خاطـرات سپـیـده




: امتداد تلخیها...ورق چهل و هشتم...



روزها گذشت و من تقریباً مثل خیلی مواقع نسبت به این قضیه بی تفاوت بودم و تقریباً اون آی دی و اون شبو فراموش کردم...تا اینکه دوباره سراغ اون آی دی رفتم...بازم با آف اون بابا(محمد)روبرو شدم...خیلی محبت آمیز عذرخواهی کرده بود و گفته بود که نمیدونسته من ایرانیم و وقتی فهمیده که من دیگه شروع به آی دی عوض کردن و دری وری گفتن فارسی و انگلیسی تو روم کرده بودم...اونم واسه احساس همدردی و تسلّی خاطر برام آف داده بود!!!خلاصه تو انتهای آفشم ازم خواسته بود که یه روزی رو تعیین کنم تا باهام حرف بزنه...جواب آفشو دادم و روز بعد رو تعیین کردم که تو یه ساعت خاص(معمولاً 12 شب به بعد چت میکردم)بیاد...اومد و بهم پی ام داد...جلسه معارفه شروع شد و تا حدودی فهمیدم کیه و چیه...محمد،28،ایتالیا...مفصل برام از خودش گفت و اینکه برای کار و زندگی اومده اونجا و مونگار شده...و خانوادش همه ایران هستن و فکر میکنن محمد واسه ادامه تحصیل مونده و بالاخره یه روزی بر میگرده ایران...خلاصه کلی با هم چت کردیم و انقدر گرم و صمیمی حرف میزد که ناخواسته شیرینی این چت تو ذهنم موند و وقتی ساعتو نگاه کردم کم مونده بود از تعجب دو تا شاخ رو کله ام سبز بشه!!!اون شب حدود 5 ساعت فقط با محمد چت کردم...یه چیزی که باعث شد خیلی رفتار محمد به دلم بشینه این بود که برخلاف دیگران که تا یه آی دی دخترونه میبینن و استارت چت بینشون زده میشه و بعد از یه کمی حرف فوری از طرف عکس یا وب میخوان،محمد هیچ اشاره ای به این قضیه نکرد...خوب این شروع خوبی واسه یه دوستی ساده و صمیمی تو نت از نظر من حساب میشد...شبای بعد هم به همین منوال گذشت و محمد باعث شد که من به اصطلاح تک پَر بشم و فقط و فقط با اون چت کنم...حدود یک ماه از آشنایی من و محمد گذشت و صمیمیت بینمون به حدی شده بود که اگه یه وقت محمد دیر میکرد یا خیلی کوتاه میومد و میرفت من کاملاً بهم میریختم...این تا حدی بود که من جز همون چیزای پیش پا افتاده از محمد چیزی نمیدونستم و جالب این بود که احساس میکردم خیلی بهش وابسته شدم...گذشت تا اینکه یه روز یواشکی آی دیمو روشن کردم و دیدم محمد آنه و جلوی آی دیش علامت وب کم روشنه...به روی خودم نیوردم و بدون اینکه آی دیمو آن کنم یه کم منتظر شدم...دلم طاقت نیورد و همونطور که اینویسیبل بودم بهش پی ام دادم...کلی خوشحال شد و بدون اینکه چیزی ازم بپرسه دعوتم کرد که وب کمشو ببینم...زُل زده بودم به صفحه مانیتور...دلم تاپ تاپ میکرد ببینم این بابا چه جوری و چه شکلیه...تا اینکه بالاخره وب باز شد و دیدمش...خوب چون من خیلی ازش خوشم اومده بود و به اصطلاح مهرش به دلم نشسته بود یه تصویر تو ذهنم ازش ساخته بودم...اما تصویر ذهنی من با اون چیزی که روبروم بود کلی فرق داشت!!!یه پسر حدوداً شاید 30 ساله به نظر میرسید...البته از صورت کشیده اش به نظرم میرسید آدم لاغر اندامی باشه...سبزه بود و چیزی که تو صورتش خیلی مشخص بود چشمای مشکی و درشت شرقیش بود...ابروهای پیوسته و پُری هم داشت که صورتشو خیلی شرقی و ایرونی کرده بود...در کل ازش بدم نیومد...تو این هاگیر واگیر که من مشغول نگاه کردن به وب بودم مرتب پی ام میداد که چرا ساکتم و چیزی نمیگم؟؟؟ازم پرسید(چی شده؟؟؟خیلی وحشتناکم آره؟؟؟خوشت نیومد از قیافه ام؟؟؟چرا ساکتی؟؟؟بابا حداقل یه چیزی بگو...سپیده ه ه ه ه...)(نه...داشتم اون ذهنیتمو با این چیزی که میبینم تطبیق میدادم...کی گفته وحشتناکی؟؟؟اصلاً اینطور نیست...اتفاقاً کلی هم ایرونی هستی...)خلاصه وقتی خیالش راحت شد که من تُرش نکردم بدون اینکه وب کمشو خاموش کنه مثل هر شب با هم چت کردیم...محمد پسر با محبتی بود...طوری که من کاملاً محبتشو احساس میکردم و این خیلی خوشایند بود برام...خصوصاً اگه کار یا حرفش ناراحتم میکرد تا از دلم در نمیورد نمیذاشت برم...چت برام فقط و فقط شده بود محمد...دیگه سراغ رومی که همیشه پاتوقم بود نمیرفتم...آی دیها رو هم فقط آفاشو چک میکردم و آن نمیکردم...تا اینکه از محمد پرسیدم که راجع به بوت چه اطلاعاتی داره...اونم هر چی که میدونست رو بهم گفت...قرار شد از فردای اون روز بهم همه چیزایی که بلده رو یاد بده...منم که خوب مسلماً کلی ذوق زده بودم...اولین برنامه ای که برام سند کرد رو خوب یادمه...بیگ کیلر!!!ساعتها برام توضیح میداد و منم حرفاشو مو به مو انجام میدادم...یادمه روزی که 300 تا آی دی بهم داد داشتم از خوشحالی میمردم...آی دیها که لاگین شد صدای قلبمو میشنیدم...اولین بار هم بوت رورو خودش انجام دادم...انقدر خوشحال بودم که یادمه هر چی آی دی میدیدم بوت میکردم!!!وقتی بوت که کاملاً ساده بود و اصلاً فکر نمیکردم به این راحتی یاد بگیرم و بتونم استفاده کنم رو با راهنماییهای محمد یاد گرفتم شروع کرد بهم چیزای دیگه رو یاد دادن...یادمه برنامه جاوا تازه اومده بود و خیلیا برای اینکه بوت نشن با این برنامه میومدن...برنامه رو برام فرستاد و اونم بهم یاد داد...در کنارش برنامه الیت هم که یکی از برنامه هایی بود که هنوز بوترا به راحتی نمیتونستن بوتش کنن بهم داد و اونم کامل برام توضیح داد...خلاصه اینکه منم شدم یکی از همون کسایی که خیلیا آرزو داشتن یه جورایی حالمو بگیرن!!!بعد از اینکه همه چیزایی که فکر میکرد میتونه کمکم کنه رو یادم داد این وایتم کرد تو یه روم...وارد روم شدم...یادمه یه روم خارجی بود...محمد بهم خوشامد گفت و منو به اعضای روم معرفی کرد...بهم پی ام داد که این روم فابریکیه که همیشه میاد توش...یه آیکون چشمک برام فرستاد و گفت حالا وقته انتقامه!!!بعدشم یه آی دی رو بهم نشون داد و گفت این همونیه که اولین بار باعث شد بهم بریزم...دقت کردم...آره...خودش بود...برنامه رو باز کردم و چشم دوختم به لاگین شدن آی دیها...همزمان آی دی مورد نظر رو هم کپی کردم تو قسمت مورد نظر برنامه...لبخند زدم و منتظر شدم...



نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 15 بهمن ماه سال 1385 ساعت 11:16 PM

پیوند | چاپ







آخرین مطالب

وبلاگ من
وبلاگ من


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 161440