|
: ...
بر می گردم...
نوشته شده توسط سپیـده در روز جمعه 25 خرداد ماه سال 1386 ساعت 02:08 AM
پیوند
|
چاپ
: امتداد تلخیها...ورق پنجاه و یکم...
شب اول بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت...این وسط مونا چون مدام حرف میزد تو روم کلی کشته مُرده پیدا کرد که خوب واسه جلب توجه محمد بد نبود...شب دوم هم همینطور گذشت...تا اینکه شب سوم وقتی مونا داشت حرف میزد محمد ازش تو روم خواست که تاکو بده به اون...مونا یه نگاهی بهم کرد و گفتم(مونا بذار بیاد بالا...)اومد و شروع کرد گیتار زدن...یه نیم ساعتی که گیتار زد تاکو ول کرد و بدون خداحافظی از روم رفت بیرون...کاری که خیلی وقتا که با منم چت میکرد انجام میداد و خیلی ناراحت میشدم...وقتی رفت به آیدیش پی ام دادم...اما جوابی نداد...خلاصه فرداش که بر حسب اتفاق مونا هم خونه نبود با اون آی دی آن شدم...یادمه برنامه ای اونموقع ها تازه اومده بود که همزمان میشد چند تا آی دی رو آن کرد...آی دی اصلی که فابریکم بود اینویسبل بود و آی دی مهسا آن...آی دی محمد رو اَد کردم...اما نذاشت...بهش پی ام دادم(سلام...من مهسا هستم...میشه آی دیتونو اَد کنم؟؟؟)(سلام مهسا خانوم...بله میشناسم...اگه امکان داره اینکارو نکنید...ممنون...)خدایی حال کردم!!!خوشحال شدم...خودمو بی تفاوت نشون دادم و دیگه بهش جواب ندادم...این داستان گذشت و من با آی دی خودم آن میشدم و یه نیم ساعت بعد اون آی دی رو آن میکردم...خلاصه که محمد با اون همه زرنگی و ادعا رکب خورد و باور کرد که سپیده و مهسا دوتا شخصیت جداگانه هستن!!!و البته که به مهسا اطمینان کرد...این اطمینان که مهسا سپیده نیست وقتی صد در صد شد که مونا پشت وب نشست و به جای مهسای مجازی به محمد وب داد...خوب مسلماً مونا رو پسندید...گذشت...محمد نسبت به من ابداً سرد نشده بود...اما تو این بین من از آن کردن دو تا آی دی و همزمان چت کردن تو نقش دو نفر خسته شده بودم...یادمه روزی که مونا به محمد وب داد واسه اینکه همه چی طبیعی باشه از محمد هم وب خواست...وقتی مونا محمد رو تو وب دید یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت(سپیده...این یارو چند سالشه؟؟؟)(چطور؟؟؟)(این که سن بالاس خره...)(حرف مفت نزن مونا...چرت و پرت نگو...)(به خدا راست میگم...واستا از شیوا بپرس...)شیوا رو صدا کرد و شیوا هم یکمی نگاه کرد و گفت(فکر کنم چهل سالو شیرین داره...)من هاج و واج به بچه ها نگاه میکردم...وقتی دیدن من ماتم برده مونا مانیتورو چرخوند سمتم و گفت(بیا خودت ببین...بابا سپیده کاملاً معلومه...)عصبانی شدم و سرشون داد کشیدم و از پشت سیستم بلند شدم...سرم سنگین شده بود...دهنم از شدت عصبانیت خشک شده بود...به خودم گفتم حتماً به خاطر اینه که پشت وب نشسته...اونم اولین بار که من بهش وب دادم فکر میکرد سنم بالاتر از اونی باشه که گفتم...خلاصه اهمیتی ندادم...گذشت...این قضیه ادامه پیدا کرد...تا جایی که وقتی خونه نبودم و میرسیدم میدیدم مونا داره با محمد چت میکنه...خوب مسلماً انقدر مونا رو قبول داشتم که به دل نگیرم...اما دروغ چرا یه جورایی ته دلم میرنجیدم...تا اینکه یه شب که داشتم تو اتاق کتاب میخوندم مونا دوید تو اتاقو گفت(سپیده بدو...بدو بیا ببین...)تا اومدم بپرسم چه خبره کنار مونا بودم و زُل زده بودم به صفحه پی ام...اونچیزی که میدیدمو باور نمیکردم!!!آی دی آی دی خود محمد بود...اما نه فونتش فونت اون بود و نه مدل تایپ کردنش!!!انگار یه نفر که سن و سالش زیاد نیست داره تایپ میکنه...مونا رو نگاه کردم و گیج شدم...چشمام رو نوشته هایی که بین محمد و مونا بود میخکوب مونده بود...(من مرجانم...دختر محمد...با آی دی بابام آن میشم گاهی...شما از دوستاشین مهسا خانوم؟؟؟)...خلاصه که تو یه آمار گیری ساده مرجان گفت که 14 سالشه و با مادر و پدر و برادر کوچیکتر از خودش با هم زندگی میکنن...محمد 39 ساله بود و بلژیک زندگی میکردن...و اینکه من اولین کسی نبودم که تو یه ماجرای آزار دهنده افتادم که خوب به دلایلی نمیشه همه ماجرا رو بگم و نسبتاً کلیاتو گفتم...و اینکه بالاخره انقدر این موضوع برام پُررنگ باقی مونده که هنوزم وقتی به اون آی دی سر میزنم ناخودآگاه یاد یه سری خاطراتی میوفتم که طبیعتاً آزاردهنده است...
نوشته شده توسط سپیـده در روز جمعه 11 خرداد ماه سال 1386 ساعت 2:39 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[114]
آخرین مطالب
|
|
|
وبلاگ من
|
๐
وبلاگ من
|
موضوعات
|
|
بایگانی
|
|
خانه پیوند |
|
پیوند روز |
|
جستجو |
|
خبرنامه |
|
آمار وبلاگ |
کل بازدید ها : 161449
|