمعها رو روشن کرد و نشست روبروم...(لابد باید اینارو فوت کنم آره؟؟؟)خندید...(نه باید بخوریشون...یالله فوت کن دیگه...)وقتی فوت کردم دست زدو گونمو بوسید...(تولّدت مبارک سپیده...)بعدشم یه جعبه بهم داد...خودشم شروع کرد بریدن کیک...(حالا این چی هست؟؟؟)(خودت بازش کن...)بعدشم با شیطنت خندید...تا اومدم جعبه رو تکون بدم دستمو گرفت و گفت(نه...اینجوری قبول نیست...جرزنی نکن...بازش کن...)(به تو چه خوب...واستا ببینم چیه دیوونه...)(جون مسعود بازش کن...خواهش میکنم...)(باشه بابا...نُنُر...)کادوی جعبه رو باز کردم...بعدشم در جعبه که شکل جعبه جواهر بودو باز کردم...سوئیچ!!!یه سوئیچ تو جعبه بود!!!(این چیه؟؟؟)خندید...دستمو گرفت و بلندم کرد...(کجا؟؟؟)(بیا الان بهت میگم...)درو باز کرد و اومدیم بیرون...تو آسانسور موذیانه میخندید...وقتی رسیدیم تو پارکینگ گفت(اگه گفتی کدومه؟؟؟)یه نگاهی ماشینارو کردمو گفتم(نمیدونم...حتما اون پیکانه...)خندید...(نخیر...)ماشین جدیدی جز همون پیکان تو پارکینگ نبود...(مسعود منو گرفتی؟؟؟)دستمو گرفت و آورد تو حیاط...بعدشم در کوچه رو باز کرد...(این کارا چیه؟؟؟)(دزدگیرو امتحان کن ببین مال کدوم ماشینه خانوم...)بعدشم لبخند زد...دزدگیرو زدم...یه پژو صدا داد...باورم نمیشد...مسعودو بغل کردم...(ممنونم مسعود...وای باورم نمیشه...)(بازم تولّدت مبارک...)(مرسی...مرسی...مرسی...)(اما سوار شدنش یه شرط داره...)(شرط؟؟؟چه شرطی؟؟؟)(شرطش اینه امشب منو ببری بیرون...هرجایی که خواستم...بعدشم بستنی...قبوله؟؟؟)خندیدم...(باشه بابا...هنوز سوار نشده باید مالیات بدم...)رفتیم بالا...کیک خوردیم...بعدشم حاضر شدیم...مادر مسعود زنگ زد و تولدمو بهم تبریک گفت...پدرشم بهم تبریک گفت...تشکر کردم...خیلی خوشحال بودم...این بهترین هدیه تولدی بود که گرفته بودم...اونشب کلی اتوبان گردی کردیم...بعدشم بستنی...بیشتر محله های تهرانو گشتیم...(سپیده فقط قول بده با احتیاط رانندگی کنی...باشه؟؟؟)(باشه بابا...انگار تا حالا رانندگی نکردم...)دستمو گرفت...تا اومد حرف بزنه گفتم(خودم میدونم...)لبخند زد...
نزدیک عید بود...وای که چقدر از عیدا بدم میومد...البته بزرگترین علتش این بود که همه همدیگرو میدیدن...اما من جز چند نفر که اونا هم فامیل نبودن کسی رو نداشتم...واسه همین تو کل فصلهای سال از فروردین متنفر بودم...به مسعود گفتم(مسعود...میشه عید بریم شمال؟؟؟من میخوام عید تهران نباشم...)(نه...بذار هفتم به بعد بریم...)(واسه چی؟؟؟تو که کل تعطیلات عیدو تعطیلی...چرا اونموقع بریم؟؟؟)(بعداً میگم...اصلاً اصرار نکن که به جون خودت نمیشه...یه کار کوچیک دارم...)(به درک...)اومدم تو اتاق...مسعود اومد تو چارچوب در واستادو گفت(سپیده...جون مسعود ازم دلخور نشو...به خدا یه کار مهم دارم...همین...)رومو اونور کردم...اومد نشست کنار تخت...موهامو ناز کرد و گفت(فقط روز اول عید تهران میمونیم...بعد میریم شمال...خوبه؟؟؟میریم ویلای بابا...باشه؟؟؟)(نمیخواد...لازم نکرده...)(باشه عزیزم...هرچی تو بگی...خوبه؟؟؟)(بعداً دربارش حرف میزنیم...)(باشه سپیده جون...)این اولین عیدی بود که من تو خونه شوهر بودم...والبته دور از مونا و شیوا...کنار مسعود...هر چی اصرار کرد سال تحویلو بریم پیش پدر و مادرش و دور هم باشیم قبول نکردم...دوتایی خونه موندیم...بعد از سال تحویل بهم تبریک گفت و آرزو کرد همیشه من کنارش باشم...بعدشم به پدر و مادرش زنگ زد و باهاشون حرف زد...منم بهشون تبریک گفتم...البته با پدر مسعود بیشتر قاطی بودم تا مادرش...آذر خانوم پسرشو میپرستید...و جالب این بود که ابداً به من حسادت نمیکرد!!!بلکه همون قدر که به مسعود محبّت میکرد به منم میکرد...علی آقا هم که یه سپیده میگفتو هزار تا سپیده از بغلش در میومد...تقریباً هر دوهفته یه بار با مسعود میرفتم دیدن پدر و مادرش...و البته این برخلاف شرطی بود که قبل از ازدواج با مسعود گذاشته بودم...دروغ نباشه از اونا بدم نمیومد...ظاهراً مسعودم از این موضوع خیلی خوشحال بود...اون سال بعد از سال تحویل مسعود بهم عیدی نداد!!!باورم نمیشد که واسه اولین عید حتی یه شاخه گلم بهم نداده چه برسه به عیدی...کلی شاکی شدم...ولی به روی خودم نیوردم...تا بعد از ظهر صبر کردم ولی خبری نشد...بعد از ظهر به مسعود گفتم میخوام برم پیش مونا و شیوا عید دیدنی...(باشه برو عزیزم...مواظب خودت باش...)با اخم نگاهش کردم...باورم نمیشد مسعود اینقدر خونسرد عیدی منو فراموش کرده و حتی به روی خودشم نمیاره...رفتم پیش بچه ها...کلی یاد خاطرات قدیم افتادیم...خصوصاً اولین شمالی که با هم رفته بودیم...مونا کلی ادای بهنامو درآورد و خندیدیم...مونا گفت(سپیده واسه اون روزایی که سه تایی با هم بودیم انقدر دلم تنگ شده...)شیوا هم لبخند زد...منم گفتم(منم همینطور مونا جون...)اما من اصلاً دلم واسه اون موقع ها تنگ نشده بود...شاید چون از زندگی با مسعود راضی بودم؟؟؟!!!یا شایدم مسعودو خیلی دوست داشتم؟؟؟!!!نمیدونم...بچه ها اصرار کردن شام بمونم...اما کلی بهونه آوردمو رفتم...دم خونه که رسیدم دست کردم تو کیفم...هر چی گشتم دسته کلیدو پیدا نکردم...مطمئن بودم صبح قبل از خونه رفتن تو کیفم بود...اما حالا!!!اهمیت ندادم...زنگو زدم...مسعود در ساختمونو باز کرد و اومدم بالا...پشت در ورودی زنگ زدمو صبر کردم تا بیاد درو باز کنه...یه کمی طولش داد...بعد در باز شد...چشمام داشت از حدقه میزد بیرون!!!زبونم بند اومده بود!!!نمیتونستم یه کلمه حرف بزنم!!!اگه بگم چند ثانیه با سکته کردن فاصله نداشتم دروغ نگفتم!!!(سپیده... ... ...)اشکاش افتاد پایین...پاهام به زمین دوخته شده بود...نه میتونستم برم تو خونه نه میتونستم فرار کنم تو خیابون...دوباره گفت(سپیده...بابا...خوبی دخترم؟؟؟)بعدشم بغلم کرد...فقط مسعودو میدیدم که داره لبخند میزنه و اشک میریزه...دستمو دور گردن بابا انداختمو بغلش کردم...
نوشته شده توسط سپیـده در روز دوشنبه 1 آبان ماه سال 1385 ساعت 2:12 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[55]
آخرین مطالب
|