امتداد تلخیها...ورق پنجاه و سوم...

یه چند روز رفته بودم کاشان...شیوا بعد از اینکه ازدواج کرد ساکن کاشان شد...البته به دلیل شغل شوهرش به نوعی مجبور شد توی این شهر ساکن بشه...چند وقت پیش یه شب بهم زنگ زد...اینو بگم که شوهر شیوا اصلاً از ارتباط من با شیوا اطلاع نداره...علتشم اینه که از من خوشش نمیاد...چرا؟؟؟خودمم نمیدونم...بگذریم...خلاصه اینکه ارتباط من و شیوا بعد از ازدواج شیوا کاملاً محرمانه ادامه داره...گاهی که شوهرش برای کارش به شهر دیگه ای میره بهترین فرصته که منم برم کاشان پیش شیوا...مثل همیشه با هم حال و احوال کردیم و مشغول پرسیدن از اینور و اونور بودیم که یه دفعه شیوا زد زیر گریه!!!اولش فکر کردم مثل خیلی از مواقع دلش گرفته...یه کم باهاش حرف زدم و طبق معمول خودمو مثال زدم!!!که ببین من چقدر بدبخت تر از توام اما عین خیالم نیست!!!و این حرفا...اما دیدم دلش خیلی پر تر از این حرفاس...بهم گفت(سپید...میای اینجا؟؟؟)با اینکه خیلی گرفتار بودم اما تنها چیزی که به فکرم نرسید این بود که بگم نه!!!گفتم باشه...فردا صبح راه میوفتم...هرچی بهش گفتم چی شده؟؟؟چته؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟گفت نه...گفتم واسه خونوادت اتفاقی افتاده؟؟؟شوهرت چیزیش شده؟؟؟)(نه...علی رفته ماموریت...تنهام...بیا...)صبحش حرکت کردم و یه راست رفتم خونه شیوا...بعد از حدود دو ماه بود که میدیدمش...شاخام زد بیرون!!!لاغرتر از قبل شده بود و رنگش زرد...دستاش میلرزید و روی هم رفته احساس کردم فشار زیاد عصبی روشه...نشستیم و از اینور و اونور حرف زدیم...شیوا زندگی خوبی نداره...با مردی زندگی میکنه که فوق العاده عصبی و بدخلقه...دلش نمیخواد شیوا به هیچ عنوان حتی با خانوادش ارتباط داشته باشه چه برسه با دوستاش...اونم من!!!اما شیوا دوسش داره...هیچوقت از زندگیش گلگی نمیکنه...با اینکه من غمو تو چشماش میخونم...همیشه خودشو راضی نشون میده...همیشه خدا رو شکر میکنه...احساس میکردم اینبار با همیشه فرق داره...حتماًً اتفاق مهمی افتاده بود که شیوا دلش میخواست منو ببینه...منتظر بودم خودش بگه...داشت میوه برام پوست میکند...دلم داشت میترکید...شیوا واسه من فقط یه دوست نبود...خواهرم...حامی من...تگیه گاهم تو یه مقطع بزرگ زندگیم بود...تو سخت ترین شرایط کنارم بود...طاقت اشکا و نارحتیشو نداشتم...رفتم جلو...دستشو گرفتم(شیوا...چته؟؟؟چی شده؟؟؟)بغلم کرد و زار زار گریه کرد...(سپیده...زندگیم داره خراب میشه...علی با یکی ارتباط داره...سه هفته اس قهر کرده...گذاشته رفته...میدونم پیش اونه...میدونم...)باورم نمیشد!!!درسته که از علی خوشم نمیومد...اما دیگه هرچی بود اینکاره نبود!!!(تو مطمئنی؟؟؟شاید زیادی حساس شدی؟؟؟هان؟؟؟پیش میاد شیوا...واسه همه...الکی بد دل شدی...شاید کارش زیاد شده...شاید خسته اس...چمیدونم شاید یه چیزیش شده...)بلند شد رفت...با یه کاغذ تو دستش برگشت...کاغذو داد دستم...(اینا چیه؟؟؟مگه نمیگی من زیادی حساس شدم هان؟؟؟اینا چیه پس؟؟؟بخونش دیگه...)کاغذو گرفتم...نمیدونستم چیه...شیوا رو هاج و واج نگاه کردم...(اینا اس ام اسای گوشی علی بود...چند وقت بود رفتارش عوض شده بود...مدام بهونه میوورد...گیر میداد...بی حوصله بود...گفتم شاید از کار خسته شده...بهش پیشنهاد دادم چند روز بریم سفر...گفتم واسه هر دومون خوبه...قبول نکرد...گفت کارای شرکت زیاده...دست تنهام...الان بهم مرخصی نمیدن...بهش بیشتر توجه میکردم...هر سازی میزد میرقصیدم...اما فایده نداشت...موبایلش که زنگ میزد استرس داشت...من نگرانیو تو صورتش میدیدم...نمیذاشت موبایل چند تا زنگ بخوره...میرفت تو اتاق حرف میزد...این کارای علی سابقه نداشت...اولش که شک کردم به خودم گفتم ای بابا...اشتباه میکنی شیوا...گرفتاره...علی آدمی نیست که دنبال این حرفا باشه...اما ناخوداگاه حساس شدم...بیشتر تو کوک کاراش رفتم...این اس ام اسارو وقتی حموم بود از تو گوشیش خوندم...باورم نمیشد...شماره ای که بهش اس ام اس داده بود به نام مهدی_ب تو گوشیش سیو بود!!!بدنم یخ کرده بود...انقدر که نتونستم خودمو نگه دارم...با گوشی علی شماره رو گرفتم...تا لحظه ای که اون زنیکه گوشی رو بر نداشته بود مدام به خودم دلداری میدادم که اشتباه کردم...اشتباه دیدم!!!گوشی برداشته شد...یه زن بود...تُن صداش هنوز تو گوشمه...گوشی رو قطع کردم...دوباره گرفتم...چند بار گرفتم...اما همون صدا هربار گوشی رو برداشت...دنیا رو سرم خراب شد...افتادم رو زمین و زار زدم...علی که اومد حال و روزمو دید...به جای اینکه منو دلداری بده و حداقل واسه آروم شدنم کاری کنه داد کشید...فحش داد...کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون...من موندم و یه دنیا... ... ...)دوباره گریه کرد...سرم داغ شده بود...چیزی که میشنیدم حالمو بد کرده بود...طاقت زار زدنای شیوا رو نداشتم...انگار دوخته بودنم به زمین...قدرت اینکه از جام بلند بشمو نداشتم...نه اینکه واسه بدبختی دوستم شوکه شده باشم...اون بماند...این اتفاق منو به سالهای دور برد...به اینکه منم مثل اون زن داشتم آشیانه ای رو ویرون میکردم...یادم افتاد که منم با یه زندگی چیکار کردم...زار زدنای شیوا منو یاد زار زدنای زن اون مرد انداخت...موی تنم سیخ شده بود...بدنم یخ کرده بود...همه تنم سِر بود...عرق سرد همه جای بدنم بود...انگار زمان ایستاده بود و من دوباره اون اتفاق رو دوباره تجربه میکردم...اما اینبار متفاوت از قبل... ... ...

 

 

پ.ن:تمام کامنتارو تو همین یکی دو روز جواب میدم...از همتون مثل همیشه ممنونم...