|
: امتداد تلخیها...ورق چهل و نهم...
از توی برنامه بوتی که روشن کرده بودم بدترین گزینه بوت رو انتخاب کردم...یه لحظه مکث کردم...به محمد پی ام دادم(اگه بوت نشد چی؟؟؟اومدیم و اون بوت نشد...به جاش منو بوت کرد...اونوقت چی؟؟؟)یه آیکون خنده واسم فرستاد و گفت(با دو لول میزنیمش...تو از اونور و من از اینور...چون ممکنه سرعت تو کم باشه منم اینجا هواتو دارم...بجنب دیگه...)لبخند زدم و به محمد آمار دادم که آماده ام...اونم تو روم شروع کرد به انگلیسی تایپ کردن و اون روزو یاد اون بابا آورد...وقتی حرفاشو زد بهم اوکی داد و شروع کردیم...اگه بگم یکی از لذت بخش ترین دقیقه های زندگیم بود دروغ نگفتم!!!خصوصاً وقتی اون آی دی لعنتی تالاپی افتاد بیرون...ته دلم ذوق ذوق میکرد...به محمد پی ام دادم و هزار تا آیکون لاو واسش فرستادم...اونم میخندید و آیکون خجالت میزد...از اون شب به بعد کلی نظرم نسبت به محمد عوض شد...در واقع برام محترم تر از قبل شد...احساس آرامشی که بهم دست داده بود رو مدیونش بودم...و همه اینا باعث شد که باهاش صمیمیتر بشم...گذشت زمان تو بعضی از دوستیا به نظر من اصلاً احساس نمیشه...بعضی وقتا با کسی آشنا میشی که انقدر باهاش احساس نزدیکی میکنی که وقتی بر میگردی عقب میبینی تازه یه تایم کوتاهه که باهاش آشنا شدی!!!و محمد از اون دسته از آدمها بود که با وجود اینکه دوستی ما تازه شروع شده بود واسه من انگار سالها بود که میشناسمش...هر شب بدون استثناء باهم حرف میزدیم...راجع به اکثر مسائل بحث میکردیم...میخندیدیم...ناراحت میشدیم...شاکی میشدیم...قهر میکردیم!!!چند ماهی که از دوستی ما گذشت احساس کردم اگه محمد یه روزی نباشه چی میشه؟؟؟دلم هُری ریخت...نه به خاطر اینکه محمد نباشه...اون که به جای خودش...از این جهت که فهمیدم حسابی به محمد وابسته شدم...اونم تو جایی که اصلاً فکرشو نمیکردم!!!نت!!!میدونستم آخر این رابطه چیه...میدونستم همیشه نمیتونیم با هم دوست باشیم...میدونستم اگه به محمد بگم اون دختری که بهت گفته با خانواده اش زندگی میکنه و حتی دوست پسر هم نداره و...کیه قطعاً واسه همیشه از دست میدمش...افکار ضد و نقیض شروع شد...لابه لای حرفام گاهی به یه قسمتایی از زندگیم اشاره میکردم...مثلاً میگفتم(محمد...اگه من بچه داشته باشم چی؟؟؟اگه مثلاً همه چیو بهت دروغ گفته باشم چی؟؟؟)اونم میخندید و از حرفای من بی تفاوت میگذشت و نهایتاً میگفت(سپیده...من جنبه این جور شوخیها رو ندارم...بی خیال شو...باشه؟؟؟)ترس از دست دادن یه دوست خوب مثل محمد اونم تو اون شرایط خاصی که داشتم باعث میشد بهش دروغ بگم...صداقتی هم که تو حرفای اون بود باعث میشد از گفتن دروغهای خودم شرمنده باشم و این تناقض و دوشخصیتی بودن حسابی آرامش نسبی که از بعد از محمد برام پیش اومده بود رو ازم میگرفت...تصمیم گرفتم بذارم یه مدتی بگذره...با خودم فکر کردم(اومدیم و این بابا گذاشت رفت...)این بود که تقریباً بیخیال شدم...اما احساس وابستگی روز به روز بیشتر میشد...طوری که تمام زندگی من خلاصه شده بود تو یاهو!!!ناهار...شام...خنده...گریه...دلتنگی...همه و همه...تا اینکه محمد یه پیشنهادی بهم داد که پشت سیستم وا رفتم!!!بدنم یخ کرد...دو تا دستامو رو شقیقه هام گذاشتم...انقدر حالم بد شد که سیستمو خاموش کردم...اونم بدون خداحافظی...رفتم تو اتاقو و دراز کشیدم...باورم نمیشد...پیشنهاد ازدواج اونم تو نت!!!اونم در حالی که هیچی از گذشته و حتی حال من نمیدونست...حتی ساده ترین چیزا رو...پهلو به پهلو شدم(اون که از من چیزی نمیدونه...به فرض که بدونه...اون که ایران زندگی نمیکنه...اومد ایران...از کجا معلوم که حضوراً که همدیگرو دیدیم از من خوشش بیاد؟؟؟از کجا معلوم من آدم خوبی باشم؟؟؟رو چه حسابی فکر میکنه من همونیم که میخواد؟؟؟)و هزار جور فکر و خیال دیگه...غافل از اینکه تو تمام فکرایی که میکردم فقط به این فکر میکردم که اگه اون از من خوشش نیاد؟؟؟اگه بفهمه من همه چیو دروغ گفتم؟؟؟و اصلاً به این فکر نکردم که ممکنه اونم خودشو مثل من با نقاب معرفی کرده باشه!!!
نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385 ساعت 01:53 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[128]
آخرین مطالب
|
|
|
وبلاگ من
|
๐
وبلاگ من
|
موضوعات
|
|
بایگانی
|
|
خانه پیوند |
|
پیوند روز |
|
جستجو |
|
خبرنامه |
|
آمار وبلاگ |
کل بازدید ها : 161426
|