امتداد تلخیها...ورق نوزدهم...

شراره هم از صفحه زندگی من حذف شد...فقط برگی به دفتر خاطراتم اضافه کرد و رفت...شراره تنها کسی بود که بخشیدمش...اما هنوزم دلیلشو نمیدونم!!!...از اون روزی که مسعود منو جلوی خونه دایی شراره پیاده کرد تا حالا حدود یک ماهی میگذشت...ازش هیچ خبری نداشتم...تو این مدت حتی یه بارم بهم زنگ نزده بود...البته بگذریم که اگه زنگم میزد واسم مهم نبود....اوضاع دانشگاه میزون بود...با کسی کاری نداشتم...میرفتم و میومدم...ساده ساده...حتی با هیچکدوم از پسرای دانشگاه سلام و احوالپرسی هم نمیکردم...خوبیش این بود که با مونا تو یه دانشگاه بودیم...البته مونا بعضی از روزا کلاس داشت...دیگه یه روز در میون شرکت میرفتم...اون روز مونا هنوز کلاس داشت و من کلاسام تموم شده بود...مجبور شدم منتظرش بمونم تا کلاسش تموم بشه و بیاد...بایکی از بچه ها تو بوفه دانشگاه نشسته بودیم...فروغ هم رشته و هم ورودی من بود...یادمه یه روز که میومدم دانشگاه فروغ دم در دانشگاه وایساده بود...البته قبل از اونم با هم سلام علیک داشتیم...اما فقط همین...اونروز تا اومدم به هم سلام دادیم و فروغ گفت که دانشگاه تعطیله...(تعطیل؟؟؟واسه چی؟؟؟)به دانشگاه اشاره کرد و گفت(امروز امتحان فوق لیسانسه...اینجا هم حوزه امتحانیه...)با بیتفاوتی شونه بالا انداختم و گفتم(بهتر...)اون روز فروغ پیشنهاد داد که بریم یه کافی شاپ یکم با هم حرف بزنیم...منم قبول کردم...از اون روز با فروغ دوست شدم...دختر بدی به نظر نمیرسید...اون روزم تو بوفه دانشگاه با هم نشسته بودیم...داشت با آب و تاب از یه پسری که ورودیش از ما بالاتر بود حرف میزد...نمیدونم چرا جو دانشگاه اینطوریه؟؟؟البته این نقد اجتماعی نیست...فقط یه نظر شخصیه...نمیدونم چرا اکثرا فکر میکنن باید تو دانشگاه از یکی خوششون بیاد یا حد اقل هرکی یکیو داشته باشه!!!من ادعا نمیکنم که خیلی سالمم...نه...اما اصلا دلم نمیخواست تو محیط دانشگاه انگشت نما بشم و حرفم نقل مجلس این و اون باشه...موبایلم که زنگ خورد یه لحظه از بوفه اومدم بیرون(بله؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟سر کلاس بودی؟؟؟)پویان بود...یه روز که داشتم از دانشگاه میرفتم انقلاب کتاب بخرم همدیگرو دیدیم...دانشگاه تهران پزشکی میخوند!!!!البته اینو بعدا بهم گفت....اونم تو تهران دانشجو بود...البته سال آخر بود...یه پسرخوشگل که خیلی هم مودب بود...دقیقا از اون پسرا که تو خواب دخترا با یه اسب سفید میاد دنبال دختره!!!(سلام...نه کلاس ندارم...تو حیاطم...)(خوب...چه خبرا خانوم محترم؟؟؟زنگ زدم ببینم امشب چیکاره ای؟؟؟)(چطور؟؟؟خبریه؟؟؟)(راستش خبر که نه...یکی از دوستام یه مهمونی کوچیک گرفته...گفتم اگه حوصله داری با هم بریم...اگرم نداری که کنسلش میکنم...)(خوب خودت برو پویان...)(راستش نمیخوام تنها برم...میای؟؟؟)اونشب میخواستیم با مونا و شیوا بریم مهمونی که میترا خانوم دعوتمون کرده بود...البته من دلم نمیخواست برم...مهمونیاشون خیلی کسل کننده بود...اما مگه میشد آدم رو حرف مونا حرف بزنه؟؟؟به پویان گفتم که شب خونه داییم مهمونیم و نمیتونم بیام...اونم یه کمی ناراحت شد و خداحافظی کرد که صد البته به درک!!!کلاس مونا تموم شد و سه تایی با فروغ رفتیم...فروغ از ما جدا شد و رفت...ما هم اومدیم خونه...شیوا شرکت بود...هنوز نیومده بود...در کمدو باز کردم...همه لباسام تکراری بود...خیلی وقت بود چیزی نگرفته بودم...اومدم تو اتاقو به مونا گفتم(حسشو داری بریم خرید؟؟؟)(خرید؟؟؟چی میخوای سپیده؟؟؟)(میخوام لباس بخرم...لباسام خیلی تکراری شده مونا...)یه کم فکر کرد و گفت(باشه بریم...من که بیکارم...)موبایلو برداشتم و به فرزاد زنگ زدم...یه روز که با بچه ها رفته بودیم بیرون بگردیم باهاش آشنا شده بودم...22سالش بود...بوتیک داشت...از اونایی که فقط جنسای تک دارن اونم خدا تومن!!!شیوا اون روز میخواست شال بخره...تو ویترین فرزاد یه شال دید و پسندید...وقتی شالو خریدیم طبق معمول من سر تخفیف چونه زدم...فرزاد هم هم یه تخفیف حسابی داد...بعدشم کارتشو بهم داد و گفت(اینم اشانتیون...)جل الخالق!!!! اشانتیون این مدلی تا حالا ندیده بودم....که صدقه سر آقا فرزاد دیدم!!!زنگ زدم به موبایلش(سلام فرزاد...خوبی؟؟؟)(سلام...شما؟؟؟)(بابا سپیده ام...شناختی؟؟؟)(آره...چطوری با معرفت؟؟؟معلومه کجایی؟؟؟)(مگه واسه تو فرقی هم داره؟؟؟)(اگه نداشت که ازت نمیپرسیدم...)خندیدم...دیدی بعضی وقتا آدم دلش میخواد بزنه رو شونه یکی و بگه:داداش...خر خودتی...دقیقا وقتی فرزاد اینو گفت دلم میخواست بزنم رو شونشو بگم...آره...بهش گفتم دارم با دوستم یه سر میام اونجا...اونم مثلا کلی خوشحال شد و گفت که منتظره...ازش خوشم نمیومد اما به قول شیوا حداقل به این درد میخورد که گاهی یه خریدی ازش بکنیم...مغازه اش خلوت بود...کلی تحویلمون گرفت و بعدشم لباسای جدیدو نشونمون داد...وقتی لباسارو میدیدم اومد کنارمو گفت(بیمعرفت هر وقت کار داری به من زنگ میزنی دیگه؟؟؟)(نه بابا...درس دارم...کار دارم...وقت نمیشه فرزاد...)(دست وردار سپیده...خدایی بی معرفتی...)خندیدم و گفتم(جلف تر از این لباسا نداری نشونم بدی؟؟؟)(اینا جلفه؟؟؟بابا چقدر تو بد سلیقه ای سپیده...اینارو تازه آوردم...کلیشونو تا حالا فروختم...رو هوا میبرن به خدا...اصل ترکه...)نگاش کردمو خندیدم(بایدم ببرن...لباسای جلف واسه آدمای جلف...)(تو چه مدلی میخوای؟؟؟بگو واست بیارم؟؟؟)(چمیدونم...یه مدل خاص...یه چیز متفاوت...)یه کم فکر کرد و گفت(حال داری بیای بریم تو مغازه پایین لباسارو ببینی؟؟؟)(آره...البته اگه اونام عین اینا نباشه آق فری...)خندیدو به دوستش گفت الان میایم...به مونا گفتم زود میام...اونم اشاره کرد باشه...مغازه پایینشون عین انبار بود...اومدیم تو و درو بست...(خوب خانوم خانوما...ببین اینا چطوره؟؟؟)بعدشم به یه کوه لباس اشاره کرد...رو پام نشستمو لباسارو گشتم...(نه...واه واه...اینا که بدتر از بالاییاس...ویترینت که اون بود چه برسه به انبارت...)رفت در یه کمدو باز کرد و یه لباس از توش در آوردو گرفت جلوم(این چطوره؟؟؟)یه پیرهن راسته بود که تا پایین ساده بود و از مچ پا تا نزدیکی رون یه چاک بلند داشت...خیلی ساده و شیک بود...پشتشم کاملا باز بود و با دو تا بند به گردن بسته میشد...لباسو ازش گرفتم و گفتم(قشنگه...اما فکر نمیکنم اندازم بشه...)(خوب پرو کن...)(اتاق پرو مگه دارین؟؟؟)(آره...همین جا...)(خف بابا فرزاد...عوضی...)خندید و گفت(شوخی کردم بابا...سایزت چنده؟؟؟)(نمیدونم...)دستشو دور کمرم گرفت و بعد یه نگاهی بهم کرد و گفت(فکر کنم اندازت باشه...اگرم تنگ بود میدم واست درستش کنن...)(من امشب میخوام بپوشم...وقت ندارم فرزاد...)یه کم نگاه کرد و گفت(من میرم بیرون...تو تستش کن ببین چطوره...خوبه؟؟؟)(باشه...ممنون...)بعدشم از مغازه رفت بیرون...خوشبختانه لباس اندازم بود...فقط قسمت سینش یه کمی تنگ بود که اونم به چشم نمیومد...جدا لباس شیکی بود...لباسو در آوردم و اومدم بیرون...فرزاد داشت دم مغازه قدم میزد(چی شد؟؟؟اندازه بود؟؟؟)(آره...مرسی...خوب بود...)(خدا رو شکر تو از من یه چیزی گرفتی و خوشت اومد...)(فرزاد چنده؟؟؟)(چی؟؟؟)(بابا قیمتشو میگم...چند؟؟؟)خندید و گفت(ولخرج شدی سپیده...کی از تو پول خواست....)(لوس نشو...اگه ازم پولشو نگیری نمیبرم...)(ای بابا...باشه پولشو میگیرم خوبه؟؟؟)(آره...خوب بگو چنده؟؟؟)(سپیده گیر دادیا...بابا به جای پول این منو ببر بیرون شام...خوبه؟؟؟نترس ارزونه...اندازه قیمتش شام میخورم...)بعدشم چشمک زد...(باشه...به شرطی که سر حرفت باشیا فرزاد...)مونا لباسو دید و گفت خیلی شیکه...از فرزاد که داشتم خداحافظی میکردم دستمو گرفت و گفت(کی بریم بیرون؟؟؟)(نمیدونم...)(پنجشنبه خوبه؟؟؟شام؟؟؟)(باشه...)(پس قرارمون پنجشنبه ساعت 8...دیگه زنگم نمیزنم...کنسلش نکنیا...)(باشه ممنون بابت لباس...)بعدشم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه......

مهمونی خونه میترا بود...یه خونه نسبتا بزرگ و شیک...میترا مجردی زندگی میکرد...ما که رسیدیم اکثر مهمونای میترا اومده بودن...نسبتا همه رو میشناختم...البته یه چند نفری جدید بودن...ماندانا هم اومده بود...پیش من نشسته بود و با هم حرف میزدیم...اتفاقا اونم با من هم رشته بود...اما تو یه دانشگاه دیگه درس میخوند...داشت راجع به چت باهام حرف میزد...البته تو فکر خریدن یه کامپیوتر بودم...البته با کمک بچه ها...تو همین حرفا بودیم که مزدک اومد...همون استاد موسیقی...از آخرین باری که تو مهمونی آقای_ت_دیده بودمش دیگه تو مهمونیای دیگه ندیده بودمش...اومد تو و شروع کرد به سلام دادن...ماندانا یه نگاهی بهش کرد و گفت(مزدکم اومد...فکر نمیکردم امشب بیاد...)(چطور؟؟؟)(آخه دیروز اومده...یه مدتی بود ایران نبود...)پس دلیل اینکه مهمونیای دیگه نیومده بود این بود!!!دوباره مشغول حرف زدن شدیم...بلند شدم رفتم تو آشپزخونه پیش مونا...داشت با میترا حرف میزد...میترا منو که دید لبخند زد و بهم یه لیوان نوشابه داد...جدا زن قابل تحسینی بود...داشتیم حرف میزدیم که یکی به در زد و گفت(اجازه هست؟؟؟)میترا گفت(بیا تو مزدک جان...حرف خصوصی نمیزنیم...)اونم اومد تو و سلام داد...مشغول حرف زدن با میترا شد...منم به مونا اشاره کردم که میرم بیرون...خونه میترا یه آپارتمان دو طبقه بود...البته طبقه بالا خالی بود...خونه سه خوابه بود...رفتم تو اتاق از تو کیفم فندک بیارم...همونجا نشستمو سیگارمو روشن کردم...یکی به در زد(بفرمایید...)مزدک بود...(مزاحمم؟؟؟)(نه...خواهش میکنم...)اومد نشست رو صندلی که کنار تخت بود...(چرا به من زنگ نزدی سپیده؟؟؟)اینو گفتو نگاهم کرد...(آخه تصمیم نگرفتم موسیقی یاد بگیرم...)خندید...(مگه حتما باید واسه کلاس اومدن زنگ میزدی؟؟؟حداقل یه حالی از ما میپرسیدی...ضرر داشت؟؟؟)(نه...راستش کارتتونو گم کرده بودم...)(خوب شمارمو از میترا میگرفتی...)(شما که ایران نبودی...درسته؟؟؟)خندید و گفت(عجب...ماشالله حاضر جوابی...موبایل داری؟؟؟)(آره...چطور؟؟؟)(میشه یه لحظه گوشیتو بدی؟؟؟)از تو کیفم گوشیو برداشتم و بهش دادم...یکم با گوشی ور رفت و بعد گفت(من شمارمو تو گوشیت سیو کردم...دیگه بهونه ای نداری واسه زنگ نزدن...)بعدشم یه چشمک بهم زد...(ممنون...)(زیاد سیگار میکشی سپیده؟؟؟)(نه...گاهی وقتا...)(به نظر من اگه نکشی بهتره...من زیاد با سیگار کشیدن خانوما موافق نیستم...)لبخند زدم...خیال میکرد اینجا کلاس اخلاقه!!!بابا معلم اخلاق!!!میترا در زد و اومد تو(به به...میبینم مزدک داره مختو میخوره سپیده...پسر تو چی از جون این دوست من میخوای آخه؟؟؟)مزدک خندید و گفت(میترا جون داشتیم راجع به ساز با هم بحث میکردیم...)میترا خندید و گفت(پاشو زبون باز...پاشو برو بیرون یه کم خجالت بکش...)مزدک خندید و به من چشمک زد...همون موقع شیوا اومد تو اتاقو نشست کنارم...آروم بهم گفت(سپیده...پاشو شهرامم اومده...به جون سپیده میترا دعوتش کرده...من خبر نداشتم...)(خوب بابا...مگه من با شهرام مشکلی دارم اینجوری میگی؟؟؟)(آخه مسعودم باهاش اومده....)(مسعود؟؟؟!!!)(آره...سپیده به جون مامانم من خبر نداشتم...)شیوا میدونست من از مسعود خوشم نمیاد...واسه همین حسابی هول شده بود...(به درک...اومده که اومده...)بعدشم بلند شدم که بیام بیرون...میترا و شیوا جلو رفتن و بعد مزدک و بعدشم من...از در اتاق که اومدیم بیرون اصلا نگاه نکردم...اومدم نشستم...(سلام همکار...)شهرام اینو گفت و دستشو آورد جلو...از جام بلند شدمو بهش دست دادم...(میبینم که تنها تنها میاین مهمونی سپیده خانوم؟؟؟)(نه آقا شهرام...منم خودم آویزون شیوا شدم...ما رو که تو این مهمونیا راه نمیدن...)خندید و گفت(اختیار دارین...دورادور خبرا میرسه....شما گیرنده هاتون ضعیفه...)خندیدم...(خوب مزاحم نمیشم...اومدم عرض ادب کنم برم...)(لطف دارین...ممنون...)داشت میرفت که یه دفعه گفت(راستی...آقا شهرام نه...شهرام...باشه؟؟؟)خندیدم و گفتم(باشه...)مسعود از دور سلام داد...با سر جوابشو دادم...مزدک اومد کنارم نشست(خوب اوضاع چطوره؟؟؟)(ای...میگذره...)(راستی سپیده...این لباس خیلی بهت میاد...مدل موهات با رنگشم قشنگه...نسبت به دفعه قبل خیلی شیک تر شدی...)(ممنون...لطف دارین...)مسعود از دور داشت نگاه میکرد...نمیدونم چرا هرازگاهی من باید به یه دلیلی مسعودو میدیدم...شده بود عین جن...همه جا ظاهر میشد...نمیدونم چرا این پسر دست از سر من بر نمیداشت...اگه با هر کس دیگه ای این کارو کرده بودم هزار بار رفته بود...اما چرا این عوضی نمیرفت؟؟؟یعنی نمیدونست من الان چه جور آدمیم؟؟؟مگه میشد ندونه؟؟؟نه...خیلی دلم میخواست بگم بابا مسعود...تو چی از جونم میخوای؟؟؟چرا نمیری گم شی؟؟؟اما میدونستم جوابش چیه؟؟؟تو همین فکرا بودم که با صدای مزدک به خودم اومدم...(سپیده؟؟؟حواست کجاس؟؟؟)(من؟؟؟حواسم همینجاس...)(من چند بار ازت سوال کردم...)(ببخشید متوجه نشدم...)اخماشو تو هم کرد و بلند شد رفت...شیوا داشت با شهرام حرف میزد...وقتی دید من تنها شدم بهم اشاره کرد که برم پیششون...با اینکه اصلا دلم نمیخواست با مسعود روبرو بشم اما به خاطر رودرواسی که با شهرام داشتم پاشدم...شهرام خندید و گفت(سپیده چه خبرا؟؟؟)بعدشم با چشم و ابرو مسعودو نشون داد...(خبر خاصی نیست...شب روز میشه...روز شب میشه...زمینم همچنان میچرخه...)خندید و گفت(خدایی تو باید فیلسوف میشدی سپیده...)شیوا هم خندید و گفت(سپیده بعضی وقتا طبع فیلسوف بازیش گل میکنه...یه مدت بگذره شما هم عادت میکنین...)بعدشم یه نگاه مسخره به من کرد...خدایی این شهرامم چه دل خوشی داشت...بایدم میخندید...کارش که خوب بود...حسابیم پول در میورد...خونه و زندگی و مهمونیاشم که همیشه به راه بود...معلومه که بایدم خندش میگرفت...اونو چه به غم و غصه؟؟؟دل باید خوش باشه که مال اون بود...مونا هم اومد پیشمون...نگاش کردمو گفتم(چی شد؟؟؟میترا هنوز زنده اس مونا؟؟؟)خندید و گفت(اگه دو ثانیه دیگه طول میکشید الان داشتین حلوای میترا جونو میخوردین...)همه خندیدیم...خدایی حرف زدن با مونا و گوش کردن به وراجیاش اعصاب پولادین میخواست...حالا ما که باهاش راحت بودیمو بهش میگفتیم بسهههه...بیچاره آدمایی که امثال میترا باهاش رودرواسی داشتن...مگه این مونا ول میکرد؟؟؟مسعود هنوز ساکت بود...جز همون سلام اول و احوالپرسی حرف دیگه ای با هم نزده بودیم...بچه ها داشتن با هم حرف میزدن...شهرام شیوا رو برد تو آشپزخونه که یه چیزی با هم بخورن و یه گپیم با میترا بزنن...جالب این بود که میترا با اینکه زن مرفهی بود و میتونست خیلی راحت کاراشو به یه مستخدم بسپره اما خودش همه کارا رو میکرد...حتی نمیذاشت کسی کمکشم کنه...این اخلاقشو خیلی دوست داشتم...مونا یکم با مسعود حرف زد و بعد رفت پیش بچه های دیگه...وقتی مونا رفت مسعود هنوزم ساکت بود...یه نگاهی بهم کرد و گفت(سپیده...حمید که دیگه بهت زنگ نزد؟؟؟)البته چند باری زنگ زده بود اما باهاش طوری حرف زده بودم که دیگه زنگ نزده بود...گفتم(نه...)(خوبه...خیلی خوبه...)بازم داشت کاری رو که برام انجام داده بودو یادآوری میکرد...یه نگاهی کرد و گفت(سپیده من الان میام...)بعدشم رفت تو آشپزخونه...مزدک داشت با ماندانا حرف میز...گه گاهیم یه نگاه بیتفاوت به من میکرد...مسعود که رفت اومد جلو و گفت(خوش میگذره خانوم خانوما؟؟؟)(مگه نباید بگذره؟؟؟)(چرا...آدم باید خوش باشه دیگه...)میدونستم داره متلک میندازه...از لحن حرف زدنش معلوم بود...(این پسره دوستته؟؟؟)(نه...چرا این فکرو میکنی؟؟؟)(آخه داشتین با هم خصوصی حرف میزدین...گفتم شاید خبریه؟؟؟)(نه...مگه هر کی با هر کی خصوصی حرف بزنه باید حتما بینشون خبری باشه؟؟؟شما هم با خیلیا خصوصی حرف زدین...دلیل میشه مگه؟؟؟)نیششو جمع کرد و گفت(مثلا کیا؟؟؟)(مثلا ماندانا...)خندید و گفت(خدایی خوب حواست به همه هست...جالبه...)همون موقع مسعود اومد...از دیدن مزدک یکمی ناراحت شد...اما با هم دست دادن...مزدکم فهمید مسعود یکم ترش کرده....یه نگاهی به من کرد و گفت(خوب...من مزاحم نمیشم...فعلا...)بعدشم دوباره رفت و نشست...مسعود یه نگاهی بهم کرد و گفت(بریم بشینیم؟؟؟)..........

(سپیده...یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟؟؟)(نه...بگو...)(راستش این پسره...)(کیو میگی؟؟؟مزدک؟؟؟)(آره...راستش حس خوبی بهش ندارم...نمیدونم چرا...اما یه جوریه...)(خوب که چی؟؟؟چرا به من میگی؟؟؟به من چه ربطی داره؟؟؟)(راستش حس کردم از تو خوشش اومده...خواستم بگم.......)نذاشتم حرفش تموم بشه...(الکی حرف مفت نزن مسعود...اون فقط یه دوسته...تا حالا هم جز تو مهمونی برخورد دیگه ای با هم نداشتیم...تازه اگرم غیر این باشه به تو ربطی نداره...)ازقیافش معلوم بود حسابی خورده تو حالشو ضایع شده...(سپیده...تو هنوز از من دلخوری؟؟؟)(نه...واسه چی باید باشم؟؟؟)(نمیدونم...همچین حسیو دارم...)(حست اشتباهه...)هیچی نگفت...نمیدونم چرا وقتی اون کنارم بود احساس ناراحتی میکردم...همین اعصابمو حسابی خورد میکرد...خصوصا اینکه همیشه حرفاش تکراری بود...بلند شدم رفتم پیش بچه ها...مهمونی با بودن مسعود حسابی برام خسته کننده شده بود...اما جدا پیرهنی که از فرزاد گرفته بودم خیلی قشنگ بود...تقریبا اکثر بچه ها خصوصا میترا خیلی خوششون اومده بود...فقط بدیش این بود که مجبور بودم به خاطر یه پیرهن فکسنی با فرزاد شام برم بیرون!!!اونم چه عتیقه ای!!!شام که خوردیم شیوا رو صدا کردم و گفتم(شیوا...من میخوام زودتر برم...عیبی نداره؟؟؟)(واسه چی؟؟؟مگه بهت خوش نمیگذره؟؟؟)مونا هم گفت(بابا سپیده لوس بازی در نیار...یه ساعت دیگه با هم میریم....اه ه ه...)تو همین حرفا بودیم که مزدک از پشت سرم گفت(منم میخوام برم...من سپیده رو میرسونم...)عجب آدمی بود...انگار فال گوش واستاده بود!!!البته پیشنهاد بدی نبود...(نه...ممنون...من خودم ماشین میگیرم میرم...مزاحمتون نمیشم...)اخم کرد و گفت(دختر جون برو حاضر شو...من اصولا نه تعارف میکنم نه از آدمای تعارفی خوشم میاد...)بابا اروپایی!!!رفتم تو اتاق تا حاضر بشم...(سپیده داری میری؟؟؟)مسعود اینو گفت و اومد تو اتاق...(آره...ایرادی داره؟؟؟)(نه...)مانتومو پوشیدم...(اگه اجازه بدی من برسونمت...)اینو که گفت مزدک اومد تو...یه نگاهی به من کرد و گفت(بریم؟؟؟)(بریم...من حاضرم...)یه لحظه مسعودو دیدم که هاج و واج مونده...خدایی قیافش دیدنی بود!!!مزدک گفت(من میرم پایین...فقط زود بیا...)(باشه...الان خداحافظی میکنم میام...)مزدک که رفت تا اومدم از اتاق بیام بیرون مسعود دستمو گرفت(سپیده...میخوای با این یارو بری؟؟؟)دستمو کشیدم و گفتم(ایرادی داره؟؟؟)(این یارو آدم زیاد درستی نیست سپیده.....)نذاشتم حرفش تموم بشه...(مگه تو میشناسیش که اینجوری میگی؟؟؟)(نه....)(پس حرف مفت نزن مسعود...خداحافظ...).......

وقتی اومدم پایین مزدک تو ماشین نشسته بود...(ببخشید دیر شد...)(خواهش میکنم...ایرادی نداره...)سیگارشو روشن کرد و بسته سیگارو گرفت جلوم...یکی برداشتم و گفتم(ممنون....)بعدشم فندکشو روشن کرد و گرفت جلوی من...(خوب کجا بریم سپیده؟؟؟)(شما حرکت کنید من راهو بهتون نشون میدم...)حرکت که کرد گفت(نمیخوای از خودت بگی؟؟؟)نگاهش کردم(از خودم؟؟؟)(آره دیگه...منو تو که راجع به هم چیزی نمیدونیم...تو اول شروع میکنی یا من بگم؟؟؟)نمیدونستم واسه چی داره این حرفا رو میزنه...نمیگم ازش خوشم نیومده بود...اتفاقا برعکس...خیلی هم جذاب بود...اما نمیدونستم این حرفا رو واسه چی میزد؟؟؟میدونستم پسری با این مشخصات واسش دختر اینقدر هست که خیلی راحت از کنار دختری مثل من بگذره...حتی وقتی مونا اون دفعه از میترا درباره اش سوال کرده بود میترا گفته بود که مزدک تو این خط ها نیست...گفته بود مزدک اصلا فرصت این کارا رو نداره....و اینکه اگه اون دفعه به من کارت داده صرفا واسه تکمیل کلاسای موسیقیش بوده و منظوری نداشته...اما اگه اینطور بود پس چرا داشت این سوالا رو میکرد؟؟؟!!!وقتی دید ساکتم گفت(من مزدک_ف_هستم...موسیقی خوندم...34سالمه...)(جدی؟؟؟)انقد اینو بلند گفتم که خندید(آره...بهم نمیاد؟؟؟)(نه...اصلا...من فکر میکردم نهایتا 30سالتون باشه....)خندید و گفت(تو دانشگاه تدریس میکنم....البته عمده کارم تدریس خصوصی موسیقیه...مجردم...از شما هم خیلی خوشم اومده...)بعدشم نگاهم کرد...(چرا از من؟؟؟)(نمیدونم...خیلی به دلم نشستی...البته از همون دفعه اولی که دیدمت...)(پس چرا همون موقع چیزی نگفتید؟؟؟)(راستش من دیگه بچه نیستم سپیده...دیگه نه فرصت این حرفا رو دارم نه حوصلشو...چه جوری بگم...به دلم نشستی...)نمیدونستم داره جدی میگه یا شوخی میکنه...اما هر چی بود زیاد فرقی نداشت...میدونستم واسه اینه که فعلا واسش تازگی دارم...نگاهم کرد و گفت(تو نمیخوای از خودت بگی؟؟؟اگه درست یادم باشه گفتی که دانشجویی...آره؟؟؟)(بله...)(سپیده مجردی؟؟؟)نگاهش کردم و گفتم(اگه مجرد نبودم که الان تو ماشین تو نبودم....)خندید و گفت(چمیدونم والله...راستش زمونه بدی شده سپیده...من یکسال با یکی دوست بودم بعد فهمیدم شوهر داره...هنوزم وقتی یادش میوفتم موی بدنم سیخ میشه...جالب این بود که خیلی راحت برخورد میکرد...انگار اصلا این کار یه کار عادی و معمول بود...نمیدونم چی بگم...من که یه مردم اگه متاهل بودم دور این برنامه ها رو خط میکشیدم...چه برسه به یه زن!!!)لبخند زدم و گفتم(به هر حال همه که یه جور طرز فکر ندارن...)(آره میدونم...ولی همین کارارو که آدم میبینه نسبت به همه بی اعتماد میشه...خوب...بحثو عوض کنیم...میگفتی...)(من اینجا با دوستام خونه گرفتیم...البته خاله هامم تهرانن...اما بابام گفت اینجوری بهتره...حداقل مزاحم اونا هم نمیشی...)(خوبه...پس خوانوادتون اینجا زندگی نمیکنین؟؟؟)(نه...)سر خیابون بهش گفتم نگه داره و پیاده شدم...ازش تشکر کردم...باهاش دست دادم...(سپیده...کی زنگ میزنی؟؟؟)(نمیدونم...شاید فردا....)بعدشم پیاده شدم....

 

دیشب ، پیرمرد داستان کبوتر هایی را گفت که هیچوقت برایش پیغامی نیاوردند...

دیشب، پیرمرد شعری را خواند که یادم نماند اما قافیه اش "نرسیدن" بود...

دیشب ، پیرمرد تعریف کرد که چرا وقتی امید مرد ، فال حافظ گرفتن خنده دار می شود...

دیشب ، پیرمرد گفت که چرا هیچ وقت دیوان حافظ را از سر طاقچه برنداشت...

دیشب ، پیرمرد گریه کرد...