: امتداد تلخیها...ورق چهل و پنجم...
تو کل هفته من 24 ساعت میتونستم آرشامو ببینم...هیچ مانعی هم تو دیدنش نبود...آذر هم حرفی نداشت...اما بعد از این مدت آرشام با من خیلی غریبه بود...انقدر غریبه که وقتی میرفتم ببینمش علناً کم محلی میکرد...بچه گوشه گیری بود...خیلی...هروقت برای دیدنش میرفتم وقتی بر میگشتم خونه هزار تا درد به دردام اضافه میشد...من تو حق پسر مسعودم کوتاهی کرده بودم...و نتیجه شو کاملاً میدیدم...میدونم اونایی که مادرن میفهمن من چی میگم...تو این دنیا با ارزش تر از بچه هیچ چیزی واسه یه مادر وجود نداره...هیچ چیزی...هیچ چیزی هم نمیتونه جای عشق و علاقه یه مادرو به بچشو بگیره...حتی اگه مادری به بدی من باشه...هر هفته پنجشنبه ها میرفتم پیشش...سرد بود...خیلی سرد...مثل یه غریبه باهام رفتار میکرد...حتی بهم مامان هم نمیگفت...خیلی سخت بود...خیلی...هر دفعه براش کلی اسباب بازی و شکلات میبردم...هرچی که فکر میکردم یه بچه ممکنه دوست داشته باشه براش میگرفتم...خوشحال میشد...ذوق میکرد...اما بهم نمیگفت مامان...بعد از یه مدت نهایتاً بهم میگفت سو سو...اینم بد نبود...همینکه قد و بالاشو میدیدم و خوشحالیشو برام بس بود...اکثراً فریدون میومد پیشم...باهاش خیلی راحت بودم...انگار صد سال کنارم بوده...خیلی خوب درکم میکرد...البته غیر مستقیم میپروند که ازدواج کنم...ازدواج!!!بی معنی ترین واژۀ زندگیم شده بود...به فرض اگه میخواستم اینکارم کنم کدوم مردی حاضر میشد فراموش کنه که من دوبار ازدواج کردم؟؟؟کدوم مردی میتونست به گذشته من اشاره ای نکنه؟؟؟کدوم مردی میتونست به آرشام من محبت کنه؟؟؟کدوم مردی میتونست مسعود باشه برام؟؟؟و برای آرشام پدرش؟؟؟هیچکس...هر دفعه که فریدون یه جوری موضوعو میرسوند به ازدواج،تقریباً حرفمون میشد و با دلخوری میرفت...احساس میکردم اومده منو سر و سامون بده و بره...احساس میکردم از موندن اینجا راضی نیست و مجبوره...کلافه بودم...زندگیم شده بود یه کلاف سر در گم...همیشه خسته و کلافه بودم...از اون سپیده دیگه هیچی نمونده بود...از همه چندشم میشد...تصمیم گرفتم برای فرار از این حالتها برم دنبال کار...اما خوب طبیعتاً پیدا کردن یه محیط کاری سالم و خوب اونم واسه دختری با شرایط من خیلی آسون نبود...کما اینکه بی اغراق هزاران جا سر زدم...هزاران کاری که اصلاً تو عمرم بهشون نگاه هم نمیکردم...وقتی از گشتن نا امید شدم رسماً خونه نشین شدم...شب و روز خونه بودم...تنها سرگرمیم شده بود دیدن آلبوم ها و نوشتن و نت...افسرده شده بودم...حتی حال و حوصله بیرون رفتنو نداشتم...مگر لازم بود چیزی تهیه کنم...گذشت...روابط آرشام باهام بهتر شده بود...باهام صمیمی تر شده بود...انگار خواهر بزرگ یا هم بازیش بودم...خوشحال بودم...حس میکردم میاد اون روزی که اونم مثل همه بهم بگه مامان...من بشم همه عشقش...امیدوار شده بودم...خصوصاً اینکه آذر اجازه میداد بیارمش خونم...خونه ای که مال خودش بود...تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم...اینبار میخواستم واسه آخرین بار امتحان کنم...با فریدون حرف زدم...وقتی بهش گفتم دردم چیه حتی جرأت اینکه تو صورتش نگاه کنمو نداشتم...سکوت کرده بود...هیچی نمیگفت...هیچی...زیر چشمی که نگاهش کردم انگار تمام خون تو بدنش اومده بود تو صورتش...بدنم خیس عرق بود...عرق خجالت...شرم...اون شب بهم هیچی نگفت...هیچی...یه چایی خورد و رفت...سه روز تمام ازش بی خبر بودم...نه خونه اش بود نه محل کارش...موبایلشم همش خاموش...نگران شدم...تحمل کردم...منتظر شدم...
یکی از دوستای عمو یه پزشک خیلی ماهر و کارکشته بود...تو بیمارستان لقمان کار میکرد...با راهنمایی اون رفتم یه کلینیک...سخت بود...بیشتر از اونچه بشه تصورشو کرد...خیلی سخت...خیلی...وقتی بدنم پاک شد اومدم خونه...فریدون یه ویلا تو رامسر داشت...اساسامو جمع کردم...راهی رامسر شدم...یکماه اونجا بودیم...خیلی خوب شده بودم...خیلی...انقدر خوشحال بودم که فقط خدا میدونه...وقتی برگشتیم فریدون پیشنهاد زندگی با اونو دوباره بهم داد...فریدون مرغداری داشت...البته مرغداری یه جور ارث بود...که از پدربزرگم برای پسراش مونده بود...یکی تو ورامین و یکی دیگه ساوه...اونی که تو ساوه بود مال بابای من بود و این یکی که تو ورامین بود(البته قسمت مسکونی ورامین نبود)مال عمو...مرغداری تو ساوه رو فریدون اجاره داده بود و خودشم این یکی رو میگردوند...بهم پیشنهاد داد که خودم بالا سر کار واستم و هم یاد بگیرم هم حوصله ام سر نره...پیشنهاد خوبی بود...خونه رو گذاشتم و رفتم پیش عمو...خوب طبیعی بود که زندگی با عمو یه محاسنی داشت و یه معایبی...رابطه من و عموم مثل رابطه اکثر آدما نبود و نیست...یه جوری بیشتر به دو تا دوست شبیه بودیم...خوب فریدون چون مجرده و جوون خیلی حرفای منو درک میکرد...از طرفی بعد از اون قضیه که به ناچار و به خاطر آرشام مجبور شدم با فریدون در میون بذارم ناخودآگاه صمیمیتمون بیشتر شد...و صد البته من باهاش خیلی راحت تر شدم...هفته اولی که پیشش بودم نسبتاً همه چی روبراه بود...این وسط گه گداری هم میرفتم به خونه سر میزدم و میومدم...همه چی نسبتاً خوب پیش میرفت...جز بگو مگوهایی که خوب تو همه خونه ها و بین همه هست...موندن پیش عمو این حُسنم داشت که آذر خیلی راحت تر بهم اعتماد میکرد و چون عمو رو خیلی قبول داشت با خیال راحت تری آرشامو میداد ببرم...آرشامم کلی ذوق میکرد و بی اغراق خیلی عمو رو دوست داشت...طوری که از وقتی که میوردمش همش از سر و کول عمو بالا میرفت و شیرین زبونی میکرد...شب هم که خوب مسلماً پیش فریدون میخوابید...فریدون با اینکه بی اغراق سه چهارم عمرشو اونور زندگی کرده بود اما خوب خیلی تو قید و بند بود...تو قید و بند اینکه با کی میرم؟؟؟با کی میام؟؟؟چه ساعتی میام خونه؟؟؟کجا میرم؟؟؟و این واسه منی که بیشتر سالهای عمرمو تنها و بدون به اصطلاح آقا بالا سر گذرونده بودم آسون نبود...تا اینکه به فکرم رسید دوباره برم دادگاه و واسه گرفتن حضانت پسرم اقدام کنم...حتی پیش خودم فکر کردم اجارۀ مرغداری که خوب ماله منه...یه خونه کوچیک خارج از تهران میگیرم و با پسرم زندگی میکنیم...این فکر مثل خوره به جونم افتاد...فکر اینکه هر روز با آرشام باشم و دوتایی یه زندگی ساده و خوبو شروع کنیم دوباره منو به زندگی امیدوار کرد...اما غافل از اینکه اینبار مانع من از قانون هم بزرگتر بود...مانعی که برخلاف تصور من نمیخواست جا خالی کنه...آذر...
کارای مقدماتی رو دوست عمو برام انجام داد...حالا موقع این بود که چشم بدوزم به در که کی وقته دادگاهه...سخت بود...انتظار کشیدن اونم برای چیزی که حق خود آدمه خیلی سخته...از اون سخت تر این بود که مدام با خودم فکر میکردم...میشه؟؟؟نمیشه...میشه؟؟؟نمیشه...و این خیلی اعصابمو بهم میریخت...طوری که بعضی وقتا به سرم میزد آرشامو بردارمو بذارم واسه همیشه برم یه جای دور...جایی که نه کسی منو بشناسه و نه دنبالم بیاد...اما صبر کردم...صبری که هیچ نتیجه ای نداشت...تصمیممو گرفتم...بدون اینکه به کسی بگم میخوام چیکار کنم...یه روز پنجشنبه که طبق معمول همیشه آرشامو میخواستم بیارم پیشم یه فکری به سرم زد!!!تصمیم گرفتم آرشامو بردارم و برم...واسه همیشه...طبق معمول هم از تصمیمم کسی خبر نداشت...مثل همیشه رفتم دنبالش و بعد از اینکه نشست تو ماشین بهش لبخند زدم و به آذر گفتم که جمعه میارمش...جمعه بعد از ظهر مثل همیشه...راه که افتادیم خوشحال بودم...یه نگاه به آرشام کردم که داشت با خوشحالی خیابونا رو نگاه میکرد...گفتم(آرشام...میخوای بریم شمال؟؟؟)(شمال؟؟؟یعنی چی؟؟؟)آرشام تا حالا شمال نرفته بود...در واقع این اولین بار بود و میدونستم مثل همه بچه ها با دیدن دریا و جنگل خیلی کیفور میشه...دست تو جیبم کردم و کلید ویلای فریدونو لمس کردم...آینه ماشینو جابجا کردمو رفتم سمت کرج...کارم درست نبود و میدونستم به اون راحتی که فکر میکنم نیست...اما خوب چاره ای هم نبود...راه دیگه ای برام نمونده بود...خلاصه که رسیدیم و دقیقاً آرشام کلی خوشحال شد و بگذریم که چقدر کیف میکرد و اینور و اونور میدویید...جمعه شب دل تو دلم نبود...موبایل خاموش بود و تلفن ویلا هم قطع...همش گوش به زنگ بودم ببینم کی از در و دیوار میان تو و آرشامو ازم میگیرن...اما خبری نشد...تا اینکه شنبه از رامسر راه افتادم و رفتم آستارا...هم واسه اینکه آرشام بگرده و هم واسه اینکه به فریدون زنگ بزنم و ببینم چه خبره...چون ترسیدم از رامسر زنگ بزنم و بفهمه که کجام...عین فیلمای پلیسی سیم کارتو از گوشیمم در آورده بودم تا یه موقع از طریق اون نتونن رد یابیم کنن!!!به عمو که زنگ زدم معلوم بود تو این چند روز از نگرانی چی کشیده...(این قضیه مربوط به چند ماهه پیشه...)کلی داد و بیداد کرد و گفت که آبروشو بردم و آذر ازم شکایت کرده...بچه دزدی!!!آخه کدوم مادری بچه خودشو میدزده که من دومی باشم؟؟؟بگذریم...به عمو گفتم که تو مرزم!!!دارم قاچاقی با آرشام میرم...یه جوری وانمود کردم که مثلاً واسه خداحافظی زنگ زدم...هرچی قسمم داد،داد کشید،تهدید کرد،گریه کرد اهمیتی ندادم...من بچمو میخواستم...حالا به هر قیمتی و هر راهی...به عمو گفتم مثل بچه آدم رفتم جلو...از راهش رفتم...اما نتیجه نداد...التماس آذر کردم...حتی به پاهاش افتادم...اما نتیجه نداد...اینبار اون کاری که درسته میکنم...حتی اگه واقعاً غلط باشه...(فریدون جان...از سیاهی که دیگه رنگی بالاتر نیست؟؟؟خداحافظ...)قطع کردم...یه کم با آرشام گشتیم و نزدیکای عصر راه افتادیم سمت رامسر...وقتی رسیدیم و رفتیم تو باورم نشد چی میبینم!!!فریدون و آذر و علی تو ویلا بودن!!!پاهام شل شد...تکیه دادم به دیوار...انگار آسمون رو سرم خراب شد...آذر تا دید اومدیم با چشمای گریون دوید و آرشامو بغل کرد و شروع کرد به بوسیدنش...فریدون سرشو انداخته بود پایین...علی آقا هم مثل همیشه ساکت بود...آذر آرشامو بغل کرد و گفت(علی راه بیوفت...)بعدشم با غیض نگاهم کرد و رفت...من موندم و یه دنیا دلتنگی...
پ.ن1:شرمندۀ همتون شدم...قول میدم جبران کنم...آپ بعدی تمومش میکنم...این دفعه مربوط به چند ماهه پیشه که نوشتم...زیاد دور نیست...
پ.ن2:اینم برای خالی نبودن عریضه!!!
نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 20 دی ماه سال 1385 ساعت 11:57 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[53]
آخرین مطالب
|